پیشبینی عجیب مهدی مطهرنیا درباره وضعیت ایران / در سال ۱۴۰۷ چه خبر است؟!
استاد دانشگاه و تحلیلگر مسائل بینالملل گفت: در بازه ۱۴۰۴ تا ۱۴۰۷، پیشرانههای این تغییرات بهواسطه رویدادها، شکل و محتوای عینیتری پیدا میکنند.
به گزارش اقتصادآنلاین به نقل از عصر ایران، در میانه فضایی آکنده از ابهام راهبردی، روایت تحولات جاری بدون افتادن به دام سادهسازیهای دوگانهساز، نیازمند نگاهی تحلیلی و چندسطحی است. گفتوگو با مهدی مطهرنیا، تلاشی است برای خوانش دقیقتر از نسبت جنگ، آتشبس، مذاکره و پروژههای کلان قدرت در نظام بینالملل؛ خوانشی که با اتکا به استعاره، مفاهیم نظری و دادههای میدانی، به دنبال بازتعریف موقعیت ایران در متن تحولات شتابان منطقهای و جهانی است.
*با توجه به تأکید شما بر «ابهام راهبردی» و پرهیز از دوگانهسازی، اگر بخواهیم از دل روندهای چندسال اخیر یک خط تحلیلی پیوسته استخراج کنیم، ایران اکنون در کجای این مسیر تحول قرار دارد و چشمانداز پیشرو را چگونه صورتبندی میکنید؟
- سخن گفتن درباره این موضوع در وضعیت جنگی بسیار دشوار است؛ زیرا اگر بخواهیم هم واقعیتها را ببینیم و هم آنها را بیان کنیم، ناگزیر به استفاده از زبان استعاره و بیان غیرمستقیم هستیم. به همین دلیل، وقتی از آیندهای که هنوز تحقق نیافته سخن میگوییم، با اعوجاجهای گوناگون در تحلیل مواجه میشویم
من پیشتر نیز تأکید کردهام که از سال ۱۴۰۱، وارد دورهای از تغییر در گستره جهانی، بهویژه در خاورمیانه و بهطور خاص در ایران شدهایم. در بازه ۱۴۰۴ تا ۱۴۰۷، پیشرانههای این تغییرات بهواسطه رویدادها، شکل و محتوای عینیتری پیدا میکنند. این روند البته ریشه در تحولات سالهای ۱۴۰۰، ۱۳۹۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۲ و حتی ۱۳۸۸ دارد که هرکدام نشانههایی از یک مسیر انباشتی تحول را نمایان میکردند.
در سال ۱۴۰۳ و سپس ۱۴۰۴، ما با نوعی «برگریزان» مواجه هستیم که به یک «زمستان سخت» برای ایران منتهی میشود. این زمستان، در امتداد رخدادهایی است که از اواخر بهار آغاز شد، با فعال شدن مکانیزم ماشه در مهرماه تشدید شد و در ادامه، به وقایع دیماه و سپس شرایط اسفندماه انجامید. از ۲۸ بهمن، انتظار برای شعلهور شدن مجدد درگیری میان ایران، آمریکا و اسرائیل وجود داشت که در نهایت به تحولات فروردین ۱۴۰۵ رسید.
من این روند را در قالب یک چرخه فصلی توضیح میدهم: بهاری پررعدوبرق، تابستانی بسیار گرم و پرتنش، پاییزی همراه با تغییر در عاملیتها و در نهایت زمستانی که بذر تحولات آینده را در خود دارد.
در این چارچوب، ما با مفهومی مواجه هستیم که از آن بهعنوان «رژیمِ تغییر» یاد میکنم؛ مفهومی که با «رژیمچنج» متفاوت است. رژیمتغییر، فرآیندی تدریجی، فرسایشی و مبتنی بر بازآرایی رفتار یک نظام است، در حالی که رژیمچنج به معنای برهم زدن ناگهانی و ساختاری نظم سیاسی است.
