عباس آخوندی و کوروش احمدی در میزگرد اقتصادآنلاین:

ایران در میانه نبرد ابرقدرت‌ها؟ | آخوندی: اقتدار ایران از رفاه مردم می‌آید | احمدی: اولویت سیاست خارجی ایران باید اقتصاد باشد

عباس آخوندی و کوروش احمدی

اقتصاد‌آنلاین: عباس آخوندی، استاد دانشگاه و وزیر پیشین و کوروش احمدی دیپلمات پیشین ایران در میزگرد «هم‌پرسه» اقتصادآنلاین، درباره اهمیت بزنگاه کنونی در تاریخ ایران صحبت می‌کنند و راهبردهای و اولویت‌های سیاست خارجی را شرح می‌دهند.

گروه سیاسی، امیرمحمد حسینی: آیا جنگ ایران و آمریکا بزنگاهی تاریخی برای ایران است؟ اگر پاسخ مثبت است، این بزنگاه باید چطور فهمیده شود؟

در میزگرد «‌هم‌پرسه» اقتصادآنلاین، عباس آخوندی استاد دانشگاه و وزیر پیشین و کوروش احمدی دیپلمات پیشین ایران با دو زاویه متفاوت اما در نقاطی همسو، به بررسی جایگاه ایران در نظم در حال تغییر جهانی پرداختند. هر دو بر اهمیت دیپلماسی، کاهش تنش و بازتعریف راهبرد سیاست خارجی تأکید کردند، اما آخوندی ریشه تحولات را در رقابت آمریکا و چین و ضرورت تغییر پارادایم امنیتی ایران دانست و احمدی بر استفاده از فرصت دیپلماتیک پس از جنگ، رفع تحریم‌ها و اولویت دادن به توسعه اقتصادی تأکید کرد.

در ادامه مشروح این میز گرد را می‌خوانید.

فیلم کامل این میز که با عنوان «جنگ ایران و آمریکا به کدام سمت می‌رود؟» را اینجا ببینید.

 

امیرمحمد حسینی (مجری): در توصیف این وضعیت امروز، دو نگاه عمده وجود دارد. گروهی معتقدند ایران در آستانه فرصتی تاریخی قرار گرفته است تا از طریق ادامه مقاومت، حفظ بازدارندگی و تثبیت موقعیت خود در منطقه، جایگاه تازه‌ای در نظام بین‌الملل به دست آورد. در مقابل، گروه دیگری بر این باورند که این فرصت تاریخی زمانی قابل بهره‌برداری است که ایران از مسیر توافق، کاهش تنش و حرکت در چارچوب قواعد پذیرفته‌شده بین‌المللی، به نظم جدید منطقه‌ای و جهانی بپیوندد.

آقای دکتر آخوندی، آیا اساساً با این توصیف موافق هستید که ایران در یک بزنگاه تاریخی قرار گرفته است؟ اگر پاسخ مثبت است، این بزنگاه را چگونه تعریف می‌کنید و به نظر شما راهبرد سیاست خارجی ایران در چنین شرایطی باید چه باشد؟

 مسئله اصلی، جنگ ایران و آمریکا نیست؛ رقابت آمریکا و چین است

عباس آخوندی: من با این گزاره موافقم که ایران در یک بزنگاه تاریخی قرار گرفته است، اما منشأ این بزنگاه را جنگ اخیر ایران و آمریکا یا تحولات خلیج فارس نمی‌دانم. از منظر اقتصاد سیاسی، ریشه این وضعیت را باید در تحولی بسیار بزرگ‌تر جست‌و‌جو کرد؛ تحولی که به تغییر نظم جهانی مربوط می‌شود.

نظمی که پس از پایان جنگ جهانی دوم بر جهان حاکم شد، یعنی نظم لیبرال بین‌المللی، اکنون با روندی تدریجی در حال تضعیف است و در مقابل، نوعی نظم جدید در حال شکل‌گیری است که رقابت‌های ژئواکونومیک در آن نقش محوری دارند. کانون اصلی این نظم تازه نیز رقابت راهبردی میان ایالات متحده و چین است.

بنابراین، اگر بخواهیم از «بزنگاه تاریخی» سخن بگوییم، باید آن را در چارچوب این رقابت جهانی تعریف کنیم، نه صرفاً در چارچوب جنگ ایران و آمریکا.

به نظر من، این تصور که آینده جهان در خلیج فارس تعیین خواهد شد، با شواهد اقتصادی، امنیتی و سیاسی سازگار نیست. حتی جنگ اخیر نیز مستقل از رقابت آمریکا و چین قابل فهم نیست و باید آن را بخشی از همین منازعه بزرگ‌تر دانست.

آمریکا به دنبال کنترل زنجیره ارزش جهانی است

اگر به اسناد امنیت ملی آمریکا، به‌ویژه اسناد منتشرشده در سال‌های ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸ نگاه کنیم، مشاهده می‌شود که واشنگتن به‌صراحت چین را مهم‌ترین رقیب راهبردی خود معرفی کرده است.

از دیدگاه من، مسئله اصلی آمریکا در این رقابت، کنترل زنجیره ارزش و زنجیره تأمین جهانی است.

یک بخش این زنجیره در نیمکره غربی قرار دارد؛ از آمریکای لاتین تا گرینلند. مواضع آمریکا در قبال گرینلند، فشار بر دانمارک و حساسیت نسبت به حضور اقتصادی چین در آن منطقه، همگی در همین چارچوب قابل تحلیل است. همچنین اقدامات واشنگتن در قبال ونزوئلا و تلاش برای محدود کردن نفوذ روسیه و چین نیز بخشی از همین راهبرد به شمار می‌رود.

اما حلقه مهم دیگر این زنجیره، منطقه غرب آسیاست.

بخش مهمی از انرژی مورد نیاز چین از این منطقه تأمین می‌شود و مسیر‌های اصلی تجارت و انتقال کالا نیز از همین جغرافیا عبور می‌کند؛ بنابراین آمریکا برای مهار چین ناگزیر است حضور خود را در این منطقه حفظ کند.

در ایران گاهی این تصور مطرح می‌شود که آمریکا قصد دارد از غرب آسیا خارج شود تا تمرکز خود را بر چین بگذارد. از نظر من این برداشت نادرست است؛ اتفاقاً آمریکا برای رقابت با چین باید در این منطقه باقی بماند، زیرا امنیت انرژی و مسیر‌های تجاری چین تا حد زیادی به این منطقه وابسته است.

ایران بازیگر اصلی این رقابت نیست

به اعتقاد من، یکی از خطا‌های تحلیلی رایج در ایران این است که تصور می‌کنیم طرف اصلی این منازعه هستیم.

در حالی که بازیگران اصلی این رقابت، آمریکا و چین هستند و ایران بیش از آنکه یکی از دو طرف اصلی باشد، بخشی از میدان رقابت آنهاست.

این البته به معنای بی‌اهمیت بودن ایران نیست. اتفاقاً ایران یکی از مهم‌ترین صحنه‌های این رقابت است، اما نباید میان «میدان رقابت» و «بازیگر اصلی» خلط کرد.

اگر این تمایز را درک نکنیم، همه تحولات را صرفاً از زاویه جنگ ایران و آمریکا خواهیم دید، در حالی که این جنگ، تنها یکی از جلوه‌های رقابت گسترده‌تر میان واشنگتن و پکن است.

به همین دلیل، تقلیل همه مسائل به جنگ اخیر، از نظر من نوعی خروج از موضوع اصلی است و می‌تواند سیاست‌گذاری را به بیراهه ببرد.

امیرمحمد حسینی: اگر چنین تصویری از نظم جهانی را بپذیریم، پرسش اصلی این است که ایران چگونه می‌تواند صرفاً میدان رقابت قدرت‌های بزرگ نباشد و خود نیز به یک ذی‌نفع این تحولات تبدیل شود؟ آقای احمدی، شما وضعیت کنونی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا با این چارچوب تحلیلی که آقای دکتر آخوندی ارائه کردند موافق هستید یا نگاه متفاوتی دارید؟

 

کوروش احمدی: در کلیت بحث، با تصویری که آقای دکتر آخوندی از رقابت آمریکا و چین ترسیم کردند موافق هستم. تردیدی وجود ندارد که این رقابت، مهم‌ترین مسئله راهبردی سیاست خارجی آمریکا در دهه‌های اخیر بوده و احتمالاً در سال‌های آینده نیز اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد.

ریشه این سیاست را می‌توان دست‌کم به دوره ریاست‌جمهوری باراک اوباما بازگرداند. در همان دوره، هیلاری کلینتون، وزیر خارجه وقت آمریکا، در مقاله‌ای از راهبرد «چرخش به سوی آسیا» سخن گفت؛ راهبردی که هدف اصلی آن مهار قدرت رو به رشد چین بود.

اقتصاد چین طی چند دهه با نرخ‌های بسیار بالا رشد کرد و این رشد اقتصادی، زمینه لازم را برای توسعه توان نظامی، نفوذ دیپلماتیک و افزایش قدرت جهانی این کشور فراهم آورد.

از نگاه آمریکا، اگر این روند بدون مانع ادامه پیدا کند، چین نه تنها در حوزه اقتصاد، بلکه در سایر حوزه‌های قدرت نیز به رقیبی هم‌سنگ یا حتی برتر از ایالات متحده تبدیل خواهد شد.

از این منظر، طبیعی است که رقابت با چین به مهم‌ترین اولویت سیاست خارجی آمریکا تبدیل شود.

چین، مهم‌ترین رقیب راهبردی آمریکا است

کوروش احمدی: همان‌طور که اشاره کردم، رقابت آمریکا و چین واقعیتی انکارناپذیر است. اما باید توجه داشت که نحوه مواجهه دولت‌های مختلف آمریکا با این رقابت یکسان نبوده است.

دولت اوباما، دولت ترامپ و دولت بایدن، هر سه چین را رقیب اصلی آمریکا می‌دانستند، اما شیوه مدیریت این رقابت در هر دوره متفاوت بود.

