مثقال طلا
وی ایکس اکستریم
کیان.
x
فونیکس
قهوه امکان
منطه
۲۱ / فروردين / ۱۴۰۵ ۱۴:۱۰
گزارش اقتصادآنلاین از بازار کتاب‌فروشان راسته انقلاب؛

انقلاب در میانه قفسه‌ها؛ توان درک ندارند، عافیت‌طلبانی که طعم زهر نچشیدند

انقلاب در میانه قفسه‌ها؛ توان درک ندارند، عافیت‌طلبانی که طعم زهر نچشیدند

اقتصاد بخش فرهنگ که مدت‌ها سهم اندکی در اقتصاد ایران دارد، این روزها بیشتر به انزوا رفته است. مشخصا دیگر کمتر کسی به سراغ کتابفروشی‌ها می‌رود.

کد خبر: ۲۱۲۸۶۱۲
a market

اقتصاد آنلاین، آرمان هنرکار؛ دوره جنگ چهل روزه زندگی تمام ایرانیان را دستخوش تغییراتی گسترده کرده است. از بین تمامی اقشاری که در بافت جامعه رنگارنگ ایران زیست می‌کنند، زندگی کتابفروشان بیشتر از همیشه دستخوش تغییرات عجیبی شده است.

تهران، خیابان انقلاب، حد فاصل تئاتر شهر تا میدان انقلاب؛ در این نقطه از ایران بیشتر از هر جای دیگری در کشور می‌توان کتاب مشاهده کرد، از کتاب‌های انگیزشی گرفته تا داستان‌های کوتاه و رمان؛ کتاب‌های چند ده جلدی فلسفی و تخصصی. خبرنگار اقتصادآنلاین به محل گذر رونشفکران تهرانی رفت و با چندین فعال حوزه کتاب و مشتریان آنها به گفت‌و‌گو پرداخت. این گزارش در روزهای پایانی جنگ تهیه شده است.

انقلاب مثل سابق نبود

در ابتدا باید تاکید کنم که به هیچ عنوان خیابان انقلاب آن خیابان پیش از دی ماه سال گذشته نبود؛ محیط فرهنگی کشور ما از ۱۸ دی ماه به بعد دستخش تغییرات گسترده‌ای شد، اما با درگیری نظامی این فضا بیشتر نمود پیدا کرد.

کرکره‌ها پایین و خیابان خالی از مشتری

اگر این روز‌ها گذرتان به میدان انقلاب افتاده باشد متوجه شدید که فعالیت کتابفروش‌ها مانند بسیاری از کسب‌وکارها به حالت تعلیق درآمده است و تعداد کرکره‌هایی که در این خیابان پایین نیست بسیار محدود است. از مغازه‌ای با سر در آبی شروع کردیم که زمانی محل برو و بیا بسیاری از جوانان کشور بود که عمدتا مدل لباس پوشیدن آنها شما را به اواسط دهه ۵۰ و پیش از انقلاب می‌برد، در این مغازه همیشه چند جوان کتابفروش مشغول کار بودند، اما در این روز‌ها صاحب این کتابفروشی که نامش محسن است و بیش از ۷۰ سال از عمرش گذشته به تنهایی مجموعه را اداره می‌کند. محسن در ابتدا برای مصاحبه با خبرنگار ما مردد بود، اما در نهایت دلش راضی به این کار شد و صحبتش را با یک جمله دردناک شروع کرد: «توان درک ندارند، عافیت طلبانی که طعم زهر نچشیدند.»، محسن این جمله را از پدرش که شاعری مجهول‌الهویه در دنیای شاعران بود به همراه مغازه ۳۲ متری در خیابان انقلاب به ارث برده بود.

نخستین پرسشی که با وی مطرح کردیم سوالی کلیشه‌ای اما مهم بود که «وضعیت بازار شما این روز‌ها چطور است؟»؛ محسن در پاسخ به این سوال گفت: این روز‌ها دیگر چیزی به نام بازار وجود ندارد، عمده کتاب‌هایی که من می‌فروشم رمان‌های معروف جهان است، اما کسی این روز‌ها علاقه‌ای به خواندن رمان ندارد، شاید علاقه‌ای هم باشد، اما دیگر جانی برای خواندن وجود ندارد.

