به گزارش اقتصادآنلاین به نقل از فرارو، مارکز در ماههای گذشته بیمار بود و مدتی در بیمارستانی در مکزیکو سیتی بستری شده بود. او برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان صد سال تنهایی چاپ ۱۹۶۷ می شناسند که یکی از پر فروش ترین کتابهای جهان است. این نویسنده برجسته اسپانیایی زبان از حدود ۳۰ سال پیش در مکزیک زندگی میکرد. دو سال پیش، برادر گابریل گارسیا مارکز اعلام کرد او از بیماری فراموشی (دمانس) رنج میبرد و دیگر نمینویسد. او گفته بود برادرش گاهی به او زنگ میزند و سوال های بدیهی میپرسد. به گفته او "گابو (نام خودمانی گابریل) مشکل حافظه دارد؛ گاهی گریه میکنم چون فکر می کنم که دارم از دستش می دهم." عشق سالهای وبا، گزارش یک مرگ و ژنرال در هزارتوی خود از دیگر آثار گابریل گارسیا مارکز است. روایت یک زندگی "لحن و صدایی که در «صد سال تنهایی» به کار گرفتم بر پایه روشی بود که مادربزرگم در گفتن قصههایش به کار میگرفت. او چیزهای کاملا خیال گونه را جوری بیان میکرد که واقعگرایانهترین شکل ممکن را داشتند. او وقتی که قصههایش را میگفت طرز گفتارش را تغییر نمیداد و با این
کارش همه را مجذوب میکرد. آنجا بود که من کشف کردم چه باید بکنم تا خیال را باور پذیر سازم. به همان لحنی که مادربرزگم قصهها را برایم بازگفته بود آنها را نوشتم." به گزارش فرارو؛ "گابریل گارسیا مارکز" در ششم مارس 1928 در دهکده ی "آراکاتاکا" در منطقه ی "سانتامارا" در کلمبیا به دنیا آمد. از آنجا که پدر و مادر مارکز، فقیر و در پی تامین معاش بودند، پدر بزرگش طبق سنت رایج آن زمان، مسئولیت پرورش او را بر عهده گرفت. وی در بین مردم کشورهای "آمریکای لاتین" با نام "گابیتو" به معنای "گابریل کوچک" مشهور است. گابریل شیفته همنشینی و گفتگو با پدربزرگ و داستانهای خرافاتی مادر بزرگش شده بود. بذر آینده شغلی وی در جریان جنگهای داخلی و رویداد "کشتار موز"، باورهای سرسختانه خرافی مادر بزرگ، رفت و آمد عمههای کهنسال و دختران نامشروع پدربزرگ کاشته شد. زمانی که او هشت ساله بود، پدربزرگش درگذشت. نابینایی مادر بزرگش هم روز به روز بیشتر میشد و از این رو، به "سوکری" رفت تا با خانواده ی خود زندگی کند؛ جایی که پدرش به عنوان یک داروساز سرگرم کار بود. پس از ورودش به "سوکری"، تحصیلات رسمی خود را آغاز کرد. او به پانسیون شبانه روزی در
"بارانونکیولا"، شهر بندری در دهانه ی رودخانه ی "ماگدالنا" فرستاده شد. در آنجا به عنوان پسری سر به زیر که شعرهای خنده دار میگفت و کاریکاتور هم میکشید، مشهور شد. اگرچه مارکز تنومند و ورزشکار نبود، بسیار جدی برخورد می کرد و همین امر باعث شد همکلاسی هایش او را "پیرمرد" نام نهند. در سال 1940 و در سن دوازده سالگی موفق شد بورس تحصیلی مدرسهای را که برای دانش آموزان با استعداد در نظر گرفته شده بود، به دست آورد. مدرسه ی "لیکئو ناکیونال" را "یسوعیون" اداره می کردند و در شهر "زیپاکیورا" در سی مایلی جنوب "بوگوتا" قرار داشت. سفرش یک هفته بیشتر به درازا نکشید و بازگشت؛ "بوگوتا" را دوست نداشت. نخستین حضورش در پایتخت کلمبیا، او را دلتنگ و غمگین ساخت، اما تجربه های وی به تثبیت شخصیت اش کمک کرد. مارکز در سال ۱۹۴۱ نخستین نوشتههایش را در روزنامهای که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود، منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ در دانشگاه "بوگوتا" به تحصیل در رشته حقوق پرداخت. مانند بسیاری از نویسندگان دیگر که دانشگاه را تجربه کردند و آن را کوچک شمردند، گارسیا مارکز نیز متوجه شد که علاقهای به مطالعه در رشته ی دانشگاهی ندارد و تبدیل به کسی شده