به‌ویژه دونالد ترامپ، رویکردی کاملاً متفاوت در سیاست خارجی در پیش گرفت. او بسیاری از سازوکار‌های سنتی تصمیم‌گیری در سیاست خارجی آمریکا را تضعیف کرد؛ از جمله نقش شورای امنیت ملی و بدنه حرفه‌ای وزارت خارجه. در نتیجه، سیاست خارجی آمریکا بیش از گذشته شخصی‌سازی شد و تصمیم‌ها بیش از آنکه محصول فرآیند‌های نهادی باشند، به شخصیت و نگاه رئیس‌جمهور وابسته شدند.

این ویژگی، در نحوه برخورد آمریکا با ایران نیز کاملاً مشهود بود.

ایران را باید در بستر رقابت جهانی دید، اما نه بدون توجه به ویژگی‌های خاص خود

من نیز معتقدم که ایران را باید در چارچوب رقابت کلان میان آمریکا و چین تحلیل کرد، اما در عین حال ایران ویژگی‌های خاص خود را دارد که نمی‌توان آنها را نادیده گرفت.

روابط ایران و آمریکا طی نزدیک به پنج دهه گذشته همواره خصمانه بوده است، اما این تقابل در دوره نخست ریاست‌جمهوری ترامپ به اوج رسید. بخشی از این وضعیت ناشی از ویژگی‌های شخصی ترامپ بود و بخشی نیز به رابطه نزدیک او با دولت اسرائیل و به‌ویژه جریان راست افراطی در آن کشور بازمی‌گشت.

با این حال، نباید فراموش کرد که ترامپ در آغاز کار، به دنبال جنگ با ایران نبود.

ترامپ ابتدا به دنبال مذاکره برای اصلاح برجام بود

در حدود هجده ماه نخست دولت ترامپ، پیش از خروج آمریکا از برجام، رئیس‌جمهور آمریکا بار‌ها از آمادگی برای مذاکره با ایران سخن گفت.

البته منظور او از مذاکره، لغو کامل برجام نبود، بلکه اصلاح آن بود.

برداشت من این است که ترامپ می‌خواست دو رکن اصلی برجام حفظ شود؛ یعنی:

ادامه غنی‌سازی محدود در ایران.

تداوم لغو یا تعلیق بخشی از تحریم‌ها.

در مقابل، برخی مفاد فرعی توافق، مانند محدودیت‌های زمانی یا همان «بند‌های غروب»، مورد بازنگری قرار گیرد.

به نظر من، ایران می‌توانست وارد مذاکره شود تا روشن شود منظور آمریکا دقیقاً چیست. اگر پیشنهاد‌ها قابل قبول نبود، طبیعتاً می‌توانست آنها را نپذیرد، اما اصل گفت‌و‌گو می‌توانست فرصت‌هایی ایجاد کند.

متأسفانه این گفت‌و‌گو هیچ‌گاه شکل نگرفت.

از خروج آمریکا از برجام تا تشدید تنش‌ها

پس از خروج آمریکا از برجام نیز ترامپ همچنان از مذاکره سخن می‌گفت، اما روند حوادث به سمت دیگری حرکت کرد.

در سال ۲۰۱۹ مجموعه‌ای از رخداد‌ها در خلیج فارس، حمله به نفتکش‌ها، افزایش تنش‌های منطقه‌ای و در نهایت ترور سردار قاسم سلیمانی، فضای روابط دو کشور را وارد مرحله‌ای کاملاً متفاوت کرد.

در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ نیز مذاکراتی آغاز شد، اما این بار آمریکا با مطالبه «غنی‌سازی صفر» وارد گفت‌و‌گو شد.

مذاکرات به نتیجه نرسید و در نهایت وضعیت به درگیری نظامی کشیده شد.

جنگ، ابزار تحقق اهداف سیاسی است

من با این نظر موافقم که امروز ایران در یک بزنگاه تاریخی قرار دارد، اما دلیل این ارزیابی صرفاً وقوع جنگ نیست.

در روابط بین‌الملل، جنگ ادامه سیاست با ابزار‌های دیگر است. هدف جنگ، صرفاً تخریب طرف مقابل نیست، بلکه دستیابی به اهداف سیاسی است.

از این منظر، معتقدم آمریکا در جنگ اخیر نتوانست به اهداف سیاسی خود برسد.

ایالات متحده با وجود برخورداری از بزرگ‌ترین توان نظامی جهان، نتوانست ایران را وادار کند اهداف سیاسی مورد نظر واشنگتن را بپذیرد.

از این جهت، این جنگ را می‌توان نوعی ناکامی برای آمریکا دانست.

پس از جنگ باید راهبرد دیپلماتیک در پیش گرفته می‌شد.

اما همین ناکامی، از نگاه من، فرصتی برای ایران ایجاد کرد.

وقتی روشن شد که گزینه نظامی نتوانسته آمریکا را به اهدافش برساند، ایران می‌توانست راهبرد خود را بر دیپلماسی استوار کند.

به بیان دیگر، لازم بود از این نقطه به بعد، مسیر سیاسی و دیپلماتیک به عنوان راهبرد اصلی دنبال شود.

از نظر من، هنوز هم چنین فرصتی کاملاً از بین نرفته است.

یادداشت تفاهم؛ فرصتی که از دست رفت

برداشت من این است که یادداشت تفاهمی که پس از جنگ تنظیم شد، در مجموع به سود ایران بود.

به گمان من، حدود نود درصد مفاد آن به نفع ایران تنظیم شده بود و تنها امتیاز مهم آمریکا، تضمین باز ماندن تنگه هرمز بود.

اما مشکل از جایی آغاز شد که برخی جریان‌ها در داخل ایران، تفسیری بسیار موسع و افراطی از موضوع تنگه هرمز ارائه کردند.

این برداشت که ایران می‌تواند بر تمام تنگه هرمز اعمال حاکمیت کند یا از عبور کشتی‌ها درآمد‌های هنگفت به دست آورد، با قواعد حقوق بین‌الملل سازگار نیست.

چرا حقوق بین‌الملل برای ایران اهمیت دارد؟

ممکن است برخی بگویند حقوق بین‌الملل اهمیتی ندارد، زیرا آمریکا و اسرائیل نیز بار‌ها آن را نقض کرده‌اند.

اما واقعیت این است که کشوری مانند ایران، که عضو دائم شورای امنیت نیست، بیش از قدرت‌های بزرگ به حقوق بین‌الملل نیاز دارد.

برای مثال، در موضوع برنامه هسته‌ای، ایران همواره به ماده چهارم معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT) استناد می‌کرد و می‌گفت حق غنی‌سازی بر اساس حقوق بین‌الملل به رسمیت شناخته شده است.

در موضوع تنگه هرمز نیز باید همان منطق را پذیرفت.

تنگه هرمز متشکل از آب‌های سرزمینی ایران و عمان است و ایران نمی‌تواند به تنهایی برای کل تنگه مقررات وضع کند یا عبور کشتی‌ها را مشروط به دریافت مجوز قبلی از خود بداند.

این برداشت، از منظر حقوق بین‌الملل قابل دفاع نیست.

راهبرد درست، استفاده دیپلماتیک از بزنگاه تاریخی است

به اعتقاد من، اگر ایران می‌خواهد از این بزنگاه تاریخی بهره ببرد، نباید مسیر نظامی را به راهبرد دائمی خود تبدیل کند.

بازدارندگی نظامی اهمیت دارد، اما هیچ بحرانی در نهایت صرفاً از طریق ابزار نظامی حل نخواهد شد.

راه اصلی، دیپلماسی است.

باید از شرایط کنونی برای رسیدن به یک تفاهم پایدار استفاده کرد؛ تفاهمی که بتواند هم تنش‌ها را کاهش دهد و هم زمینه توسعه اقتصادی کشور را فراهم کند.

امیرمحمد حسینی: آقای دکتر آخوندی، اگر بخواهیم بر اساس تصویری که شما از رقابت جهانی ترسیم کردید پاسخ دهیم، ایران چگونه می‌تواند از این وضعیت به نفع خود استفاده کند؟ آیا باید همچنان بر افزایش بازدارندگی نظامی و مقاومت تأکید کند یا باید همان‌گونه که آقای احمدی گفتند، به سمت توافق و کاهش تنش حرکت کند؟ و در موضوع تنگه هرمز، آیا ایران باید همچنان بر مواضع جدید خود پافشاری کند یا به قواعد شناخته‌شده حقوق بین‌الملل بازگردد؟

عباس آخوندی: اجازه بدهید ابتدا کمی از صحنه فاصله بگیریم و از بیرون به این تحولات نگاه کنیم.

اگر از این زاویه نگاه کنیم، خواهیم دید که پس از روی کار آمدن باراک اوباما، راهبرد «چرخش به شرق» و تمرکز بر مهار چین وارد دستور کار سیاست خارجی آمریکا شد. در دوره نخست ریاست‌جمهوری ترامپ نیز این رویکرد از سطح نظری فراتر رفت و در قالب اسناد امنیت ملی و دفاعی آمریکا تثبیت شد؛ اسنادی که با حمایت هر دو حزب اصلی آمریکا به تصویب رسید و چین را به عنوان مهم‌ترین تهدید راهبردی این کشور معرفی کرد.

از این رو، رقابت با چین دیگر صرفاً سیاست یک دولت یا یک رئیس‌جمهور نیست، بلکه به یک راهبرد ملی در آمریکا تبدیل شده است.

ممکن است درباره شیوه‌های شخصی و گاه غیرمتعارف ترامپ انتقاد‌های فراوانی وجود داشته باشد، اما اصل راهبرد مهار چین، مورد توافق هر دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات است.

ایران، چین و کشور‌های عربی؛ سه بازیگر با منافع متفاوت

حال اگر به سوی دیگر این معادله نگاه کنیم، با مجموعه‌ای از بازیگران مواجه هستیم که منافع یکسانی ندارند.

در یک سو ایران قرار دارد که سال‌هاست با آمریکا در تقابل است.

در سوی دیگر چین قرار دارد که گرچه از ثبات ایران سود می‌برد، اما خود وارد این تقابل نشده است.

