لزوم آشتی بین بورژوازی و سیاستگذار
پرداخت یارانه نقدی که از سال 89 بین مردم به صورت ماهانه توزیع میشود، امروز برای دولتمردان تبدیل به یک دردسر بزرگ شده است؛ وزیر اقتصاد از آن به عنوان مصیبت بزرگ یاد میکند و وزیر نفت میگوید زیر بار پرداخت آن له شده است.
پرداخت یارانه نقدی حالا برای دولت تبدیل به تیغ دو لبه شده است، از طرفی از پیامدهای اجتماعی تغییر در نحوه پرداخت یارانهها بیم دارد و از طرفی توان مالی پرداخت آن را هم ندارد. مشکل دیگری هم که وجود دارد، این است که نمیتوان در مورد واکنش مردم به این تغییر نیز با قاطعیت سخن گفت؛ به این دلیل که دریافت پول نقد از دیرباز برای مردم ایران جذابیت داشته است. علیاصغر سعیدی، جامعهشناس بر این عقیده است گرفتن پولی که از ابتدا مردم به عنوان حق خود میپنداشتهاند، تبعات اجتماعی منفی زیادی به دنبال دارد و دولت اگر تصمیم به چنین کاری بگیرد باید براساس قانون مبادله و در ازای ارایه بستههای خاص برای گروههای مختلف، رابطه اعتماد بین دولت و مردم را ایجاد کند و با ایجاد تبعیض در اختصاص یارانه به قشرهای مختلف بین بورژوازی و سرمایهدار آشتی ایجاد کند. سعیدی ریشه به وجود آمدن چنین مشکلی را در نبود یک نظام سیاست اجتماعی منسجم در کشور میداند و میگوید: هیچ تفکر و نظریهیی برای آینده سیاست اجتماعی در کشور وجود ندارد. نزدیک به 30 صندوق حمایت اجتماعی در کشورمان وجود دارد اما با این حال نتوانستیم نابرابری اجتماعی را کاهش دهیم، دلیل آن هم این است که اطلاع دقیق و علمی از انتظارات جامعه نداریم. اگر نظریه سیاست اجتماعی منسجمی برای کشور تدوین نشود، پیشبینی این است که دولت در موضوعی مانند یارانهها روزمرگی را پیش بگیرد؛ به طوری که زمانی که توانایی مالی آن را دارد، بیدغدغه آن را به حساب مردم واریز کند و زمانی هم که دچار ناتوانی مالی است، یا مقدار آن را کم کند یا اجازه دهد، گذشت زمان از ارزش آن بکاهد اما با این ترفندها شاید مساله یارانه حل شود اما با مسائل دیگر سیاست اجتماعی چه میکند؟ یارانه تنها بخشی از بینظمی سیاست اجتماعی فعلی است. موضوع پرداخت یارانه در کشور ما موضوعی قدیمی است اما شکل و سیاق آن در دورههای مختلف متفاوت بوده تا اکنون که به صورت یارانه نقدی درآمده است. به طور کلی پرداخت یارانه در تمامی این دورهها تا چه حد توانسته است، هدف اصلی آن؛ (عدالت اجتماعی) را محقق کند؟ در جامعهشناسی اقتصادی همچنین سیاستگذاری اجتماعی برای بررسی چنین پدیدهیی باید هم به دهکهای درآمدی توجه داشت و هم نگاه تاریخی را دنبال کرد. اینکه پرداخت یارانه در ایران چگونه شروع شده و تاکنون چه روندی داشته است، بسیار مهم است. ریشههای بحث یارانهیی به سازمانی به نام سازمان حمایت از مصرفکننده و تولیدکننده در میانه دهه 50 بازمیگردد. در آن زمان گرانفروشی تبدیل به یک مساله شده بود و تزریق درآمدهای نفتی به اقتصاد، تورم بالایی را به وجود آورده بود. البته تشکیل چنین سازمانی از سوی دولت چندان هم معنی نداشت زیرا سازمان حمایت از مصرفکننده باید یک نهاد مدنی باشد نه