یعنی در این چند روز هیچ مشتری نداشتید؟

شاید روزی نهایتا دو جلد فروخته باشم که عددی بسیار خنده دار برای خیابان انقلاب است، هزینه‌های این مغازه انقدر بالاست که اگر شرایط ادامه پیدا کند مغازه را می‌بندم و می‌روم خانه.

نگرانی اصلی شما این روز‌ها چه چیزی است؟

من برای خودم نگرانی ندارم، بیشتر برای ۴ شاگردی که برایم کار می‌کنند نگرانم، آنها عاشق کارشان هستند، از آن آدم‌هایی هستند که وقتی کتاب خوب می‌خوانند می‌توان برق لذت را در چشم آنها دید، هر کدام تقریبا ۲۵ میلیون حقوق می‌گیرند که در مجموع ماهانه می‌شود ۱۰۰ میلیون تومان، خب من الان چنین پولی ندارم و نمی‌توانم به آنها حقوق بدهم و باید اخراجشان کنم.

پیش از جنگ چنین مشکلی نداشتید؟

از بعد ۱۸ و ۱۹ دی ماه شرایط بد شد، اما می‌شد ادامه داد ولی دیگر در حال حاضر چنین چیزی ممکن نیست، پیش از دی ماه، تقریبا روزانه بین ۴۰ تا ۵۰ میلیون تومان فروش داشتیم، اما این روز‌ها اگر ۵ میلیون هم بفروشیم شاهکار کردیم.

به رغم اینکه همنشینی با محسن و گپ و گفت با آن برای ما دلنشین بود، اما اشک‌های آن پس آخرین پاسخی که به ما داد دیگر اجازه ادامه مصاحبه را از ما گرفت. سراغ مغازه بعدی رفتیم، کتابفروشی که معلوم بود برای تزئین و دکوراسیون آن هزینه قابل توجهی شده بود و متراژ آن نیز بسیار زیاد و قابل توجه بود و آدم دوست داشت ساعت‌ها از تماشای آن لذت ببرد، صاحب مغازه به تعبیر خواهرش از تهران فرار کرده بود و به دهات رفته بود.

صاحب مغازه علی و خواهر آن میترا بود هر کدام به ترتیب ۳۵ و ۲۷ سال سن داشتند، در گفت‌وگویی که با میترا داشتیم از آن پرسیدیم که «دخلتان به خرجتان می‌خورد یا نه؟»

میترا در پاسخ گفت: برادرم تا ۳۱ سالگی کارگری این مغازه و آن مغازه را کرد تا بتواند نامی در این صنف پیدا کند، ۴ سال است که این مغازه را زده و من هم گه گاهی به کمکش می‌آیم، اجاره مغازه الان ۲۸۰ میلیون تومان شده است و ۲ کارگر دارد که یکی ۳۰ میلیون و دیگری ۴۲ میلیون حقوق می‌گیرند، در کل با هزینه‌های دیگر تقریبا هزینه‌های‌هایمان به ۳۸۰ میلیون می‌رسد، اما کل فروش اسفند ماه ما ۱۱۲ میلیون تومان بود.

با این وضعیت چطور کار را ادامه می‌دهید؟

برادرم گفته به اندازه ۲ ماه دیگر پول ذخیره دارد و اگر کار بعد از آن درست نشود باید مغازه را تخلیه کند، چون موعد تمدید قرار داد مغازه هم خرداد است و صاحب مغازه هم گفته امسال باید ۳۵۰ میلیون اجاره بدهید.

واقعا هیچکس کتاب نمی‌خرد؟

هیچکس که نمی‌شود گفت، امروز از صبح تا الان که ۷ بعد از ظهر است در مجموع سه کتاب فروختیم، نفر اول، هم‌صنف شما (خبرنگار) بود و دنبال کتابی بود که ترامپ درون آن تحقیر شده باشد که کتاب جان بولتون را به او معرفی کردم و خرید، مشتری بعدی با پارتنرش آمده بود و می‌خواست برای تولد او مجموعه آثار هدایت را بگیرد که نداشتیم، اما ۲ کتاب از هدایت به آن فروختم. نفر سوم هم دانشجوی ارشد بود و یک کتاب تخصصی رشته‌اش را خرید.

