مستشارانآمریکاییدرایران چقدر پولمیگرفتند؟
آن روزها چیزی در حدود شش، هفت هزار تومان به افسرهای مستشاری می دادند. هفت هزارتومان آن روز خیلی خوب بود. این ها باغ داشتند، مستخدم داشتند، راننده داشتند، ورزش های اشرافی می کردند؛ گلف و تنیس و اسکی و این ها.
یکی از اتفاقات خوب زمستان سال 93 انتشار مجموعه تاریخ شفاهی عصر پهلوی دوم از سوی کتابخانه ملی بود. «حکمت و سیاست»، «فرماندهی و نافرمانی»، «آیندگان و روندگان» و «امنیت و اقتصاد» عنوان چهار جلد نخست از مجموعه تاریخ شفاهی و تصویری ایران در عصر پهلوی دوم است که به کوشش حسین دهباشی سرپرست این پروژه تدوین شده است. سابقه کار در این حوزه به بهمنماه سال 1371 برمیگردد که ادارهای به نام « آرشیو شفاهی» در مدیریت خدمات آرشیوی این نهاد آغاز به کار کرد و پس از آن کوشش شد تا بر پایه سه موضوع افراد، رخدادها و نهادهای موثر در تاریخ معاصر ایران مصاحبههای کارشناسانه به انجام برسد. حاصل کار تا کنون بیش از دو هزار و 500 ساعت مصاحبه با 620 شخصیت تاثیرگذار تاریخی است که بخشی از آنها در قالب کتابهای مستقل یا فصلنامه گنجینه اسناد منتشر شده است.
«پروژه تاریخ شفاهی و تصویری ایران در عصر پهلوی دوم» مهمترین و بزرگترین پروژه تاریخ شفاهی ایران در نوع خود و مجموعهای از دهها گفتوگوی پژوهشی با تصمیمسازان و بازیگران اصلی عصر پهلوی دوم است که پس از حدود 14 سال پیگیری و تلاش، در خلال صدها ساعت مصاحبه صوتی و تصویری و گردآوردن دانه به دانه هزاران سند تاریخی گنجینه بینظیر و دست اولی از تجارب، کامیابیها و ناکامیهای حکومتداری در ایران تبدیل شده است.
به گزارش اقتصاد آنلاین به نقل از خبرآنلاین، کتاب «فرماندهی و نافرمانی» عنوان دومین جلد از مجموعه تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر است آذربرزین جانشین و معاون عملیاتی و فرماندهی نیروی هوایی رژیم پهلوی را به عهده داشته و مدت کوتاهی هم پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سمت فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد.
گفتوگو با عبدالله آذربرزین در خلال چندین جلسه مصاحبه در سال 1388 در کالیفرنیای آمریکا، روایت دسته اولی از مشاهدات وی در مباحثی چون پیشینه نظامی پدرش در حکومت رضاشاه، وضعیت ایران قبل از کودتای رضاشاه، آموزش اولین دوره خلبانی در ایران، ساختار اداری و ترفیعات و ضداطلاعات و فرماندهان نیروی هوایی، واحد پروازهای شناسایی، عملیات مخفیانه هواپیماهای جنگنده ایران، نگرانی اسرائیل و آمریکا از توافق ایران و عراق در الجزایر، نحوه مدیریت شاه در برخورد با فرماندهان عالی ارتش، خریدهای نیروی هوایی، شوروی و انگلیس و آموزش خلبانان در این کشورها، نقش و جایگاه مستشاران خارجی در ارتش، خروج شاه از کشور و عملیات محرمانه برای بازگشت وی، انتصاب به فرماندهی نیروی هوایی پس از انقلاب و... است.
او جانشین فرماندهی نیروی هوایی ایران در دوره پهلوی بوده است و خاطراتش خواندنی و جذاب است. سپهبد عبدالله آذربرزین (1308 خرم آباد) در یک خانواده نظامی به دنیا آمد. او دوره تخصصی خلبانی و مدرسی این رشته را در آمریکا گذراند و عهدهدار سمتهایی چون فرمانده پایگاه هوایی دزفول، معاونت عملیاتی و جانشین فرمانده نیروی هوایی ارتش شد. او پس از انقلاب در دوره کوتاهی به فرماندهی نیروی هوایی ارتش منصوب و بعد مدتی را زندانی و به توصیه بازرگان آزاد شد و اکنون در بورلی هیلز کالیفرنیا زندگی میکند.