استراتژی دونالد ترامپ نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است؛ نه در قالب یک دوگانه ساده، بلکه بهعنوان یک راهبرد چندبعدی مبتنی بر ابهام راهبردی. این راهبرد بر سه ستون اصلی استوار است: فشار حداکثری چندلایه، سناریونویسی مبتنی بر شوک و کنشهای ترکیبی در سطوح مختلف.
این الگو در قالب «مکعب اقدام» بروز پیدا میکند؛ از جمله از طریق گسترش جنگهای مینیاتوری، انتقال ترور از بیرون به درون، شکلدهی به ائتلافهای منطقهای و بینالمللی، ایجاد فشار اقتصادی فلجکننده، تحریک اعتراضات داخلی و در نهایت، زمینهسازی برای شکلگیری دولت انتقالی.
در این چارچوب، آنچه امروز مشاهده میکنیم - از حذف و ترور لایههای مختلف عاملیت در ایران تا تضعیف ساختارهای تصمیمگیری- نشاندهنده اعمال یک «رژیمتغییر» از بیرون و درون است.
در چنین شرایطی، آتشبس و مذاکرات جاری، از سوی هر سه بازیگر - تهران، واشنگتن و تلآویو - بهگونهای روایت میشود که هرکدام خود را پیروز معرفی کنند. اما در نهایت، این دادههای واقعی، پیامدها و نتایج عینی است که در آینده مشخص خواهد کرد کدام طرف از منظر منطق واقعیتها دست بالا را داشته است.
ایالات متحده در چارچوب نظریه «هلال طلایی قدرت» در قرن بیستویکم حرکت میکند. تأکید میکنم: نفت دیگر برای ایالات متحده آمریکا کالای استراتژیک نیست، اما تنگه هرمز یکی از ۱۹ منطقه بسیار استراتژیک جهان است. این مناطق ژئوپلیتیک، نقاط کلیدی در شکلدهی به رقابت قدرتهای بزرگ هستند. از خلیج فارس تا بابالمندب و مدیترانه، یک کریدور حیاتی شکل میگیرد که رقابتهای قرن بیستویکم در آن متمرکز است.
بر این اساس، جنگ موجود با هر نامی که از سوی طرفین بر آن گذاشته شود بخشی از یک پازل بزرگتر برای تثبیت نظم نوین جهانی است. ایالات متحده در دو مرحله «تأسیسی» و «تحکیمی» این پروژه به موفقیتهایی دست یافته و اکنون در مرحله «تشویقی» و آزمون قدرت، بهدنبال تثبیت این نظم است.
*با این توصیف، آیا میتوان گفت ایالات متحده از مرحله «اعمال فشار» عبور کرده و وارد فاز تثبیت نتایج در چارچوب پروژه نظم نوین جهانی و «رژیمتغییر» در ایران شده است؟
- تحلیل رفتار ایالات متحده باید در چارچوب منطق نظم نوین جهانی صورت گیرد. آنچه در مرحله تأسیسی این نظم در ارتباط با ایران دنبال شده، در واقع بخشی از پروژه مقابله با ساختار حاکم در تهران است.
برای تحقق «رژیمچنج»، ابتدا نیاز به «رژیمتغییر» وجود دارد؛ به این معنا که باید تغییرات تدریجی و فرسایشی در رفتار و ساختار نظام سیاسی ایجاد شود و ایالات متحده تلاش دارد در یک آزمون پیچیده و پرریسک، با بهرهگیری از ابزارهای مختلف، اثرگذاری خود را تثبیت کند.
در نهایت، هدف اصلی، دستیابی به نظمی نوین در سطح جهانی است که در آن، ایران جایگاهی بسیار مهم و تعیینکننده در معادلات قرن بیستویکم دارد.
* با توجه به این چارچوب تحلیلی، آیا همچنان بر این گزاره تأکید دارید که «جمهوری اسلامی میماند»؟ این ماندگاری را در چه سطحی تعریف میکنید؟
- من تأکید کردهام که ایران میماند. جمهوری اسلامی نیز، مانند هر رژیم سیاسی دیگری در این سرزمین با پیشینه تمدنی بسیار طولانی، در نسبت با ایران تعریف میشود.