در کنار این دو، کشور‌های جنوب خلیج فارس قرار دارند؛ کشور‌هایی که از یک سو امنیت خود را به آمریکا گره زده‌اند و از سوی دیگر، بزرگ‌ترین شرکای تجاری چین محسوب می‌شوند.

به همین دلیل، این کشور‌ها هم‌زمان با آمریکا و چین روابط راهبردی دارند، اما هر یک در حوزه‌ای متفاوت.

برای درک این وضعیت، کافی است به چند عدد توجه کنیم.

ارزش صندوق‌های ثروت ملی کشور‌های جنوب خلیج فارس اکنون بیش از ۵۲۰۰ میلیارد دلار است؛ رقمی که نشان می‌دهد این کشور‌ها خود به بازیگران مهم اقتصاد جهانی تبدیل شده‌اند.

حجم تجارت سالانه این کشور‌ها نیز حدود ۱۶۰۰ میلیارد دلار است که نزدیک به ۳۰۰ میلیارد دلار آن با چین انجام می‌شود، در حالی که تجارت آنها با آمریکا کمتر از ۶۰ میلیارد دلار است.

بنابراین، از نظر اقتصادی، منافع آنها بیش از هر کشور دیگری با چین گره خورده است، اما از منظر امنیتی همچنان به آمریکا تکیه دارند.

اسرائیل؛ بازیگری که منطق متفاوتی دارد

در این میان نباید نقش اسرائیل را نیز نادیده گرفت.

از نگاه من، اسرائیل بازیگری است که برخلاف سایر کشور‌های منطقه، منافع خود را در استمرار بی‌ثباتی می‌بیند.

طبیعتاً این نگاه محل اختلاف نظر است، اما برداشت من این است که تل‌آویو از هر وضعیتی که مانع شکل‌گیری یک نظم پایدار منطقه‌ای شود، استقبال می‌کند.

در چنین شرایطی، ایران نیز با اهداف و ملاحظات خاص خود در این معادله حضور دارد.

ایران و چین، منافع مشترک دارند، اما اتحاد راهبردی ندارند

نکته‌ای که به نظر من در تحلیل‌های داخلی کمتر به آن توجه می‌شود، تفاوت میان «اشتراک منافع» و «اتحاد راهبردی» است.

ایران و چین در بسیاری از حوزه‌ها منافع مشترک دارند، اما این به معنای داشتن راهبرد مشترک نیست.

چین به ایران نیاز دارد، زیرا امنیت بخشی از زنجیره تأمین انرژی و تجارت خود را در ثبات ایران می‌بیند.

اما این هرگز به این معنا نیست که پکن حاضر است راهبرد ژئوپلیتیکی خود را با راهبرد ایران یکسان کند.

این دو کشور اهداف متفاوتی را دنبال می‌کنند.

بزرگ‌ترین اشتباه راهبردی ایران

از نگاه من، بزرگ‌ترین اشتباه راهبردی ایران این بوده است که خود را طرف اصلی تقابل با آمریکا تصور کرده است.

در حالی که رقیب اصلی آمریکا چین است.

ایران نباید خود را جای چین قرار دهد.

این برداشت باعث شده است که ایران بدون هماهنگی با مهم‌ترین شریک اقتصادی بالقوه خود، مستقیماً در برابر آمریکا قرار گیرد.

نخست باید با چین گفت‌و‌گو می‌کردیم

به همین دلیل، معتقدم پیش از هر مذاکره‌ای با آمریکا، ایران باید با چین به یک تفاهم راهبردی می‌رسید.

منظورم این نیست که ایران نباید با آمریکا مذاکره کند؛ برعکس، من کاملاً موافق مذاکره با آمریکا هستم.

اما این مذاکره باید پس از هماهنگی راهبردی با چین انجام می‌شد.

اگر چنین هماهنگی‌ای شکل می‌گرفت، حتی قالب مذاکره نیز می‌توانست متفاوت باشد.

از نظر من، مذاکره‌ای سه‌جانبه میان ایران، چین و آمریکا، بسیار مؤثرتر از مذاکره‌ای صرفاً دوجانبه میان تهران و واشنگتن بود.

تجربه برجام چه درسی دارد؟

نمونه موفق این الگو را می‌توان در مذاکرات برجام مشاهده کرد.

در آن مذاکرات، ایران تنها با آمریکا گفت‌و‌گو نمی‌کرد.

چین، روسیه و کشور‌های اروپایی نیز حضور داشتند و همین چندجانبه بودن، امکان رسیدن به توافق را فراهم کرد.

اگر ایران و آمریکا به تنهایی مذاکره می‌کردند، احتمال رسیدن به توافق بسیار کمتر بود.

خطای دوم؛ نداشتن راهبرد روشن در قبال کشور‌های عربی

اشتباه دوم سیاست خارجی ایران، به نظر من، نداشتن یک راهبرد روشن در قبال کشور‌های جنوب خلیج فارس است.

در فضای عمومی ایران، گاهی چنین القا می‌شود که ایران قدرت برتر منطقه است و دیگر کشور‌های منطقه باید این برتری را بپذیرند.

این همان چیزی است که من از آن با عنوان «نگاه هژمونیک» یاد می‌کنم.

اما چنین نگاهی، بیش از آنکه اعتماد ایجاد کند، ترس و نگرانی تولید می‌کند.

اگر کشور‌های کوچک منطقه احساس کنند که ایران به دنبال سلطه بر آنهاست، طبیعی است که به سوی قدرت‌های خارجی متمایل شوند.

ایران باید پیام امنیت جمعی بدهد، نه هژمونی

سؤال اصلی این است که ایران چه پیامی برای همسایگان خود دارد؟

آیا پیام ایران این است که «سلطه آمریکا را کنار بگذارید و سلطه ایران را بپذیرید»؟

یا اینکه ایران می‌خواهد نوعی امنیت مشترک و همکاری منطقه‌ای ایجاد کند؟

به نظر من، پاسخ به این سؤال، مهم‌ترین مسئله سیاست خارجی امروز ایران است.

اگر پاسخ ما همچنان مبتنی بر هژمونی باشد، نتیجه آن افزایش بی‌اعتمادی خواهد بود.

اما اگر پیام ایران بر همکاری، امنیت جمعی و منافع مشترک استوار شود، امکان شکل‌گیری نظم جدید منطقه‌ای بسیار بیشتر خواهد بود.

امیرمحمد حسینی: برخی تحلیلگران معتقدند چین، برخلاف تصور رایج، یکی از برندگان جنگ اخیر بوده است و حتی در رسانه‌های غربی نیز چنین تحلیلی مطرح شده است. آقای دکتر احمدی، شما این موضوع را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ ایران برای بهره‌برداری از این بزنگاه تاریخی، باید چه اصولی را محور سیاست خارجی خود قرار دهد؟ آیا اولویت باید کاهش تنش باشد، افزایش بازدارندگی یا حرکت به سوی توافقی پایدار؟

کوروش احمدی: مایلم بحث را از نکته‌ای آغاز کنم که آقای دکتر آخوندی مطرح کردند؛ اینکه ایران و چین اشتراک منافع دارند، اما اشتراک راهبردی ندارند. به نظر من این نکته بسیار مهم و درست است.

چین طی پنجاه سال گذشته راهبردی کاملاً متفاوت از ایران در پیش گرفته است. از اوایل دهه ۱۹۷۰، به‌ویژه پس از آغاز اصلاحات اقتصادی، پکن تصمیم گرفت مسیر توسعه خود را بر پایه رشد اقتصادی و پرهیز از درگیری‌های ژئوپلیتیکی بنا کند.

در همان مقطع، آمریکا نیز تصمیم گرفت روابط اقتصادی خود را با چین گسترش دهد و عملاً به موتور محرک رشد اقتصاد این کشور تبدیل شد. چین نیز آگاهانه تلاش کرد منازعات ژئوپلیتیکی را به حداقل برساند و تمرکز خود را بر توسعه اقتصادی بگذارد.

نتیجه این سیاست، رشد بی‌سابقه اقتصاد چین بود؛ رشدی که بعد‌ها به این کشور امکان داد قدرت نظامی، دیپلماتیک و فناوری خود را نیز افزایش دهد.

رقابت باید در حوزه مزیت نسبی باشد

گاهی در ایران از مفهوم «مبارزه با استکبار» سخن گفته می‌شود. فارغ از اینکه افراد چه نگاهی به این مفهوم دارند، حتی اگر چنین هدفی را بپذیریم، باید دید رقابت در کدام حوزه انجام می‌شود.

رقابت زمانی عقلانی است که در حوزه‌ای صورت گیرد که کشور از مزیت نسبی برخوردار باشد.

آمریکا در حوزه نظامی برتری مطلق دارد. بودجه نظامی این کشور نزدیک به یک تریلیون دلار است، در حالی که اقتصاد ایران حدود ۳۰۰ میلیارد دلار برآورد می‌شود؛ یعنی تقریباً یک‌صدم اقتصاد آمریکا.

در چنین شرایطی، ورود به رقابتی که طرف مقابل در آن مزیت مطلق دارد، منطقی نیست.

چین دقیقاً برعکس عمل کرد. این کشور با آمریکا در حوزه‌ای رقابت کرد که می‌توانست به مرور زمان در آن برتری پیدا کند؛ یعنی اقتصاد.

چین چه پیامی به ایران می‌دهد؟

از نظر من، پیام چین به ایران کاملاً روشن است.

چین می‌گوید اگر می‌خواهید همکاری اقتصادی گسترده‌ای با ما داشته باشید، باید مسئله تحریم‌ها حل شود.

واقعیت این است که چین، جز در حوزه‌هایی که تحریم‌های آمریکا اجازه می‌دهد، همکاری گسترده‌ای با ایران ندارد.

بانک‌های بزرگ چینی، شرکت‌های بزرگ انرژی و سرمایه‌گذاری چین، همگی در چارچوب محدودیت‌های تحریمی عمل می‌کنند.