به نظرتان وضعیت بهتر می‌شود؟

نه، همه‌مان باید به فکر کار جایگزین باشیم، شما هم بهتر است زودتر بروید خانه الان حمله شروع می‌شود.

کتابفروشی بعدی که رفتیم تخصصش فروش کتاب‌های دانشگاهی و کنکوری بود، صاحب مغازه مردی ۴۳ ساله به نام مرتضی با بیشتر از ۲۰ سانت ریش و عینک ته استکانی و مو‌های فر بود، کل مغازه‌اش را دود سیگار خودش و دوستانش گرفته بود، موقعی که از پله‌ها پایین رفتم تا وارد مغازه‌اش شوم بلند فریاد زد: «مشتری!»، اما وقتی فهمید من مشتری نیستم و یک خبرنگار هستم می‌شد غم و عصبانیت را در ابرو‌های درهم کشیده او دید.

سوال اول خبرنگار اقتصاد آنلاین از مرتضی این بود که وضعیت فروش شما چطور است؟ که با قهقه وی و دوستانش همراه شد. یکی از دوستان او که پیام نام داشت گفت: «کدوم آدم عاقلی وسط جنگ درس می‌خونه؟»

در واکنش به صحبت او دوباره دوستان مرتضی زدند زیر خنده و مرتضی حرف پیام را تکمیل کرد و گفت: در مجموع یک ماه اخیر فقط و فقط ۸ تا کتاب فروختم، که همه آنها هم برای آموزش زبان انگلیسی بود.

آخرین دیالوگ مرتضی با خبرنگار ما این بود که «شما خبرنگار‌ها هم مثل ما بدبخت شدید یا نه؟»

از فروشندگان که بگذریم به خریداران می‌رسیم، نخستین مشتری که خبرنگار ما به سراغش رفت زهرا ۲۵ ساله بود که به گفته خودش معماری خوانده و این روز‌ها بیکار در گوشه‌ای از خانه افتاده بود و عملا هیچ شغلی نداشت و از شرکت ساختمانی که در آن مشغول به کار بود به خاطر جنگ تعدیل یا همان اخراج شده بود.

در ابتدا از وی پرسیدیم که به دنبال چه کتابی هستی و چرا؟

زهرا با چشمان سبز رنگ خود که با آرایش خلیجی غلیظ درآمیخته شد با چند ثانیه‌ای به چشمان خبرنگار ما خیره شد و گفت: می‌ترسم دیوانه شوم! از وقتی در خانه افتادم و کاری ندارم عملا تنها کاری که می‌کنم نشخوار فکریست و دنبال کتابی هستم که از این وضعیت نجاتم دهد، می‌ترسم، کم آوردم، هزینه پرداخت ویزیت روانشناس برای هفته‌های متمادی را ندارم و عملا فقط کتاب برایم مانده که آن هم الان می‌توانم بخرم و چند روز دیگر نه.

فرد دیگری که به سراغ آن رفتیم محمد علی نام داشت، پیراهن گشاد بر روی شلوار، ریش بلند و مرتب نشده، تیشرت مشکی و شلوار سبز آن نشان از تعلق خاطر وی حزب الله داشت، از او پرسیدیم که چه کتابی می‌خری و چه می‌خواهی بخوانی؟

محمدعلی در پاسخ گفت: دنبال کتاب‌های رهبری می‌گردم، می‌خواهم بدانم در این روز‌ها اگر او بود چه می‌کرد که من هم همان کار را بکنم، البته که پولی ندارم و به دنبال این هستم که جایی را پیدا کنم تا این کتاب را به صورت رایگان به من هدیه کنند!

در آخر باید گفت که این ۵ مصاحبه و گفت‌وشنود‌هایی که خبرنگار اقتصادآنلاین با اهالی میدان انقلاب داشت خبر از یک فاجعه بزرگ در صنعت کتاب ایران می‌دهد؛ انقلاب در اقتصاد فرهنگ؛ وضعیتی به گفته اهالی صنف، بسیاری از علاقمندان به رمان، مشتری کتاب‌های تخصصی حوزه‌های سیاست و اقتصاد شدند. فروش کتاب‌های دانشگاهی هم که عملا متوقف شده است.

ماپرا
برچسب ها:
کتاب
ارسال نظرات