اینکه دولت آن را تشکیل دهد. به هر حال مقرر بود که سوبسیدهایی ارایه و از این طریق کنترل قیمت بر تولیدکننده و مصرفکننده اعمال شود. اگر شما به آمارها و روزنامههای 1353 به بعد نگاه کنید، روزی نیست که صحبت از گرانفروشی نباشد. بالاخره بعد از وقوع انقلاب و جنگ تحمیلی سیستم توزیعی به نام «کوپن» در پیش گرفته شد و حتی بعد از جنگ هم این رویه ادامه پیدا کرد. بعد از جنگ فقط وعده حذف کوپن مرغ و تخممرغ به مردم داده شد و بقیه کوپنها ادامه پیدا کرد. دوره آقای هاشمی در جلساتی که پیرامون حذف یارانه نان در سازمان برنامه و بودجه برگزار میشد، بنده به عنوان نماینده بانک مرکزی شاهد ماجرا بودم. این سازمان برای حذف یارانهها دو پیشنهاد را مطرح کرد؛ یکی از راهحلها این بود که پرداخت سوبسید نقدی داشته باشیم زیرا قیمت تمام شده نان بسیار پایین آمده بود و کفاف افزایش قیمت اجاره و هزینههای نانوایی را نمیداد. بنابراین میگفتند یارانه نان را حذف کنید تا قیمت نان واقعی شود. البته در آنجا بیشتر تبعات سیاسی مطرح بود. نماینده وزارت کشور معتقد بود که اگر مردم ناراضی باشند و به بانکها هجوم بیاورند، نیروی کافی برای کنترل جمعیت وجود ندارد. راهحل دیگر این بود که کوپن ارائه کنیم ولی اعلام عمومی نداشته باشد، همان اتفاقی که امروز هم میافتد و دیر پرداخت میکنند. به هر حال تجربه نشان داده است، جریان پرداخت یارانه در ایران با هدف ایجاد عدالت اجتماعی عمدتا راه و مسیر اصلی خود را گم کرده است. اکثر کشورهای جهان تجربه پرداخت یارانه را داشتهاند اما شاید نخستین تفاوت پرداخت یارانه نقدی در ایران و سایر کشورها این باشد که در ایران توزیع پول به دنبال اصلاح نرخ حاملهای انرژی صورت گرفته است اما در سایر کشورها یارانه نقدی صرفا کاهش فقر را هدف قرار داده است. نتیجه این دو چه تفاوتی با یکدیگر دارد؟ دولت ایران تنها دولت در دنیاست که به تمامی جمعیت کشور یارانه نقدی پرداخت میکند، البته در گذشته نیز کشور انگلستان در دورهیی طرحی با عنوان مستمری کودکان داشت که به تمام اقشار جامعه پرداخت میکرد. فلسفه این یارانه این بود که وقتی خانوادهیی فرزندش را کتک بزند، دولت باید حافظ حقوق افراد در قبال این موضوعات شود؛ بنابراین دولت خانوادهها را مکلف کرده بود که از فرزندان سوءاستفاده نکرده و برای آنها امکانات تهیه کند که این پرداختی در مقابل همین وظیفه دولت بود. خانوادهها در آنجا پول را جمع میکردند و پیشپرداخت خانه را میدادند سپس خانه را اجاره میدادند و با درآمد حاصل اقساط خانه را پرداخت میکردند و بعد از چند سال صاحبخانه میشدند. در ایران نیز طی تحقیقی صورت گرفته در تبریز نشان داد که مردم بسیاری از اقساط خود را از این طریق پرداخت میکنند یا مشاهده شد که برخی برای خرید مواد مخدر کارت حساب خود را به فروشنده میدادند، البته برخی هم معتقدند که این تبعات را نمیتوان به کل جامعه به خصوص جوامع شهری تعمیم داد. برخی معتقدند یارانه ابزاری برای کاهش فاصله طبقاتی نیست بلکه برای منظمکردن قیمتهای انرژی است اما اینکه کسی جرأت تغییر