ایران ماندگار و ابدی است و این گزاره که ایران از بین میرود را نمیپذیرم. اما رژیمها، بهمثابه لباسهایی هستند که بر تن سرزمینها دوخته میشوند؛ این لباسها برای مدتی بر تن میمانند، اما در گذر زمان، تحت تأثیر عوامل مختلف، دچار فرسایش، تغییر ماهیت یا حتی تغییر شکل و عنوان میشوند.
جمهوری اسلامی نیز در امتداد همان سلسله تاریخی قرار دارد که از پهلوی، قاجار، زندیه، افشاریه تا هخامنشیان امتداد پیدا میکند؛ همه اینها صورتهایی از حکمرانی بودهاند که در دورهای بر این سرزمین حاکم شدهاند
*با توجه به سابقه بیش از دو دههای پرونده هستهای ایران و تداوم مسیر مذاکره، آیا در شرایط کنونی میتوان این دور از گفتوگوها را واجد ظرفیت دستیابی به یک توافق عملی و پایدار دانست یا همچنان در مدار بیثباتی قرار دارد؟
- پرونده هستهای ایران اکنون بیش از دو دهه قدمت دارد و در تمام این سالها، همواره از مذاکره بهعنوان راهکاری برای حلوفصل آن و سایر اختلافات میان تهران و واشنگتن سخن گفته شده است. اکنون نیز، پس از حدود ۲۲ سال، این مسیر همچنان ادامه دارد.
اما در وضعیت کنونی، این مذاکرات با توجه به ادبیات حاکم بر هر دو سوی ماجرا، یعنی دولت دونالد ترامپ و تهران از سطحی بسیار بالای تزلزل درونی برخوردار است. بهگونهای که احتمال فروپاشی آن در هر لحظه، حتی بیش از دورههای پیشین وجود دارد.
در عین حال، دو طرف ناگزیرند از مواضع آرمانی خود فاصله بگیرند و بر اساس وزن واقعی قدرتی که در اختیار دارند، به سمت امضای توافقی حرکت کنند که با «جوهر پررنگتری» ثبت شود.
آنچه در این میان اهمیت دارد، این است که ایالات متحده آمریکا در شرایط کنونی، بهدنبال عبور از سطح «تهدیدهای متعارف» و حرکت به سمت «جنگ ساختاری» علیه تهران است؛ مرحلهای که فراتر از جنگهای میدانی یا نیابتی بوده و به بازآرایی بنیادین ساختارها نظر دارد.
در این چارچوب، آمریکا بهصورت علنی از تحقق «رژیمتغییر» در ایران سخن میگوید و معتقد است این فرآیند با موفقیت طی شده است. بر همین اساس، به تغییر در سطوح رهبری و ساختار تصمیمگیری در ایران اشاره میکند و این تحولات را بخشی از همان پروژه تعریف میکند.
در عین حال، باید توجه داشت که این تغییرات در سطوح قدرت، امری طبیعی در گذر زمان تلقی میشود، اما نحوه تفسیر آن از سوی واشنگتن، در چارچوب همان پروژه کلان قابل فهم است.
*با این تفسیر، آیا میتوان گفت برداشت ایالات متحده از «تحقق رژیمتغییر» موجب تغییر در رفتار مذاکراتی این کشور شده و احتمال انعطافپذیری بیشتری را در میز مذاکره ایجاد کرده است؟
- باید میان «رژیمتغییر» و «رژیمچنج» تمایز قائل شد؛ این دو مفهوم یکسان نیستند.
آنچه اکنون از سوی ایالات متحده دنبال میشود، ایجاد شرایطی است که در آینده، در دوران گذار، نیروهایی در صحنه قرار گیرند که آمادگی پذیرش توافقهایی را داشته باشند که در چارچوب فشارهای موجود از جمله تحریمها تعریف شدهاند.