که کاری را بر حسب وظیفه و اجبار انجام میدهد. دوران سرگردانی او آغاز شد؛ کلاسهایش را نادیده گرفت و از خودش و درسهایش غفلت کرد، سوار تراموای شهری میشد و به جای خواندن حقوق، شعر میخواند. در غذاخوریهای ارزان غذا میخورد، سیگار میکشید و همدم و همنشین همه ی چیزهای مشکوک و مظنون آن زمان از جمله ادبیات سوسیالیستی، هنرمندان گرسنه و روزنامه نگاران آتشین و جوان شد. اما از همه مهمتر روزی بود که آن کتاب کوچک را خواند؛ زندگیش دگرگون شد و همه ی خطوط سرنوشت در دستانش، در یک نقطه متمرکز شدند. با خواندن کتابی از "کافکا" با نام "مسخ" که او را زیر و رو کرد. از این پس، با آزمندی تمام شروع به خواندن کرد و هر چه را که به دستش میرسید، میبلعید. او نوشتن داستان را آغاز کرد و در کمال شگفتی، نخستین داستانش با نام "سومین استعفا"، در سال 1946، در روزنامه میانهرو "ال بوگوتا" منتشر شد. به این ترتیب، گارسیا مارکز وارد دوران خلاقیتش گردید و در سالهای بعد، بیش از ده داستان برای روزنامه نوشت. در سال 1965 شروع به نوشتن رمان "صد سال تنهایی" کرد و آن را در سال 1968 به پایان رساند که به باور بیشتر منتقدان، شاهکار او به شمار میرود. در
سال1982، کمیته ی انتخاب جایزه ی نوبل ادبیات در کشور سوئد، به اتفاق آرا، رمان "صد سال تنهایی" را شایسته ی دریافت جایزه شناخت و این جایزه به مارکز داده شد. در پی آشنایی بهمن فرزانه - مترجم ایرانی مقیم ایتالیا- با مارکز، رمان "صد سال تنهایی" به زبان فارسی ترجمه و در ایران منتشر شد. او تدریس میکند و به همراه همسر و دو فرزندش در "مکزیکو سیتی"، "کارتاگنا"، "کیورناواسا"، "پاریس" و "بارانکبولیا" اقامت دارد و به فعالیتهای سیاسی و فرهنگی می پردازد. او دهه ی 1990 را با انتشار رمان "ژنرال در هزارتوی خود" به پایان رساند و دو سال پس از آن هم رمان "زائر غریب" را نوشت. او در سال 1994 داستانهای اخیرش را در کتاب "عشق و شیاطین دیگر" منتشر کرد. این سیر در 1996 با انتشار "گزارش یک آدم ربایی" ادامه یافت. کتاب اخیر اثر روزنامه نگارانهای بود که دربرگیرنده ی جزییات شگرفی از تجربه های بیرحمانه ی مواد مخدر در کلمبیا است. این بازگشت به فعالیتهای روزنامه نگاری در 1999 با خرید پُر کش و قوس امتیاز نشریه ی "کامبیو" پابرجا ماند. این نشریه ابزاری برای گارسیا مارکز شد تا به اصل خویش بازگردد. امروز "کامبیو " پیشگام سیر پیشرفت مطبوعات
کلمبیا است. در 1999 بیماری سرطان لنفاوی گارسیا مارکز تشخیص داده شد و تا به امروز، تحت رژیم درمانی و غذایی ویژه ای قرار دارد. وی در سال 1999، "مرد سال آمریکای لاتین" شناخته شد و در سال 2000، مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا از سوی مارکز بودند که او آن را رد کرد. مارکز در کنار داستانهایش، نوشتن خاطرات را در دستور کار خود قرار داده است. نخستین جلد از رمان او با نام "زنده ام که روایت کنم" در سال 2001 منتشر شد که بی درنگ در نخستین چاپ خود در امریکای لاتین به فروش رفت و نخستین جلد از این اثر، تبدیل به پرفروش ترین کتاب کشورهای اسپانیایی زبان شد. آثار زیادی از او به فارسی ترجمه شده است. "اگر بیشتر وقت داشتم، چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. کم می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه میدانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را میبندیم، 60 ثانیه نور را از دست میدهیم. به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند. بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند. گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی
لذت میبردم."