وضعیت را ندارد چند دلیل دارد؛ از آنجا که نظام سیاستگذاری اجتماعی ما یک نظام پوپولیستی است، اقتصاد سیاسی ایران نیز قبل از انقلاب به این صورت بود که با فروش نفت، درآمد آن به ترتیب به شاه و نزدیکان و دیگر منابع قدرت میرسید و سیستمی برای رسیدن پول به مردم نبود که در حقیقت ناارضایتیهای حاصل از آن هم یکی از دلایل انقلاب بود. بعد از انقلاب مالکیت نفت در اختیار دولت باقی ماند اما تفاوتی که ایجاد شد این بود که دولت پول نفت را به همه میداد زیرا دولت به همه نیاز دارد. قانون هدفمندسازی یارانه در مرحله اول به صورت، پرداخت یارانه نقدی به عموم مردم عملی شد اما دولت یازدهم بحث حذف یارانه ثروتمندان را مطرح کرد، آیا تغییراتی اینچنینی میتواند به رفع چالش به وجودآمده کمک کند؟ در حال حاضر بعید میدانم با حذف 2میلیون نفر ثروتمند از دریافت یارانه، تفاوت چندانی ایجاد نخواهد شد و در نهایت به حرف آقای احمدینژاد خواهیم رسید که گفتند مردم خوشهبندی را فراموش کنند. به لحاظ پوپولیستی دولت همه را به یک شکل نگاه میکند. ما نظام سیاستگذاری اجتماعی نداریم که بر مبنای قشربندی باشد و بتوانیم وضعیت یک قشر را تغییر دهیم. این تفکر باید وجود داشته باشد که به عدهیی یارانه تعلق بگیرد و به عدهیی خیر ضمن اینکه امکان شناسایی افراد در هیچ زمانی فراهم نبوده است. برای پرداخت یارانهها یک دلیل اقتصادی وجود دارد؛ ما 10دهک درآمدی داریم که فاصله دو دهک اولی بسیار بالاست و شیوه زندگی بسیار پرهزینه و کاملا متفاوتی دارند. نسبت بالای هزینههای خوراکی به سایر هزینهها، ماشینهای گرانقیمت و... از ویژگیهای دهک بالای جامعه به دهک پایین جامعه است. 6 دهک میانی بوده و دو دهک پایینی نیز مثل دو دهک اول بسیار متفاوتند و حتی ممکن است به تعداد بسیار کمی در سال گوشت مصرف کنند. همچنین 6 دهک میانی بسیار نزدیک به هم بوده و ممکن است با یک تغییر کوچک درآمدی دهکهای میانی با هم جابهجا شوند؛ بنابراین طبقه متوسط فراگیر در ایران مشکلساز است. مشکل دیگر ایران در این زمینه، نداشتن سیستم پویاست. به طور مثال در کشور انگلستان یک نظام پویا حاکم است، سازمانی وجود دارد که هر لحظه ورودیها و خروجیهای بازار کار را ثبت میکند و درآمدها نیز مشخص است؛ اما در ایران پویایی وجود ندارد و سیستم بهروز و شفاف نیست. مساله دیگر اینکه همه از دولت توقع دارند که به طور تبعیضآمیز نگاه نکند؛ در صورتی که دولت باید به کمدرآمدها نگاه جداگانهیی داشته باشد. چرا دولت در ایجاد چنین تبعیضی تعلل میکند؟ هر چقدر فاصله بین غنی و فقیر عمیقتر باشد، امکان از بین رفتن نظام بر اثر شورش بیشتر خواهد بود. به تعبیر آنتونی گیدنز سیاست اجتماعی و رفاه آشتی بورژوازی و سیاستگذاران است و اگر توازن بین سرمایه و نیروی کار برقرار نشود، پیشبینی مارکس محقق خواهد شد و به همین دلیل هم است که مارکسیستها دل خوشی از دولت-رفاهیها ندارند چون مانع تحقق پیشبینی مارکس برای وقوع انقلاب میشود. پس سیاست اجتماعی باید در جهت ایجاد توازن درآمد باشد و با توزیع یارانه نقدی بین همه مردم