نمونه روشن آن، خروج شرکت‌های بزرگ چینی از پروژه‌های ایران پس از خروج آمریکا از برجام است؛ بنابراین اگر از مذاکره با چین سخن می‌گوییم، این مذاکره باید ناظر بر آینده روابط اقتصادی دو کشور باشد؛ اینکه چگونه می‌توان شرایطی فراهم کرد که تحریم‌ها برداشته شود و همکاری اقتصادی واقعی شکل بگیرد.

روسیه نیز همین ملاحظات را دارد

این موضوع تنها به چین محدود نمی‌شود.

روسیه نیز در بسیاری از حوزه‌ها حاضر نیست به دلیل تحریم‌های ایران، منافع گسترده خود در اقتصاد جهانی را به خطر بیندازد.

بانک‌ها و شرکت‌های بزرگ روسی نیز در چارچوب همین ملاحظات عمل می‌کنند؛ بنابراین ایران ناگزیر است برای رفع تحریم‌ها راه‌حلی پیدا کند.

جنگ راه را برای دیپلماسی باز کرد

به اعتقاد من، پس از آنکه آمریکا از طریق جنگ به اهداف سیاسی خود نرسید، فرصت مناسبی برای حرکت به سمت دیپلماسی ایجاد شد.

یادداشت تفاهمی که میان دو طرف شکل گرفت، می‌توانست آغاز این مسیر باشد.

اما متأسفانه در داخل ایران، برخی برداشت‌های افراطی از مفاد این یادداشت مطرح شد؛ برداشت‌هایی که در عمل به فروپاشی آن کمک کرد.

نباید از یک یادداشت تفاهم انتظار داشت که تمام اختلافات را حل کند. چنین اسنادی اساساً برای آغاز مذاکرات تدوین می‌شوند، نه برای پایان آنها.

تحلیل‌های نادرست درباره بازار انرژی

در سال‌های اخیر، برخی تحلیلگران در ایران پیش‌بینی می‌کردند که در صورت تشدید تنش‌ها، قیمت نفت به ۱۵۰ یا حتی ۲۰۰ دلار خواهد رسید و اقتصاد جهانی دچار بحران می‌شود.

اما واقعیت چیز دیگری بود.

در شرایطی که هم تنگه هرمز و هم باب‌المندب با ناامنی مواجه شدند، قیمت نفت برنت تنها در حدود ۸۸ دلار باقی ماند.

این نشان می‌دهد که بازار جهانی انرژی نسبت به دهه‌های گذشته تغییرات ساختاری عمیقی را تجربه کرده است.

انقلاب نفت شیل در آمریکا، افزایش تولید جهانی، توسعه انرژی‌های جایگزین و کاهش شدت مصرف انرژی باعث شده‌اند که بازار نفت دیگر همان حساسیت گذشته را نداشته باشد.

به همین دلیل، بسیاری از محاسباتی که بر پایه الگو‌های دهه ۱۹۷۰ یا حتی اوایل دهه ۲۰۰۰ انجام می‌شود، دیگر اعتبار سابق را ندارد.

اقتصاد داخلی؛ متغیر فراموش‌شده

در کنار همه این تحولات خارجی، نباید شرایط داخلی ایران را نادیده گرفت.

اقتصاد کشور با تورم بالا، کاهش قدرت خرید، افت نرخ زاد و ولد و کاهش سرمایه‌گذاری روبه‌روست.

این مسائل مستقیماً بر امنیت ملی اثر می‌گذارند.

در بسیاری از بحث‌های سیاست خارجی، توجه اصلی معطوف به تحولات بیرونی است، در حالی که وضعیت اقتصاد داخلی نیز یکی از مهم‌ترین عوامل تعیین‌کننده قدرت ملی است.

حتی چین نیز در موضوع تنگه هرمز با ایران هم‌نظر نیست

نکته مهم دیگر این است که حتی چین نیز در موضوع تنگه هرمز با برخی دیدگاه‌های مطرح‌شده در ایران موافق نیست.

چین در چندین بیانیه رسمی، از جمله بیانیه مشترک با پاکستان، بر ضرورت بازگشت وضعیت تنگه هرمز به شرایط عادی و تضمین آزادی کشتیرانی تأکید کرده است.

دلیل این موضع نیز روشن است.

اقتصاد چین بر صادرات استوار است و امنیت و ارزانی حمل‌ونقل دریایی برای این کشور اهمیت حیاتی دارد.

از این منظر، سیاست چین در قبال تنگه هرمز با برخی برداشت‌های رایج در ایران تفاوت دارد.

عباس آخوندی: دقیقاً همین نکته است.

چین و ایران منافع مشترکی دارند، اما راهبرد مشترک ندارند.

راهبرد چین بر پایه ژئواکونومی استوار است، در حالی که راهبرد ایران عمدتاً ژئوپلیتیک‌محور بوده است.

در پنجاه سال گذشته، چین تقریباً در هیچ منازعه ژئوپلیتیکی جهانی وارد نشده است.

اولویت این کشور، اقتصاد بوده و سیاست خارجی نیز در خدمت همان هدف قرار گرفته است.

به همین دلیل است که تأکید می‌کنم ایران باید پیش از هر مذاکره‌ای با آمریکا، درباره این تفاوت راهبردی با چین گفت‌و‌گو کند.

اگر این مسئله روشن نشود، ممکن است در آینده حتی میان ایران و چین نیز اختلافات جدی ایجاد شود.

چرا ایران نباید خود را میان دو ابرقدرت قرار دهد؟

امروز دو قدرت بزرگ جهانی با یکدیگر رقابت می‌کنند؛ یکی اقتصادی نزدیک به ۳۰ هزار میلیارد دلار دارد و دیگری حدود ۲۰ هزار میلیارد دلار.

ما نباید خود را در مرکز این تقابل قرار دهیم و تصور کنیم که بازیگر اصلی این رقابت هستیم.

اگر چنین کنیم، در واقع خود را میان چرخ‌دنده‌های دو قدرت بزرگ قرار داده‌ایم.

در چنین وضعیتی، نه آمریکا از میان خواهد رفت و نه چین؛ بلکه کشوری که آسیب می‌بیند، ایران است.

به همین دلیل، سیاست خارجی باید با هوشمندی طراحی شود تا از موقعیت ژئوپلیتیکی ایران برای تأمین منافع ملی استفاده کند، نه اینکه کشور را به میدان اصلی رقابت قدرت‌های بزرگ تبدیل کند.

امیرمحمد حسینی: اما برخی معتقدند ایران در دویست سال گذشته نیز همواره میان قدرت‌های بزرگ قرار داشته است. تفاوت وضعیت امروز با تجربه‌های تاریخی گذشته چیست؟ آیا جنگ اخیر، شرایط جدیدی ایجاد کرده که بتوان از آن به عنوان یک «بزنگاه تاریخی» یاد کرد؟

کوروش احمدی: یکی از نکاتی که آقای دکتر آخوندی مطرح کردند و برای من جالب بود، این بود که گفتند ایران از نظر راهبردی با چین همسان نیست. من نیز با این برداشت موافقم. چین در پنجاه تا شصت سال گذشته راهبردی کاملاً متفاوت را دنبال کرده است. از اوایل دهه ۱۹۷۰، به‌ویژه پس از تحولات مربوط به دنگ شیائوپینگ، تصمیم گرفت مسیر خود را به‌طور اساسی تغییر دهد.

چین در آن مقطع تاریخی فرصت را غنیمت شمرد تا روابط خود را با آمریکا گسترش دهد. آمریکا نیز پذیرفت که از طریق جذب کالا‌های چینی، موتور محرک رشد اقتصادی چین باشد. در مقابل، چین تصمیم گرفت منازعات ژئوپلیتیکی را کنار بگذارد و تمرکز خود را بر توسعه اقتصادی قرار دهد. در نتیجه، تمام ظرفیت خود را صرف رشد اقتصادی کرد.

در ایران گاهی از «مبارزه با استکبار» سخن گفته می‌شود. من اصل این مفهوم را نفی نمی‌کنم، اما معتقدم رقابت یا مبارزه با یک قدرت باید در حوزه‌ای صورت گیرد که شما مزیت نسبی داشته باشید. آمریکا در حوزه نظامی دارای مزیت آشکار است؛ بودجه نظامی آن حدود یک تریلیون دلار است، در حالی که اقتصاد ایران حدود یک صدم اقتصاد آمریکاست؛ بنابراین طبیعی است که امکان رقابت نظامی وجود ندارد.

چین این واقعیت را درک کرد و رقابت با آمریکا را به حوزه اقتصاد منتقل کرد؛ حوزه‌ای که می‌دانست در بلندمدت ظرفیت برتری دارد. نتیجه این راهبرد نیز امروز قابل مشاهده است.

چین امروز به ایران نیز همین پیام را می‌دهد. اگر ایران خواهان توسعه اقتصادی و گسترش همکاری با چین است، باید مسئله تحریم‌ها را حل کند. لغو تحریم‌ها نیز تنها از مسیر مذاکره و تفاهم امکان‌پذیر است، نه از طریق تقابل نظامی.

واقعیت این است که چین خارج از حوزه‌هایی که تحریم‌ها اجازه می‌دهد، با ایران همکاری نمی‌کند. نمونه آن بانک «کُنلون» و همچنین شرکت‌های بزرگ چینی است که پس از خروج آمریکا از برجام، به دلیل نگرانی از تحریم‌های ثانویه، فعالیت خود را در ایران متوقف کردند یا کاهش دادند.

اگر قرار باشد با چین مذاکره کنیم، معنای آن این است که درباره آینده روابط ایران و چین به تفاهم برسیم و ببینیم چین چه انتظاراتی از ایران دارد. یکی از مهم‌ترین این انتظارات، حرکت ایران به سمت رفع تحریم‌هاست تا امکان همکاری اقتصادی گسترده‌تر فراهم شود. همین وضعیت درباره روسیه نیز صادق است. بانک‌ها و شرکت‌های بزرگ روسی نیز حاضر نیستند میان بازار ایران و بازار بزرگ آمریکا، ایران را انتخاب کنند.

به همین دلیل، ایران چاره‌ای ندارد جز اینکه مسئله تحریم‌ها را از طریق دیپلماسی حل کند.

