داستان یکسوزن و یکجوالدوز!
حادثه اخیر غرق شدن بیش از 10 کودک و زن به واسطه واژگون شدن مینی بوس آنها در دریاچه های پشت سد کارون 3 در ایذه بسیار دردناک بود.
اقتصاد آنلاین - حادثه اخیر غرق شدن بیش از 10 کودک و زن به واسطه واژگون شدن مینی بوس آنها در دریاچه های پشت سد کارون 3 در ایذه بسیار دردناک بود. طبیعی ست که چنین حادثه ای واکنش قابل توجهی در بین رسانه ها و افکار عمومی ایجاد کند (هرچند که تا زمان نگارش این متن، هنوز واکنش های مسوولین به این مساله چندان جدی نبوده است). متاسفانه در چنین مواردی که در کشور ما کم هم نیستند، یک "دلیل" ساده ابطال ناپذیر مانند "مقصر بودن راننده فوت شده" تراشیده می شود و نمکی می شود که بر زخم آسیب دیدگان پاشیده می شود (مساله ای که ظاهرا در بعضی از گفتمانهای رسانه ای مطرح شده است).
هفته قبل، حادثه ای البته عظیم تر از نظر تلفات جانی در اسپانیا رخ داد که طی آن قطاری از ریل خارج شد و نزدیک به 80 نفر از مسافرین قطار جان باختند. حادثه ای که در 40 سال گذشته این کشور بی سابقه بوده. اولین اقدامات صورت گرفته نسبت به حادثه، بعد از درمان آسیب دیدگان و رسیدگی به حال خانواده های آنها، حضور شخص اول اجرایی کشور در محل حادثه و ابراز همدردی با خانواده های حادثه دیدگان بود. اما چیزی که از همه جالبتر است، محتوای اخبار رسانه های اسپانیا در خصوص دلایل این حادثه است. تا بیش از 10 روز از این حادثه، صحنه تصادف مورد "تحقیق" و بررسی و گمانه زنی قرار گرفته است. جالب اینکه هیچگونه اظهار نظر قطعی در مورد دلایل حادثه صورت نمی گیرد، جز اینکه اقدامات گسترده برای "تحقیق و کشف دلایل حادثه" ادامه دارد. حتی راننده مجروح قطار که به عنوان یکی از عوامل احتمالی حادثه تحت مراقبت درمانی است، توسط پلیس تحت نظر است، تا در اولین فرصت مورد بازجویی قرارگیرد (دقت بفرمایید بازجویی، نه اتهام زنی). و بالاخره اینکه تلاش برای جمع آوری و بازسازی شواهد عینی (مانند بازخوانی جعبه سیاه قطار، شبیه سازی شرایط حادثه ) همچنان ادامه دارد.
مقایسه گفتمان عمومی کشورما در حادثه ایذه و گفتمان عمومی کشور اسپانیا در حادثه قطار بسیار آموزنده است. اگر بپذیریم که پژوهش قرار است راه حل درمان مشکلات ما را در اختیار ما قرار دهد (یا حداقل یکی از اهدافش این است!)، تفاوت کاملا فاحشی بین "فرهنگ اجتماعی" پژوهش در دو جامعه فوق مشاهده می کنیم. فرهنگ اجتماعی پژوهش در کشور ما، که به صورت ساده در حوادثی همچون حادثه ایذه نمایانگر است، به نظر می رسد که مشخصات زیر را دارد:
1- ساده انگاری مساله: گویی اینکه ما دلایل تمامی معضلات اجتماعی را می دانیم و عملا نیازی به "کشف" ریشه های مشکل نداریم.
2- دلیل تراشی، به جای یافتن دلایل: ظاهرا تمایل ما این است که هرچه سریعتر یک دلیل ابطال ناپذیر برای مساله بیابیم و یا بتراشیم، به جای اینکه نگاهی عمیق و گسترده به دلایل مساله داشته باشیم.
3- شتابزدگی در یافتن نتیجه تحقیق: پروژه های عمرانی در کشور ما به صورت متوسط سه برابر استاندارد جهانی تاخیر دارند، اما زمانی که نوبت به تحقیق در یک مساله می رسد، چنان عجله ای داریم که کشف دلایل واقعی مساله را به راحتی فدای ارایه گزارش های فرمالیته می کنیم.
4- ناقص بینی: به دنبال یافتن "دلیل" اصلی حادثه ها هستیم، نه "دلایل" مرتبط یک حادثه.
5- جزم اندیشی: تلاش ما برای اثبات اولین گمانه هایی ست که به ذهن می رسد، تا تلاش برای رد کردن گمانه های ضعیف و یافتن دلایل مساله
از این سوزنی که به جامعه به صورت کلی زدم که بگذریم، خوب است که یک جوالدوز هم به خودمان به عنوان افراد جامعه آکادمیک بزنم. در کشورهایی که فرهنگ پژوهش علمی به معنی عمیق آن شکل گرفته است، چنین اتفاقاتی، معمولا بازتابی بسیار گسترده و عمیق در پژوهش های علمی دارد. به عنوان مثال، حادثه ای بسیار محدودتر در یک مهدکودک در لندن تا بیش از 10 سال همچنان موضوع تحقیق اساتید رشته مدیریت می شود (مثلا مراجعه کنید به (Elliott, 2009)) تا بررسی کنند که چرا یک مهدکودک، به عنوان یک سازمان، نتوانسته بود جلوی فوت یک کودک را بگیرد. اما به نظر می رسد که ما که در برج عاج تحقیق و پژوهش نشسته ایم زیاد ککمان به واسطه حوادثی همچون حادثه ایذه نمی گزد. شاید صرفا در ساعتهای استراحت بین کاری مان نگاهی به سرخط اخبار کنیم، حادثه ایذه را بشنویم، و حداکثر یک آخ آخ و نوچ نوچی کنیم و سریع برگردیم سر کارهای خودمان. شاید سزاوار این باشد که ده ها پروژه کارشناسی ارشد و دکترا تعریف شود تا تحقیقاتی سیستماتیکی در خصوص این مسایل صورت بگیرد. بی شک چنین تحقیق هایی بسیار پردرد سر است و موانع اجتماعی و سیاسی زیادی دارد. اما باید دقت کنیم که تنها فرهنگ و فضای عمومی جامعه نیست که نهاد پژوهش را شکل می دهد و اثربخشی آنرا رقم می زند. بلکه هنر ما این است که بتوانیم با پژوهش های دردمندانه و علمی تا حدی این فرهنگ و فضای عمومی را تغییر دهیم.
منابع:
Elliott, D. 2009. The failure of organizational learning from crisis - A matter of life and death? Journal of Contingencies & Crisis Management, 17(3): 157-168.