در واقع، آنچه امروز در قالب پیشنهادها، بستهها و حتی فهرستهای چندمادهای از سوی طرفین مطرح میشود، بیشتر بهمنزله چیدمان صحنهای است که اراده آمریکا را تثبیت کند. در مقابل، ایران تلاش میکند شرایط را به وضعیت پیشین بهویژه پیش از مقاطع بحرانی اخیر بازگرداند. همین تقابل راهبردی، ماهیت واقعی این مذاکرات را شکل میدهد.
*در این میان، برخی معتقدند موقعیت ژئوپلیتیک ایران بهویژه در ارتباط با تنگه هرمز میتواند قدرت چانهزنی تهران را در مذاکرات افزایش دهد. ارزیابی شما از این گزاره چیست؟
- پاسخ به این پرسش، بهصورت قطعی «منفی» است. اگر فشارهای ایالات متحده بر ایران اعمال نمیشد، اساساً وضعیت به این نقطه نمیرسید.
در طول سالهای گذشته، بارها از سوی برخی جریانها موضوع بستن تنگه هرمز مطرح شده، اما در عمل چنین اقدامی صورت نگرفته است. این خود نشان میدهد که موضوع، صرفاً در سطح ادبیات سیاسی باقی مانده است.
در شرایط کنونی نیز، تنگه هرمز عملاً در وضعیتی قرار دارد که بهواسطه تنشهای منطقهای، کارکرد عادی خود را از دست داده است. حضور نظامی، تهدیدات موشکی و پهپادی و افزایش ریسکهای امنیتی، موجب شده هزینه عبور و مرور کشتیها بهشدت افزایش یابد و بیمهپذیری آنها با چالش مواجه شود.
در نتیجه، جریان انرژی از این گذرگاه با اختلال روبهرو شده و این مسئله، نهتنها منطقه، بلکه بازیگران بزرگی مانند اروپا و چین را نیز تحت فشار قرار داده است.
با این حال، باید توجه داشت که برای ایالات متحده، مسئله صرفاً «نفت» نیست، بلکه «قواعد حاکم بر نظم آینده جهانی» اهمیت دارد. در این چارچوب، تنگه هرمز نه بهعنوان یک ابزار چانهزنی مقطعی، بلکه بهعنوان بخشی از معماری نظم آینده مورد توجه است.
از این منظر، اهمیت هرمز برای آمریکا، بیش از آنکه در سطح اقتصادی تعریف شود، در سطح راهبردی و حقوقی نظم جهانی معنا پیدا میکند.
*با این اوصاف، آیا میتوان نسبت به نتیجه مذاکرات خوشبین بود یا این خوشبینی فاقد پشتوانه عینی است؟
- خوشبینی، لزوماً به معنای دستیابی به یک نتیجه قابل اتکا نیست. ممکن است این خوشبینی وجود داشته باشد، اما نمیتوان آن را بهعنوان یک مبنای قطعی برای تحلیل در نظر گرفت.
به بیان دیگر، خوشبینی در اینجا بیش از آنکه یک متغیر راهبردی باشد، یک برداشت ذهنی است که الزاماً با واقعیتهای میدانی همخوانی ندارد.
*با توجه به چارچوب زمانی که پیشتر ترسیم کردید، آیا همچنان معتقدید که ایران در بازه ۱۴۰۴ تا ۱۴۰۷ وارد مرحلهای از تغییرات عمیق و فراگیر خواهد شد؟
- بله؛ در چارچوب همان تحلیلی که پیشتر ارائه کردهام، از سال ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۳ نشانههای این تغییرات قابل مشاهده بوده و از ۱۴۰۴ تا ۱۴۰۷، این روند وارد مرحله بروز و ظهور جدیتری میشود.
در این بازه زمانی، ایران در مسیری قرار میگیرد که همهچیز بر مدار تغییر حرکت خواهد کرد و این تغییرات، ابعاد گوناگون ساختاری، رفتاری و کارکردی را در برخواهد گرفت.