در مقطعی، برخورد نظامی رخ داد. به اعتقاد من، آمریکا از طریق جنگ نتوانست به اهداف خود برسد. همین موضوع فرصت مناسبی ایجاد کرد تا مسیر دیپلماتیک دوباره فعال شود. مذاکرات آغاز شد، اما در ادامه، برداشت‌های افراطی از مفاد یادداشت تفاهم موجب شد جریان‌های جنگ‌طلب در آمریکا زمینه لازم برای شکست آن را پیدا کنند.

نباید از یک یادداشت تفاهم انتظار یک توافق نهایی را داشت. یادداشت تفاهم، سندی مقدماتی است که قرار است مسیر مذاکرات را هموار کند، نه اینکه همه اختلافات را حل کند. چنین اسنادی اصولاً سازوکار حل اختلاف یا مرجع رسمی تفسیر ندارند و قرار است در طول مذاکرات تکمیل شوند.

موضوع دیگری که در فضای داخلی ایران کمتر مورد توجه قرار گرفت، تحولات ساختاری بازار جهانی انرژی بود. برخی تحلیلگران مدعی بودند که با بسته شدن مسیر‌های دریایی، قیمت نفت به ۱۵۰ یا حتی ۲۰۰ دلار خواهد رسید و آمریکا ناچار به عقب‌نشینی خواهد شد.

اما در عمل چنین اتفاقی رخ نداد. با وجود اختلال در تنگه هرمز و باب‌المندب، قیمت نفت برنت در محدوده حدود ۸۸ دلار باقی ماند. دلیل این موضوع نیز تحولات ساختاری بازار انرژی در سال‌های اخیر است؛ از جمله افزایش تولید نفت شیل، رشد منابع جایگزین انرژی و تغییر الگوی مصرف جهانی.

این واقعیت نشان داد که تحلیل‌هایی که بر جهش شدید قیمت نفت استوار بودند، با واقعیت‌های اقتصاد جهانی تطابق نداشتند.

در کنار این مسائل، نباید شرایط داخلی ایران را نیز نادیده گرفت. اقتصاد کشور با تورم بسیار بالا، کاهش نرخ زاد و ولد، افت سرمایه‌گذاری و خطر تشدید مشکلات اقتصادی روبه‌روست. این عوامل نیز باید در تصمیم‌گیری‌های راهبردی سیاست خارجی مورد توجه قرار گیرند.

از سوی دیگر، باید به مواضع چین درباره تنگه هرمز نیز توجه کرد. چین در چندین بیانیه رسمی بر ضرورت بازگشت وضعیت تنگه هرمز به شرایط پیش از جنگ تأکید کرده است. دلیل این موضع نیز روشن است؛ اقتصاد چین صادرات‌محور است و آزادی و امنیت کشتیرانی برای آن اهمیت حیاتی دارد.

بنابراین، در موضوع تنگه هرمز نیز سیاست چین الزاماً با سیاست ایران یکسان نیست. چین از ثبات ایران حمایت می‌کند، اما این به معنای پذیرش همه رویکرد‌های ایران نیست.

عباس آخوندی: اجازه بدهید برای روشن‌تر شدن بحث، چند نکته را توضیح بدهم.

اقتصاد آمریکا امروز حدود ۳۰ هزار میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی دارد و اقتصاد چین نیز حدود ۲۰ هزار میلیارد دلار. بنابراین، از نظر اسمی اقتصاد آمریکا هنوز بزرگ‌تر است، اما اگر بر مبنای قدرت خرید محاسبه کنیم، توان اقتصادی چین از آمریکا فراتر رفته است. به همین دلیل، اینکه آمریکا چین را رقیب اصلی خود می‌داند، یک تشخیص واقعی است. آمریکا با تمام وجود احساس می‌کند که موازنه قدرت جهانی در حال تغییر است.

نکته دوم این است که ما با چین اشتراک منافع داریم، اما اتحاد راهبردی نداریم. این نکته بسیار مهمی است که معمولاً به آن توجه نمی‌شود. منافع مشترک به معنای راهبرد مشترک نیست.

راهبرد چین مبتنی بر ژئواکونومی است، در حالی که راهبرد ایران عمدتاً بر ژئوپلیتیک استوار بوده است. همان‌طور که آقای احمدی اشاره کردند، چین طی پنجاه سال گذشته تقریباً وارد هیچ منازعه ژئوپلیتیکی در جهان نشده است. اولویت اصلی چین اقتصاد بوده است، نه رقابت‌های ژئوپلیتیکی.

ممکن است درباره تایوان گفته شود که چین درگیر یک منازعه ژئوپلیتیکی است، اما حتی در آنجا نیز سیاست چین مبتنی بر خویشتنداری بوده است. بنابراین، مسئله اصلی چین همچنان ژئواکونومی است و ژئوپلیتیک در مرتبه بعد قرار دارد.

به همین دلیل است که تأکید می‌کنم ایران پیش از هر مذاکره‌ای با آمریکا باید با چین گفت‌و‌گو می‌کرد. منظور من این نیست که ایران نباید با آمریکا مذاکره کند؛ برعکس، من از مذاکره با آمریکا دفاع می‌کنم. اما ابتدا باید تکلیف رابطه راهبردی خود با چین را روشن می‌کردیم.

اگر این مسئله حل نشود، ممکن است در آینده حتی با چین نیز دچار تعارض شویم؛ بنابراین باید ابتدا درباره نسبت ژئوپلیتیک و ژئواکونومی با چین به تفاهم برسیم.

امروز دو قدرت بزرگ جهانی در حال رقابت هستند؛ دو قدرتی که هم از نظر اقتصادی و هم از نظر نظامی ظرفیت‌های بسیار بزرگی دارند. آمریکا حدود ۳۵ درصد هزینه‌های نظامی جهان را به خود اختصاص داده و چین نیز حدود ۱۲ درصد این هزینه‌ها را انجام می‌دهد. چین طی سال‌های گذشته سرمایه‌گذاری عظیمی در حوزه نظامی انجام داده، اما برخلاف آمریکا، تمایل چندانی به نمایش این قدرت نداشته است.

در چنین شرایطی، ایران خود را در میان چرخ‌دنده‌های رقابت این دو قدرت قرار داده و حتی گاهی چنین تصور کرده که طرف اصلی این منازعه است. به نظر من، این یک خطای راهبردی است.

اگر کشوری خود را میان رقابت دو قدرت جهانی قرار دهد، طبیعی است که بیشترین آسیب را ببیند، زیرا نه آمریکا از میان خواهد رفت و نه چین. این ایران است که ممکن است زیر فشار این رقابت قرار گیرد؛ بنابراین باید بسیار هوشمندانه رفتار کنیم.

برای مثال، تسلط ایران بر تنگه هرمز زمانی ارزشمند است که بتوان از آن در جهت تأمین منافع ملی استفاده کرد، نه صرفاً به عنوان یک شعار سیاسی. باید دید چگونه می‌توان این ظرفیت را در چارچوب منافع مشترک با چین و در تعامل با دیگر بازیگران منطقه به کار گرفت.

اگر ایران خود را به تنهایی در برابر دو قدرت جهانی قرار دهد، طبیعی است که بیشترین هزینه را پرداخت خواهد کرد.

امیرمحمد حسینی: موقعیتی که شما توصیف می‌کنید، در دویست سال گذشته نیز کمابیش برای ایران وجود داشته است؛ یعنی قرار گرفتن میان قدرت‌های بزرگ. تفاوت وضعیت امروز با گذشته چیست؟ برخی معتقدند تفاوت اصلی در این است که جنگ اخیر فرصت تازه‌ای برای بازتعریف جایگاه ایران ایجاد کرده است.

عباس آخوندی: اگر بخواهم از منظر تاریخی نگاه کنم، آخرین بزنگاه مهمی که ایران با آن مواجه شد، به سال‌های ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ بازمی‌گردد؛ زمانی که بریتانیا اعلام کرد دیگر توان تأمین امنیت منطقه را ندارد و تصمیم گرفت از شرق سوئز خارج شود.

در آن زمان یک خلأ امنیتی در منطقه ایجاد شد. آمریکا با دکترین نیکسون و هنری کیسینجر تلاش کرد این خلأ را از طریق سیاست «دو ستون» پر کند؛ یعنی ایران و عربستان سعودی دو پایه اصلی تأمین امنیت منطقه شوند.

البته در آن زمان ایران از نظر توان اقتصادی، نظامی و سیاسی فاصله قابل توجهی با عربستان داشت و وزن بسیار بیشتری در منطقه داشت.

اما نکته مهم این است که محور آن سیاست، هژمونی ایران بود. تصور غالب این بود که ایران قدرت برتر منطقه است و باید نقش مسلط را ایفا کند.

به نظر من، همان نگاه هنوز هم تا حدی در برخی تحلیل‌ها وجود دارد؛ یعنی نوعی احساس برتری نسبت به کشور‌های جنوب خلیج فارس.

سؤال مهم این است که ایران در آن مقطع تاریخی تا چه اندازه توانست از آن فرصت برای ایجاد روابط پایدار و شبکه‌ای با کشور‌های منطقه استفاده کند؟

به اعتقاد من، بیش از آنکه شبکه‌ای از همکاری ایجاد شود، نوعی احساس برتری و هژمونی شکل گرفت. نتیجه این شد که پس از انقلاب، آن ساختار کاملاً از میان رفت و در نهایت امروز با مجموعه‌ای از کشور‌های جنوب خلیج فارس روبه‌رو هستیم که در بسیاری موارد، در برابر ایران موضع مشترک دارند.

کشور‌های جنوب خلیج فارس تجربه کرده‌اند که هر زمان ایران قدرتمند بوده، در ذهن آنان نوعی احساس برتری‌جویی و هژمون‌طلبی نیز وجود داشته است. فارغ از اینکه این برداشت تا چه اندازه درست یا نادرست باشد، آنچه اهمیت دارد «ادراک» این کشورهاست. ما باید این ادراک را تغییر دهیم.

تا زمانی که چنین برداشتی وجود داشته باشد، شکل‌گیری یک امنیت پایدار در منطقه بسیار دشوار خواهد بود.