باهم بخش هایی از کتاب را مرور می کنیم:
به تدریج که جلو رفتیم، شاید از سال ۱۳۴۲ بود که ایران شروع کرد به خرید وسایل با بودجه خودش، یعنی کمک های نظامی به تدریج قطع شد. بعضی از مستشارهایی که در این مرحله می آمدند، از نقطه نظر[کیفیت] و آگاهی به تخصص شان، زیاد جلوتر از شاگردان و متخصصان خودمان، که از خارج آمده بودند، نبودند. این ها این جا زندگی خیلی راحتی هم داشتند و درگیری هم هنوز شروع نشده بود؛ ولی بعد از سه، چهار سال که گذشت، این گروه یواش یواش از کار تخصصی و از صورت مستشاری خارج شدند. این ها آمده بودند و کارخانجاتی می آوردند و معرفی می کردند، در صورتی که بار اول این کارها را نمی کردند. کارخانجات را معرفی و توصیه های غلط می کردند.»
آن روزها چیزی در حدود شش، هفت هزار تومان به افسرهای مستشاری می دادند. هفت هزارتومان آن روز خیلی خوب بود. این ها باغ داشتند، مستخدم داشتند، راننده داشتند، ورزش های اشرافی می کردند؛ گلف و تنیس و اسکی و این ها. اشکال بزرگی که به وجود آمد، این بود که وقتی این امتیازات به آن ها داده شد، این ها خودشان را یک نژاد برتر دانستند و بعد هم دیگر کارهایشان یک کمی باعث ناراحتی پرسنل شده بود. دیگر همه چیز را زیر پا گذاشتند. به هر حال این ها در آن دوران خیلی دلالی می کردند؛ ولی خب، نمی توانستند آزاد این کار را بکنند.
مستشارها در ایران با یک گروه خاصی تماس داشتند. این گروه خاص، گروه افسرانی بود که ضعف هایی در کارشان داشتند، بنابراین خودشان را به آمریکایی ها می چسباندند. این ها بالطبع گروه را به دو قسمت کردند، یک قسمت می گفتند که به اصطلاح ضدآمریکایی هستند و یک عده را هم می گفتند که این ها موافق آمریکا هستند. این گروه ضعیف فقط با این ها[گروه موافق آمریکا] رفت و آمد می کردند، گروه بعد به تدریج رفت جزو لیست سیاه، یعنی مستشار جدیدی که می آمد، به او توصیه می شد با کدام یک از پرسنل تماس بگیرد و با کدام یک تماس نگیرد. لیست سیاه و سفید درست کرده بودند. حالا اگر این لیست سفید و سیاه فقط برای خودشان بود اشکال نداشت ولی بعد در انتخاب فرمانده ها دخالت کردند. هر کسی در لیست سیاه بود، نمی آمد جلو. در لیست سیاه می ماند. بالطبع افسرانی که مثلاً با کج روی ها مبارزه می کردند، همه در لیست سیاه قرار داشتند و خب دیدیم که آخر سر هم یواش یواش دخالت آن قدر شدید شده بود که سماجت می کردند که این باید سر این کار برود و آن باید سر آن کار.
[سیکورد(رئیس مستشاری آمریکا)] قرارداد موشک هاگ را آورد دفتر من. ربیعی هم نبود. گفت: این قرارداد باید امضا بشود. گفت اگر امضا نشود، پنجاه درصد می آید روی قیمت. گفت کمپانی گفته اگر امروز این را امضا نکنی، پنجاه درصد می رود روی قیمت. گفتم صددرصد هم برود روی قیمت، مادامی که مطالعه نشود، امضایش نمی کنیم. نه من امضا می کنم و نه هیچ کس دیگر. برگشت گفت که اگر امضا نمی کنی، من بروم آن اتاق امضا بگیرم. خیلی وقیح بود این افسر...