نمیتوان توازنی بین سرمایه و نیروی کار ایجاد کرد. ما اقتصاد متعارف نداریم چون اقتصادمان نفتی است. تلقی مردم از درآمدهای نفتی این است که این درآمدها برای همه است. مگر اینکه دولت پول حاصل از فروش نفت را مانند کشور نروژ در صندوقی ذخیره و اعلام کند این منبع برای نسلهای آینده است. در کشور نروژ حزب محافظهکار لیبرال معتقدند این درآمدها باید به تامین زیرساختها اختصاص یابد و حتی حمایتهای مالی از افراد فقیر هم به صورت ارایه جای خواب و از این قبیل توزیع میشود و هیچ کمک نقدی به این افراد نمیشود. سیستم رفاهی باید به شکل ماتریسی باشد و با در نظر گرفتن گروههای مختلف درآمدی، بستههای متنوع تعریف شود اگر آن بسته را نقدی در نظر بگیریم و سیستمی ابداع کنیم که در مرحله اول کل یارانه قطع شده و از مردم درخواست شود، هر کدام برای ثبتنام مراجعه کنند و هرکسی هر زمانی احتیاج داشت با اعلام نیاز میتواند حمایت مالی را دریافت کند. به چنین ساختاری، سیستم پویا مبتنی بر شناخت گفته میشود که پشتیبانی قشر آسیبپذیر و فقرای جامعه را مورد هدف قرار داده است اما چنین سیستمی در کشور ما حاکم نیست. شاید برای برخی افراد جامعه گرفتن ماهانه 45 هزار 500 تومان مبلغ بسیار ناچیزی در میان مخارج آنها باشد اما با این حال حاضر به گذشتن از آن نیستند، ریشه این وابستگی را چگونه تحلیل میکنید؟ اولین ریشه آن همانطور که قبلا گفته شد به این موضوع بازمیگردد که چون از ابتدا یارانه نقدی به عموم مردم پرداخت شد، همگی آن را حق خود پنداشتند. نکته دیگری نیز که در اینجا حایز اهمیت است، این است که در سیستمهای سیاست رفاهی دولتهای توسعه یافته مفهومی به نام «استیگما» وجود دارد؛ به طوری که دریافت کمکهایی برای پوشش فقر یک انگ اجتماعی محسوب میشود. در این کشورها فقر فخر نیست بلکه فرد فقیر، انسانی تنبل و بیاستفاده به شمار میرود ولی در جامعه ما این استیگما وجود ندارد، همه برای دریافت کمک میشتابند و گرفتن آن هم افتخار است. در ادبیات کشوری مثل ایران جملههایی مانند «الفقر فخری» و «ما آبروی فقر را نمیبریم» وجود دارد، یعنی فقر خودش نوعی آبروداری است البته این جملات دوپهلو است اما به هر حال در ادبیات ما چنین چیزهایی وجود دارد که «فقرا خود را با خدا نزدیکتر میدانند». بههمین دلیل هم است که در جامعه ما افراد برای گرفتن یارانه از یکدیگر سبقت میگیرند و کسی هم که یارانه نگیرد، از سوی دیگران متهم به«وضع مالی خوب» میشود. در کشور ما ادبیاتی همچون با سیلی صورت خود را سرخ نگهداشتن هم وجود داشته باشد اما آنچه این ساختار را تغییر داد، تحول نظام سیاسی ما از دهه 50 بهبعد با افزایش درآمدهای نفتی بود. از این دوره به بعد همه خود را به دولت وابسته دانستند تا اینکه دولت به مردم وابسته باشد. در اقتصاد متعارف که ساخت اقتصاد مملو از عناصر اجتماعی است، بنگاهها در مرحله اول و دولت در مرحله دوم قرار دارد و مردم به عنوان نیروی کار و همچنین بنگاهها به عنوان صاحبان سرمایه مالیات میپردازند. ولی در ساخت اقتصادی کشور ما، دولت درآمد، بنگاهها و نیروی