در واکنش به همین نگرانی‌ها بود که ایده‌هایی مانند پیمان ابراهیم شکل گرفت؛ یعنی این تصور که کشور‌های عربی برای ایجاد موازنه در برابر ایران، به همکاری امنیتی با اسرائیل روی بیاورند.

اکنون نیز اگر بپذیریم که در یک بزنگاه تاریخی قرار گرفته‌ایم، باید توجه داشته باشیم که این بزنگاه صرفاً ناشی از جنگ ایران و آمریکا نیست، بلکه محصول رقابت راهبردی آمریکا و چین است؛ رقابتی که در میانه آن، یک درگیری نظامی میان ایران و آمریکا نیز رخ داده است.

از منظر من، ایران در این رقابت، بخشی از مجموعه منافع چین محسوب می‌شود، نه بخشی از منافع آمریکا.

همان‌طور که آقای احمدی نیز اشاره کردند، ایران اجازه نداد آمریکا به تمامی اهداف خود برسد و از این جهت، آمریکا در تحقق اهدافش ناکام ماند. اما سؤال اصلی این است که پس از این مرحله، چه الگویی از امنیت را دنبال خواهیم کرد؟

آیا همچنان به دنبال امنیت هژمونیک خواهیم بود یا به سمت امنیت شبکه‌ای حرکت خواهیم کرد؟

اگر همچنان همان نگاه هژمونیک ادامه پیدا کند ــ نگاهی که به اعتقاد من در بسیاری از رسانه‌های رسمی کشور نیز بازتولید می‌شود ــ طبیعی است که امکان ایجاد زبان مشترک با همسایگان فراهم نخواهد شد.

اما اگر بپذیریم که هدف، ایجاد یک شبکه امنیتی مشترک است؛ شبکه‌ای که کشور‌های جنوب خلیج فارس، چین و سایر بازیگران اقتصادی جهان نیز در آن ذی‌نفع باشند، آنگاه می‌توان آینده متفاوتی را تصور کرد.

به همین دلیل معتقدم اکنون در برابر یک انتخاب تاریخی قرار داریم؛ انتخاب میان همگرایی منطقه‌ای یا ادامه رویکرد هژمونیک.

به نظر من، فضای سیاسی کشور هنوز بیش از آنکه متکی بر یک محاسبه راهبردی باشد، تحت تأثیر احساسات و هیجانات قرار دارد.

امیرمحمد حسینی: آقای احمدی، آیا شما نیز معتقدید موقعیت کنونی ایران با موقعیت‌های تاریخی گذشته شباهت دارد؟ تفاوت امروز را در چه می‌بینید؟

کوروش احمدی: به نظر من، شرایط امروز با آنچه در دویست سال گذشته تجربه کرده‌ایم، تفاوت‌های اساسی دارد.

اگر به جنگ‌های ایران و روس در اوایل قرن نوزدهم نگاه کنیم یا حتی دوره استعمار و سپس دوران جنگ سرد را بررسی کنیم، درمی‌یابیم که ساختار روابط بین‌الملل امروز کاملاً متفاوت شده است.

پس از پایان جنگ سرد، ابعاد اقتصادی در روابط بین‌الملل بسیار پررنگ‌تر شده است. امروز شبکه‌های اقتصادی، تجاری و مالی نقش بسیار مهم‌تری نسبت به گذشته ایفا می‌کنند.

همچنین، رقابت‌های ژئوپلیتیکی کلاسیک نسبت به گذشته کاهش یافته و احترام به قواعد حقوق بین‌الملل نیز، دست‌کم در مقایسه با قرن‌های گذشته، گسترش بیشتری پیدا کرده است.

به همین دلیل، امروز جنگ‌های کلاسیک میان دولت‌ها بسیار کمتر از گذشته رخ می‌دهد. در حالی که در اروپا طی قرون هجدهم و نوزدهم تقریباً همواره جنگ میان دولت‌ها جریان داشت، اکنون وضعیت کاملاً متفاوت است.

از این رو، به اعتقاد من، سیاست خارجی ایران نیز باید بیش از هر چیز بر اقتصاد متمرکز شود. اولویت نخست سیاست خارجی باید توسعه اقتصادی باشد، زیرا قدرت ملی در نهایت از مسیر اقتصاد شکل می‌گیرد.

اگر به سال ۱۹۷۱، یعنی زمان خروج بریتانیا از شرق سوئز، بازگردیم، می‌بینیم که یک دوره کاملاً جدید آغاز شد. آمریکا در آن زمان به دلیل جنگ ویتنام و مشکلات دیگر، امکان استقرار گسترده در منطقه را نداشت. به همین دلیل، دکترین نیکسون مطرح شد که بر اساس آن، کشور‌های منطقه باید مسئول تأمین امنیت خود باشند.

این وضعیت فرصت بزرگی برای ایران ایجاد کرد.

من با وجود انتقاد‌های جدی که به ساختار سیاسی و سیاست داخلی حکومت پهلوی دارم، معتقدم سیاست خارجی ایران در آن مقطع، در مجموع سیاست موفقی بود.

ایران به قدرت اصلی منطقه تبدیل شد، تنش‌های خود را با همسایگان کاهش داد، از حمایت قدرت‌های جهانی برخوردار بود و توانست نقش مؤثری در تأمین امنیت منطقه ایفا کند.

مسئله بحرین نیز دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است. اگر خاطرات اسدالله علم را مطالعه کنیم، روشن می‌شود که یکی از اهداف اصلی حل‌وفصل مسئله بحرین، جلوگیری از ایجاد تنش با جهان عرب و فراهم کردن زمینه پذیرش نقش منطقه‌ای ایران بود.

در آن مقطع، سیاست تنش‌زدایی و جلب اعتماد همسایگان، بخش مهمی از راهبرد سیاست خارجی ایران را تشکیل می‌داد.

 

عباس آخوندی: کشور‌های جنوب خلیج فارس تجربه کرده‌اند که هر زمان ایران قدرتمند بوده، در ذهن آنان نوعی احساس برتری‌جویی و هژمون‌طلبی نیز وجود داشته است. فارغ از اینکه این برداشت تا چه اندازه د رست یا نادرست باشد، آنچه اهمیت دارد «ادراک» این کشورهاست. ما باید این ادراک را تغییر دهیم.

تا زمانی که چنین برداشتی وجود داشته باشد، شکل‌گیری یک امنیت پایدار در منطقه بسیار دشوار خواهد بود.

در واکنش به همین نگرانی‌ها بود که ایده‌هایی مانند پیمان ابراهیم شکل گرفت؛ یعنی این تصور که کشور‌های عربی برای ایجاد موازنه در برابر ایران، به همکاری امنیتی با اسرائیل روی بیاورند.

اکنون نیز اگر بپذیریم که در یک بزنگاه تاریخی قرار گرفته‌ایم، باید توجه داشته باشیم که این بزنگاه صرفاً ناشی از جنگ ایران و آمریکا نیست، بلکه محصول رقابت راهبردی آمریکا و چین است؛ رقابتی که در میانه آن، یک درگیری نظامی میان ایران و آمریکا نیز رخ داده است.

از منظر من، ایران در این رقابت، بخشی از مجموعه منافع چین محسوب می‌شود، نه بخشی از منافع آمریکا.

همان‌طور که آقای احمدی نیز اشاره کردند، ایران اجازه نداد آمریکا به تمامی اهداف خود برسد و از این جهت، آمریکا در تحقق اهدافش ناکام ماند. اما سؤال اصلی این است که پس از این مرحله، چه الگویی از امنیت را دنبال خواهیم کرد؟

آیا همچنان به دنبال امنیت هژمونیک خواهیم بود یا به سمت امنیت شبکه‌ای حرکت خواهیم کرد؟

اگر همچنان همان نگاه هژمونیک ادامه پیدا کند ــ نگاهی که به اعتقاد من در بسیاری از رسانه‌های رسمی کشور نیز بازتولید می‌شود ــ طبیعی است که امکان ایجاد زبان مشترک با همسایگان فراهم نخواهد شد.

اما اگر بپذیریم که هدف، ایجاد یک شبکه امنیتی مشترک است؛ شبکه‌ای که کشور‌های جنوب خلیج فارس، چین و سایر بازیگران اقتصادی جهان نیز در آن ذی‌نفع باشند، آنگاه می‌توان آینده متفاوتی را تصور کرد.

به همین دلیل معتقدم اکنون در برابر یک انتخاب تاریخی قرار داریم؛ انتخاب میان همگرایی منطقه‌ای یا ادامه رویکرد هژمونیک.

به نظر من، فضای سیاسی کشور هنوز بیش از آنکه متکی بر یک محاسبه راهبردی باشد، تحت تأثیر احساسات و هیجانات قرار دارد.

امیرمحمد حسینی: آقای احمدی، آیا شما نیز معتقدید موقعیت کنونی ایران با موقعیت‌های تاریخی گذشته شباهت دارد؟ تفاوت امروز را در چه می‌بینید؟

کوروش احمدی: به نظر من، شرایط امروز با آنچه در دویست سال گذشته تجربه کرده‌ایم، تفاوت‌های اساسی دارد.

اگر به جنگ‌های ایران و روس در اوایل قرن نوزدهم نگاه کنیم یا حتی دوره استعمار و سپس دوران جنگ سرد را بررسی کنیم، درمی‌یابیم که ساختار روابط بین‌الملل امروز کاملاً متفاوت شده است.

پس از پایان جنگ سرد، ابعاد اقتصادی در روابط بین‌الملل بسیار پررنگ‌تر شده است. امروز شبکه‌های اقتصادی، تجاری و مالی نقش بسیار مهم‌تری نسبت به گذشته ایفا می‌کنند.

همچنین، رقابت‌های ژئوپلیتیکی کلاسیک نسبت به گذشته کاهش یافته و احترام به قواعد حقوق بین‌الملل نیز، دست‌کم در مقایسه با قرن‌های گذشته، گسترش بیشتری پیدا کرده است.