مستشارهایی هم که آن ها آورده بودند، مثل سیکورد، این ها در داد وستد خیلی وقیحانه عمل می کردند، فکر هم می کردند که دیر می شود و دیگر باید کارهایشان را بکنند ... این کارها به گوش شاه مملکت هم می رسید ولی کوچک ترین عکس العملی نشان نمی داد. اگر بخواهم کارهای دوران سوم این ها را بگویم، باید به این مورد اشاره کنم که ما یک دفعه خبردار شدیم که قطعاتی از تمام موشک ها و بمب های ما که در انبارهاست، گم شده؛ در صورتی که وارد مملکت شده بود، تحویل گرفته بودیم، کامپیوتر هم نشان می داد که این مثلاً در انبار پایگاه سوم، پایگاه دوم و یا مثلاً پایگاه ششم است. ما در یک بازرسی آمادگی عملیاتی متوجه شدیم که قطعاتی از این ها گم شده. بعد بلافاصله رفتیم دنبالش که ببینیم چطور شده. مطمئن بودیم که در انبارهای نیروی هوایی نیست، برای این که اگر بود، کامپیوترها نشان می داد. در نتیجه تیمی مأمور شد که تمام انبارهای مهمات را بگردد، برنامه ای هم گذاشته بودیم که اول نیروی هوایی را بگردیم که می دانستیم نیست ولی مع هذا گفته بودیم بگردند. بعد هم می رفتند نیروی زمینی و نیروی دریایی را بگردند. اگر پیدا نمی کردیم، ناچار بودیم از مسیر دیگری برویم. این قطعات را در انبارهای مهمات نیروی زمینی پیدا کردیم. مقداری از آن ها در دوکوهه بود؛ در شمال دزفول. یک مقداری هم در خرم آباد بود. زمانی که این جریان اتفاق افتاد، جمع شدیم ببینیم اصلاً چه اتفاقی افتاده که این جوری شده. بعد معلوم شد که قطعاتی که از آمریکا می آمد اینجا، مقداری از قطعات مثلاً نیروی زمینی قاطی قطعات نیروی هوایی می شد و تحویل انبار نیروی هوایی می شد. یک مستشاری آنجا بود که قطعات را تشخیص می داد که مثلاً مال نیروی زمینی است، این ها را با کامپیوتر به نیروی زمینی انتقال می دادند. بعد گفتم که چه کسی این کار را می کند؟ این کار را شما می کنید یا مستشار؟ گفتند نه، مستشار سرخود این کار را می کند ... مسئله دیگری که باز هم در همین دوران اتفاق افتاد، خلع سلاح موشک های فونیکس بود. یعنی قطعات یدکی موشک های فونیکس را هم به اسم آرایش فنی، به دستور غلط فرمانده نیروی هوایی، این ها همه را خارج کردند و روزی که انقلاب شد و روزی هم که وارد جنگ با عراق شدیم، این قطعات وجود نداشت. یک قطعه در تهران موجود مانده بود که سازمان صنایع الکترونیک توانست از آن کپی کند و موشک فونیکس را به کار بیندازد. قطعات دیگر از ایران بیرون رفت و ما هم نتوانستیم کاری بکنیم. این [کار]ها هم به توصیه مستشار بود.
**
ازهاری هم آمد نشست. طرف چپش ده نفر سپهبد نشسته بودند. این طرف هم فرماندهانی نشسته بودند و من هم نشسته بودم. بدرهای بود، من بودم، خسروداد بود و تیمسار حبیباللهی بود. ایادی شروع کرد صحبت کردن. من را نشان داد و گفت: اگر این آذربرزین به من هواپیما بدهد، از آنجا برنج میآورم و از هندوستان چای میآورم و حتی میتوانم برای آنها لباس و همه چیز از خارج وارد کنم. من دیدم اگر ولش کنیم، اصلا میرود سراغ مرغداری... من هم گفتم تیمسار یا نامه را درست نخواندهاید یا اینکه نمیتوانید جلسه را اداره کنید. منِ سپهبد، چشمم کور، میروم برنج را از بازار آزاد میخرم. آخر الان که تمام تهران دارد در آتش میسوزد، مجسمه را دارند پایین میکشند و روی در و دیوارها بد و بیراه مینویسند، شما چطور به این سپهبد اجازه میدهید همه فرماندهان را جمع کنند، اینجا به روضه او راجع به سهمیه برنج سپهبدها گوش کنند؟»
«طوفانیان تلفن را برداشت و به ربیعی گفت: شما یک هواپیما بفرستید بمباران کند. ربیعی هم گفت: کجاست؟ گفتم: میخواهی چه کار کنی؟ میخواهی در شهر بمب بیندازی؟ آنهایی که روی زمین ایستادهاند نتوانستند از آنجا حفاظت کنند. مگر بمب، نارنجک است؟ اگر آقای طوفانیان بلد بود چه کار کند، به جای اینکه به ربیعی تلفن کند، به هوانیروز تلفن میکرد که یک هلیکوپتر بفرستید بالا بایستد. هلیکوپتر هم میایستاد آنجا هرکس هم یک قدم بیاید جلو یک گلوله میزنند جلویش.»
کتاب «فرماندهی و نافرمانی» در 730 صفحه، با بهای 35 هزار تومان منتشر شده است.