کار را به وجود میآورد و همه اینها بستگی به میزان درآمد دولت دارد. در حال حاضر اگر دولت اعلام میکند که توان پرداخت یارانه نقدی را ندارد، بهدلیل این است که با افت قیمت نفت درآمدهایش کاهش یافته است نه اینکه ساخت سیاست اقتصادی خود را عادلانه کند و زمانی هم که مجددا درآمدهای نفتی احیا شود، این موضوع را فراموش خواهد کرد. اگر امروز ما از وزرای کابینه میشنویم که پرداخت یارانه برایشان مصیبت درست کرده است، این مصیبت قبلا هم از لحاظ نوع پرداخت و نهشیوه آن وجود داشته اما حالا دولت کم آورده است و از آن شکایت میکند. در کل دنیا، سیستم پرداخت همگانی یارانه تنها و تنها در کشور ما پیاده شده است و هیچ جای دنیا چنین تجربهیی را نمیبینیم. این همان نظام پوپلیستی (مردمگرا) است که بدون درنظر گرفتن هدف اصلی حمایت از فقرا در پرداخت یارانه، بیهدف به همه مردم تسهیلاتی را ارایه میکند. پرداخت یارانه در تمامی کشورها با هدف توانمندسازی فقرا و اقشار ضعیف جامعه صورت میگیرد اما زمانی که این سوبسید را عمومی میکنیم، معنای واقعی خود را هم از دست میدهد. در تمام دورهها این نوع پرداخت فاجعه بوده و نمیتوان گفت که اکنون که دولت توان پرداخت آن را ندارد، یک فاجعه است. در حالحاضر دولت دیگر توان اجرای قانون هدفمندسازی یارانهها را با چنین شیوهیی ندارد. از سوی دیگر نمیتوان در مورد واکنش مردم به این تغییر نیز با قاطعیت سخن گفت؛ به این دلیل که دریافت پول نقد همواره برای مردم ایران جذابیت داشته است. دولت برای خروج از این وضعیت چه راهکاری را باید در پیش بگیرد؟ دولت اکنون توانایی پرداخت یارانه را ندارد و یکی دوبار هم از مردم خواست بهطور داوطلبانه انصراف دهند اما هیچکس توجهیی به این درخواست نکرد. علت آن هم این است که رابطه اعتماد بین دولت و مردم ضعیف است. دولت باید با وسیعکردن حوزه عمومی، زمینه تغییر شیوه هدفمندسازی یارانهها را ایجاد کند. زمانی که دولت انگلیس تصمیم گرفت«حق اولاد (child benefit)» را قطع کند، ماهها با مردم درباره چگونگی آن بحث میکرد، شاید دولت تصمیم خود را گرفته بود و فقط میخواست مردم را به بحث درباره آن ورود پیدا کنند ولی زمانیکه بحث داوطلبانه کنارکشیدن حذف شد، دیگر هیچ خبری دراینرابطه در مطبوعات دیده نمیشد. اگر پرداخت یارانه نقدی مشکل دولت است، نباید با این مشکل با توجه به میزان درآمدهای نفتی، دچار نوسان شود. مطمئنا بعد از اینکه مقداری از درآمدهای بلوکه شده وارد اقتصاد کشور شود، دولت این موضوع را فراموش میکند، درحالی که این مشکل یک معضل اساسی است که دایما باید با مردم راجع به آن صحبت شود. یارانه نقدی از سال 89 به عنوان حق مردم به حساب همگی آنها واریز شده است، حالا نمیتوان از مردم خواست به دولت اعتماد کنند و از چیزی که حق خود میپندارند گذشت کنند بدون اینکه چیزی در ازای آن دریافت کنند. رابطه ایجاد اعتماد بین دولت و مردم براساس ارزشهای مبادله باید صورت بگیرد، رابطه یکطرفه هیچگاه در هیچ جای دنیا به ایجاد اعتماد منجر نشده است. رابطه اعتماد نمیتواند روحی باشد بلکه درقبال