به همین دلیل، امروز جنگ‌های کلاسیک میان دولت‌ها بسیار کمتر از گذشته رخ می‌دهد. در حالی که در اروپا طی قرون هجدهم و نوزدهم تقریباً همواره جنگ میان دولت‌ها جریان داشت، اکنون وضعیت کاملاً متفاوت است.

از این رو، به اعتقاد من، سیاست خارجی ایران نیز باید بیش از هر چیز بر اقتصاد متمرکز شود. اولویت نخست سیاست خارجی باید توسعه اقتصادی باشد، زیرا قدرت ملی در نهایت از مسیر اقتصاد شکل می‌گیرد.

اگر به سال ۱۹۷۱، یعنی زمان خروج بریتانیا از شرق سوئز، بازگردیم، می‌بینیم که یک دوره کاملاً جدید آغاز شد. آمریکا در آن زمان به دلیل جنگ ویتنام و مشکلات دیگر، امکان استقرار گسترده در منطقه را نداشت. به همین دلیل، دکترین نیکسون مطرح شد که بر اساس آن، کشور‌های منطقه باید مسئول تأمین امنیت خود باشند.

این وضعیت فرصت بزرگی برای ایران ایجاد کرد.

من با وجود انتقاد‌های جدی که به ساختار سیاسی و سیاست داخلی حکومت پهلوی دارم، معتقدم سیاست خارجی ایران در آن مقطع، در مجموع سیاست موفقی بود.

ایران به قدرت اصلی منطقه تبدیل شد، تنش‌های خود را با همسایگان کاهش داد، از حمایت قدرت‌های جهانی برخوردار بود و توانست نقش مؤثری در تأمین امنیت منطقه ایفا کند.

مسئله بحرین نیز دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است. اگر خاطرات اسدالله علم را مطالعه کنیم، روشن می‌شود که یکی از اهداف اصلی حل‌وفصل مسئله بحرین، جلوگیری از ایجاد تنش با جهان عرب و فراهم کردن زمینه پذیرش نقش منطقه‌ای ایران بود.

در آن مقطع، سیاست تنش‌زدایی و جلب اعتماد همسایگان، بخش مهمی از راهبرد سیاست خارجی ایران را تشکیل می‌داد.

کوروش احمدی: در آن دوره، آرامش نسبی در منطقه خلیج فارس برقرار شد و ایران عملاً نقش برتر منطقه را به دست آورد. در عین حال، روابط مناسبی هم با شوروی داشت و هم با آمریکا و کشور‌های اروپایی. سیاست خارجی ایران بر کاهش تنش و ایجاد توازن استوار بود.

امروز نیز به اعتقاد من، ایران بیش از هر زمان دیگری به تنش‌زدایی با کشور‌های منطقه نیاز دارد. علاوه بر آن، باید اعتماد همسایگان خود را جلب کند.

ایران کشوری بزرگ با جمعیت، وسعت سرزمینی و موقعیت ژئوپلیتیکی ویژه است. در روابط بین‌الملل، معمولاً کشور‌های کوچک در همسایگی قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای، برای ایجاد توازن به قدرت‌های فرامنطقه‌ای متوسل می‌شوند؛ پدیده‌ای که در ادبیات روابط بین‌الملل از آن با عنوان Balancing یا ایجاد موازنه یاد می‌شود.

تا پیش از حمله عراق به کویت، هیچ قدرت بزرگی در خلیج فارس حضور نظامی گسترده نداشت. اما پس از اشغال کویت، کشور‌های جنوب خلیج فارس احساس کردند که ممکن است امنیتشان تهدید شود؛ بنابراین به سمت ایجاد موازنه رفتند و آمریکا را به منطقه دعوت کردند و پایگاه‌های نظامی در اختیار آن قرار دادند.

اگر ایران می‌خواهد این نگرانی را کاهش دهد، صرفاً با اعلام اینکه قصد تجاوز ندارد، این هدف محقق نخواهد شد. زیرا دولت‌ها آینده را نیز در نظر می‌گیرند و نمی‌توانند مطمئن باشند که دولت‌های بعدی نیز همین سیاست را ادامه خواهند داد.

بنابراین، مهم‌ترین راه، ایجاد اعتماد پایدار است.

البته اعتماد صرفاً با شعار ایجاد نمی‌شود، بلکه باید از طریق همکاری‌های اقتصادی، روابط پایدار سیاسی و ایجاد منافع مشترک شکل بگیرد.

هرچه شبکه همکاری‌های اقتصادی میان ایران، کشور‌های خلیج فارس، اروپا، آمریکا، چین و سایر بازیگران گسترده‌تر شود، احتمال بروز تنش و درگیری نیز کاهش خواهد یافت.

عباس آخوندی: آقای دکتر احمدی به نکته بسیار مهمی اشاره کردند؛ اینکه سیاست خارجی ایران در دهه ۱۳۵۰ بر تنش‌زدایی استوار بود. توافق الجزایر نیز نمونه روشنی از همین سیاست بود. همچنین حل مسئله بحرین نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است.

اما من می‌خواهم یک نکته دیگر را اضافه کنم.

تنش‌زدایی یک وجه سلبی دارد؛ یعنی کاهش اختلافات. اما وجه ایجابی آن، شبکه‌سازی است.

به نظر من، ایران در آن دوره در حوزه شبکه‌سازی چندان موفق نبود. بیشتر بر اعمال هژمونی تمرکز داشت تا ایجاد یک شبکه پایدار از همکاری‌های منطقه‌ای.

به همین دلیل، حتی در همان دوره نیز نوعی بی‌اعتمادی نسبت به ایران در میان کشور‌های جنوب خلیج فارس وجود داشت.

در نهایت، آنچه اهمیت دارد این است که بتوان میان کشور‌های منطقه روابطی مبتنی بر اعتماد ایجاد کرد؛ روابطی که فقط محدود به سیاست و امنیت نباشد، بلکه اقتصاد، تجارت و ارتباطات انسانی را نیز در بر بگیرد.

برای مثال، من به یاد دارم که در دهه ۱۳۵۰ بسیاری از شهروندان کویت برای درمان‌های پزشکی و دندانپزشکی به مشهد سفر می‌کردند و حتی هفته‌ها در ایران اقامت داشتند. این نمونه‌ای از پیوند‌های انسانی و اجتماعی میان مردم دو کشور بود.

امروز باید از خود بپرسیم آیا چنین سطحی از ارتباط میان مردم ایران و سایر کشور‌های جنوب خلیج فارس همچنان وجود دارد؟

به جز عراق، که به دلایل مذهبی و زیارتی ارتباطات گسترده‌تری دارد، به نظر من چنین پیوند‌های اجتماعی عمیقی میان ایران و سایر کشور‌های منطقه دیده نمی‌شود.

بنابراین، اگر از امنیت شبکه‌ای سخن می‌گوییم، این شبکه فقط به همکاری‌های نظامی محدود نیست؛ بلکه باید روابط اقتصادی، فرهنگی، گردشگری، سرمایه‌گذاری و ارتباطات میان مردم را نیز در بر بگیرد.

نکته دوم این است که تصمیم‌گیری راهبردی نباید صرفاً ناظر به امروز باشد.

در دهه ۱۹۷۰، کمتر کسی تصور می‌کرد که چین روزی به اقتصادی با تولید ناخالص داخلی حدود ۲۰ هزار میلیارد دلار تبدیل شود یا از نظر قدرت خرید از آمریکا پیشی بگیرد.

امروز نیز نباید تصور کنیم که تنها دو قدرت مهم جهان، آمریکا و چین هستند.

برای مثال، هند اکنون اقتصادی در حدود چهار تا پنج هزار میلیارد دلار دارد و نرخ رشد آن از چین نیز بیشتر است. هیچ‌کس نمی‌تواند پیش‌بینی کند که بیست سال دیگر توازن قدرت میان هند و چین چگونه خواهد بود.

از این منظر، ایران نباید فقط خود را در چارچوب خلیج فارس تعریف کند.

ایران هم بخشی از آسیای مرکزی است، هم با شبه‌قاره هند پیوند‌های عمیق تاریخی و جغرافیایی دارد و هم در غرب آسیا قرار گرفته است.

به نظر من، یکی از خطا‌های راهبردی ما این بوده که عمدتاً خود را در چارچوب جنوب خلیج فارس تعریف کرده‌ایم، در حالی که باید هم‌زمان در آسیای مرکزی، شبه‌قاره هند و خلیج فارس نقش‌آفرینی کنیم.

اگر این نگاه کلان وجود نداشته باشد و همه مسائل صرفاً از زاویه قدرت نظامی دیده شود، در نهایت بازنده خواهیم بود.

امیرمحمد حسینی: آقای احمدی، اگر بخواهیم وارد بخش پایانی گفت‌و‌گو شویم، افق پیش روی ایران را در منطقه و جهان چگونه می‌بینید؟ با توجه به شرایط کنونی، آینده روابط ایران با آمریکا و جایگاه ایران در نظم بین‌المللی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

کوروش احمدی: به نظر من، اگر ایران همین مسیری را که تاکنون طی کرده ادامه دهد، بدون تردید با مشکلات بیشتری روبه‌رو خواهد شد.

اجازه بدهید برای روشن‌تر شدن بحث به چند آمار اشاره کنم.

بر اساس برآورد‌های صندوق بین‌المللی پول، تولید ناخالص داخلی ترکیه حدود یک تریلیون و چهارصد و شصت میلیارد دلار است. اقتصاد عربستان سعودی نیز حدود یک تریلیون دلار برآورد می‌شود، در حالی که اقتصاد ایران حدود ۳۰۰ تا ۳۷۰ میلیارد دلار است؛ یعنی تقریباً یک‌چهارم اقتصاد ترکیه و فاصله قابل توجهی با اقتصاد عربستان دارد.

این دو کشور را از آن جهت مثال می‌زنم که هر دو از بازیگران اصلی منطقه محسوب می‌شوند.

اگر روند تاریخی را نیز بررسی کنیم، در سال‌های ۱۹۷۸ و ۱۹۸۰ تولید ناخالص داخلی ایران حدود ۸۰ میلیارد دلار و اقتصاد ترکیه حدود ۴۸ میلیارد دلار بود. حتی در مقطعی، حدود سال ۱۳۸۴، اندازه اقتصاد ایران، ترکیه و عربستان فاصله چندانی با یکدیگر نداشت.