انتظاراتی است که در ازای پرداخت چیزی، چیز دیگری را دریافت میکنند. با جامعه تودهیی نمیتوان بهصورت یکدست صحبت کرد، بلکه باید برای هر گروهی بسته مشخص و خاص آن گروه تعریف شود. «پول نفت باید بر سر سفره همه مردم برود» این جملهیی است که به وفور در ادبیات ما رواج دارد و مردم پول حاصل از فروش نفت را حق خود میدانند. این طرز تفکر چقدر خاص کشورهای نفتی است و چقدر نشاتگرفته از ساخت اقتصادی و اجتماعی خاص کشور ماست؟ در کشورهای عربی ساخت سیاسی بیشتر عشیرتی است و آنها را میتوان دولتهای رانتی صادرکننده نفتی نامید اما در کشور ایران، اقتصاد نفتی بینظیری حاکم است که براساس نظام شاهنشاهی آغاز شده است. در دوره پهلوی طبقه متوسطی در ایران شکل گرفت، ساختار اقتصادی از کشاورزی بهسمت صنعتی و خدماتی حرکت کرد و شاه قدرت را بهطور متمرکز دراختیار خود داشت. دکتر کاتوزیان ناثباتی اقتصادی ایران را تاریخی میداند که بنده هم با نظر ایشان همدل هستم. در تاریخ سیاسی کشور ما یک نظام خودکامه وجود داشته که نفت آن را تشدید کرده است. اما زمانی که انقلاب اتفاق افتاد، خود آن تبعیض در توزیع درآمدهای نفتی را زیرسوال برد. دولت بعد از انقلاب اسلامی نمیخواهد، تبعیضی در توزیع درآمدهای حاصل از نفت داشته باشد و برایش تودهها اهمیت دارد. به عنوان مثال دولت اگر تصمیم بگیرد، مساله یارانههای نقدی را بهصورت نهادین حل کند، باید یک قشر ثروتمند و سرمایهدار داشته باشد که درآمد دولت به دریافت مالیات از این قشر وابسته باشد و درآمد نفت را کنار بگذارد. دولت از سرمایهدار حمایت کند و در ازای آن با مالیات دریافتی از این گروه، خدمات اجتماعی دراختیار اقشار جامعه قرار دهد. این آنچیزی است که به عنوان آشتی بین بورژوازی و سرمایهدار تعریف میشود. اما ما چنین ساخت اجتماعی و درواقع قشربندی اجتماعی در کشور نداریم. در نظام قشربندی هر قشر تعلقخاطر طبقهیی دارد اما درکشور ما به عنوان مثال یک کارگر بدون هیچ تعلقخاطر طبقاتی، بهسختی طبقه خود را قبول میکند. اینها نشان میدهد، جامعه ما قشربندی را برنمیتابد همه انتظار دارند با تحرک اجتماعی، وارد طبقه بالاتر خود شوند. پس با قطع یارانهها نمیتوان جلوی پرش طبقاتی افراد را گرفت، طبقات اجتماعی در کشور ما بهقدری بهیکدیگر نزدیک هستند که خانوادهیی با همین میزان یارانه ممکن است به طبقه بالاتر خود صعود کنند. بنابراین دولت ما احتیاج به یک نظریه سیاسی - اجتماعی دارد و در غیراینصورت نمیتواند از چنین معضلاتی عبور کند. فرصت سهمخواهی مردم از دولت را جریان انقلاب به وجود آورد و حالا که این سهمخواهی و انتظارات مردم از دولت مشکلاتی را ایجاد کرده است، روشنفکران و نظریههای اجتماعی میتوانند دولت را از مخمصه آن نجات دهند. بحران دولت-رفاه از 1970 شروع شد و کسی مثل «آنتونی گیدنز» راه سوم برای نجات از آن وضعیت ابداع کرد. قبل از آن در جنگ جهانی اول روشنفکرانی همچون «فون هایک» طرحهایی برای حل مسائل ارایه کردند. اما در سیاست اجتماعی ایران از نظر عمل عقبتر است و متفکران و نظریه حضور و نقش پررنگی ندارد.