اما از آن زمان به بعد، اقتصاد ترکیه و عربستان با سرعت بیشتری رشد کرد و اکنون فاصله بسیار زیادی با اقتصاد ایران پیدا کرده است.

اگر این روند ادامه پیدا کند، تنها نتیجه آن کاهش درآمد سرانه مردم نخواهد بود.

قدرت اقتصادی، در نهایت به قدرت نظامی، قدرت دیپلماتیک، قدرت فرهنگی، قدرت علمی و به طور کلی قدرت ملی تبدیل می‌شود.

در نتیجه، اگر اقتصاد ایران همچنان با این روند از اقتصاد کشور‌های منطقه عقب بماند، این مسئله مستقیماً امنیت ملی ایران را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.

بنابراین، موضوع فقط معیشت مردم نیست؛ بلکه مسئله قدرت ملی ایران است.

البته داشتن توان دفاعی و موشکی برای هر کشوری ضروری است، اما قدرت ملی صرفاً با تجهیزات نظامی تعریف نمی‌شود.

یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های بازدارندگی، انسجام داخلی، رضایت عمومی و حمایت مردم از حکومت است.

اگر اقتصاد کشور ضعیف شود و فاصله آن با اقتصاد‌های منطقه افزایش یابد، طبیعی است که سایر ابعاد قدرت ملی نیز آسیب خواهند دید.

به همین دلیل، به نظر من، سیاست‌گذاران باید بیش از هر چیز بر جلوگیری از گسترش این شکاف اقتصادی تمرکز کنند؛ زیرا ادامه این روند، در بلندمدت، جایگاه ایران را در منطقه تضعیف خواهد کرد.

امیرمحمد حسینی: آقای دکتر آخوندی، شما آینده را چگونه می‌بینید؟ به‌ویژه با توجه به همان تصویری که از رقابت قدرت‌های بزرگ و جایگاه ایران در آن ترسیم کردید.

عباس آخوندی: به نظر من، ایران نیازمند یک تغییر پارادایم در نگاه خود به مسئله امنیت است.

ما باید از اولویت دادن به ژئوپلیتیک عبور کنیم و ژئواکونومی را در مرکز راهبرد خود قرار دهیم.

به بیان دیگر، جغرافیای اقتصادی باید مبنای سیاست‌گذاری باشد و جغرافیای سیاسی در خدمت آن قرار گیرد، نه برعکس.

این فقط یک شعار نیست، بلکه یک تغییر اساسی در نحوه نگاه به امنیت ملی است.

همین رویکرد درباره پایان دادن به جنگ نیز صدق می‌کند.

ابتدا باید راهبرد را مشخص کرد و سپس درباره تاکتیک‌ها تصمیم گرفت.

من در تمام این بحث، عمداً وارد تاکتیک‌ها نشدم؛ زیرا معتقدم مشکل اصلی ایران تاکتیکی نیست، بلکه راهبردی است.

اگر راهبرد اصلاح شود، درباره تاکتیک‌ها می‌توان در مراحل بعد تصمیم گرفت.

از نظر من، همان‌طور که آقای احمدی نیز اشاره کردند، اقتدار واقعی ایران نه فقط در توان نظامی، بلکه در میزان رفاه مردم و رضایت آنان نهفته است.

ایران کشوری است که وابستگی جدی به قدرت‌های خارجی ندارد؛ بنابراین هرچه مردم آن رضایت بیشتری داشته باشند، قدرت ملی نیز افزایش خواهد یافت.

به همین دلیل، ژئواکونومی باید بر ژئوپلیتیک تقدم پیدا کند.

از سوی دیگر، باید مفهوم امنیت را نیز بازتعریف کنیم.

تا امروز، امنیت در ایران عمدتاً بر پایه تهدیدمحوری تعریف شده است؛ یعنی تمرکز بر این بوده که چه تهدید‌هایی علیه ما وجود دارد یا ما با چه تهدید‌هایی مواجه هستیم.

اما به اعتقاد من، باید از این نگاه عبور کنیم و به سمت مدیریت ریسک حرکت کنیم.

این دو رویکرد تفاوت بنیادین با یکدیگر دارند.

در نگاه تهدیدمحور، تمرکز اصلی بر توان نظامی است.

اما در نگاه مبتنی بر مدیریت ریسک، مسئله اصلی ایجاد شبکه‌های همکاری، مدیریت مخاطرات مشترک و افزایش وابستگی متقابل میان کشورهاست.

من در مقاله‌ای که پیش‌تر منتشر کرده‌ام نیز همین موضوع را توضیح داده‌ام و معتقدم اکنون زمان آن رسیده است که راهبرد امنیتی ایران از «تهدیدمحوری» به «مدیریت ریسک و امنیت شبکه‌ای» تغییر پیدا کند.

اگر چنین تغییری رخ ندهد، ایران همچنان در میان چرخ‌دنده‌های رقابت دو قدرت بزرگ جهانی گرفتار خواهد ماند.

عباس آخوندی: به همین دلیل است که تأکید می‌کنم پیش از هرگونه مذاکره با آمریکا، ایران باید گفت‌و‌گو‌های راهبردی خود را با چین، کشور‌های جنوب خلیج فارس، هند و اتحادیه اروپا سامان دهد و پس از آن وارد مذاکره با آمریکا شود.

منظورم این نیست که درباره تاکتیک‌ها صحبت کنیم؛ همان‌طور که در طول این گفت‌و‌گو نیز عمداً وارد بحث تاکتیکی نشدم. مسئله اصلی، راهبرد است.

ابتدا باید برای همسایگان، شرکای اقتصادی و قدرت‌های بزرگ روشن شود که راهبرد ایران چیست.

اگر ایران بتواند به این بازیگران اطمینان دهد که راهبردش بر مدیریت ریسک، امنیت شبکه‌ای و افزایش رفاه عمومی استوار است، زمینه اعتمادسازی فراهم خواهد شد.

اما اگر همچنان راهبرد ایران بر مبنای تهدیدمحوری تعریف شود، طبیعی است که دیگران نیز رفتار خود را بر همان اساس تنظیم خواهند کرد.

وقتی می‌گویم ابتدا باید با چین گفت‌و‌گو کنیم، دلیلش همین است.

ایران با چین اشتراک منافع دارد، اما هنوز اتحاد راهبردی ندارد.

راهبرد چین طی پنجاه سال گذشته بر مدیریت ریسک استوار بوده است. این کشور تقریباً هیچ‌گاه وارد یک رویارویی نظامی گسترده نشده و همواره تلاش کرده مخاطرات را مدیریت کند.

چنین کشوری طبیعی است که وارد یک راهبرد مبتنی بر تهدید نشود.

به همین دلیل، چین تا جایی از ایران حمایت می‌کند که مانع سلطه کامل آمریکا بر منطقه شود، اما وارد بازی‌ای که مبتنی بر تقابل دائمی باشد، نخواهد شد؛ زیرا اساساً آن بازی را قبول ندارد.

بنابراین، ایران باید ابتدا نسبت خود را با چین و سایر بازیگران منطقه‌ای روشن کند و سپس وارد گفت‌و‌گو با آمریکا شود.

اگر کشوری بخواهد به‌تنهایی در برابر قدرت‌های بزرگ جهان قرار گیرد، بدون آنکه راهبرد روشنی داشته باشد، طبیعتاً با دشواری‌های فراوانی روبه‌رو خواهد شد.

امیرمحمد حسینی: آقای احمدی، اگر بخواهید در پایان این گفت‌و‌گو یک توصیه برای سیاست خارجی ایران، هم در شرایط کنونی و هم در افق ده سال آینده ارائه کنید، آن توصیه چیست؟

کوروش احمدی: به نظر من، مهم‌ترین اولویت سیاست خارجی ایران باید تنش‌زدایی باشد.

اما تنش‌زدایی صرفاً با مذاکره یا صدور بیانیه محقق نمی‌شود. ایران باید به جهان نشان دهد که اولویت اصلی‌اش توسعه کشور و افزایش رفاه مردم است.

سیاست خارجی هر کشوری باید برای دیگران قابل پیش‌بینی باشد.

قابل پیش‌بینی بودن نیز صرفاً با سخن گفتن حاصل نمی‌شود؛ بلکه زمانی ایجاد می‌شود که کشور دارای راهبردی روشن و منسجم باشد و رفتار عملی آن نیز با همان راهبرد سازگار باشد.

در اینجا همان تمایزی که آقای دکتر آخوندی میان «تهدیدمحوری» و «مدیریت ریسک» مطرح کردند، اهمیت پیدا می‌کند.

اگر ایران نشان دهد که اولویت اصلی‌اش توسعه اقتصادی، افزایش تولید، بهبود رفاه مردم و تحقق منافع ملی است، برداشت دیگر کشور‌ها نیز نسبت به ایران تغییر خواهد کرد.

از نظر من، بخش مهمی از منافع ملی هر کشوری در همین نکته خلاصه می‌شود؛ یعنی اینکه همه امکانات کشور در خدمت توسعه و رفاه مردم قرار گیرد.

اگر کشوری توسعه اقتصادی را در اولویت قرار ندهد، این پرسش برای دیگران ایجاد می‌شود که منابع و توان خود را در چه مسیری هزینه می‌کند.

طبیعی است که اگر تمرکز بیش از اندازه بر حوزه نظامی باشد، سایر کشور‌ها نیز احساس تهدید خواهند کرد و در نتیجه، به سمت تقویت بیشتر توان نظامی خود خواهند رفت.

به همین دلیل، سیاست درست آن است که ایران با تمرکز بر توسعه، رفاه عمومی، همکاری‌های اقتصادی و روابط سازنده با جهان، تصویر متفاوتی از خود ارائه کند.

چنین رویکردی، برداشت دیگر کشور‌ها را نسبت به ایران تغییر می‌دهد و می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری ثبات، اعتماد و امنیت پایدار باشد.

 

x