روایت جدید از زندگی خانوادگی رهبر انقلاب؛ غذا اشکنه کشک بود / فرش اتاق کار مربوط به جهیزیه همسرشان بود

خامنه

اقتصاد‌آنلاین: ۵۴ سال رفاقت و خویشاوندی؛ باجناق رهبر شهید از لحظاتی می‌گوید که دوربین‌ها ثبت نکرده بودند.

به گزارش اقتصادآنلاین، «هشت سال پس از آقا، من داماد دوم خانواده مرحوم حاج‌آقا خجسته شدم.» این آغاز روایتِ مردی است که ۵۴ سال در کنار آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای (رهبر شهید) زیسته و حالا در آستانه اربعین تدفین ایشان، از جزئیاتی می‌گوید که شاید تا به امروز کمتر شنیده بودیم. محمود عباس‌زاده پهلوان، باجناق رهبر شهید، در گفت‌وگو با روزنامه خراسان پرده از زیستِ ساده، رفتارهای خانوادگی و منشِ بی‌تکلفِ شخصیتی برمی‌دارد که برای او، فراتر از یک باجناق، یک مراد بود.

روایت ۵۴ سال رفاقت و خویشاوندی

محمود عباس‌زاده پهلوان که به «پهلوان» شهرت دارد، از سال ۱۳۵۱ وارد خانواده حاج‌آقا خجسته شد. او می‌گوید: «شناخت کلی از آقا داشتم چون پای منبرهای ایشان، مرحوم آقای طبسی و شهید هاشمی‌نژاد نشسته بودم. آقا ابتدا من را «آقای پهلوانی» صدا می‌زدند تا سال ۶۱ که به مکه مشرف شدم و از آن پس به من می‌گفتند حاج‌محمود.»

دیدارهای آن‌ها در مشهد و تهران، همواره صمیمی بود. او می‌گوید: «بیشتر ملاقات‌ها در مشهد بود. گاهی هم که دلم برایشان تنگ می‌شد، به تهران می‌رفتم. سعی می‌کردم حول و حوش نماز ظهر باشد. هر وقت محضر آقا می‌رسیدم، ایشان با خوش‌رویی استقبال می‌کردند. گاهی آقازاده‌ها هم بودند و بارها شده بود که تنها من و آقا بودیم و نماز ظهر و عصر را به ایشان اقتدا می‌کردم.»

سفره‌ ساده و ماجرای اشکنه کشک

یکی از خاطرات جالب حاج‌محمود به ۱۰ سال قبل برمی‌گردد؛ زمانی که پس از نماز ظهر، آقا او را برای ناهار دعوت کردند. او تعریف می‌کند: «غذا آن روز اشکنه کشک بود که همسرشان آماده کرده بودند. آقا گفتند اگر اشکنه نمی‌خورید، بگویم غذا از بیرون تهیه کنند که من خدمتشان گفتم همین غذا از همه خوشمزه‌تر است.»

روابط خانواده بسیار شبیه سایر خانواده‌های ایرانی بود. رهبر شهید همواره حال تک‌تک فرزندان و دامادهای او را می‌پرسیدند و حتی در مورد ازدواج فرزندانش مشورت و تاکید داشتند.

سفر ۲۵ روزه خانوادگی؛ یادگاری از نوروز ۵۶

یکی از شیرین‌ترین خاطرات، سفر خانوادگی سال ۵۶ است که حاج‌محمود آن را تنها سفر مشترک با آقا می‌داند. او می‌گوید: «نوروز سال ۵۶ بود و آقا به دلایلی نمی‌خواستند در مشهد باشند. با ماشین پیکان من راه افتادیم. خانواده آقا و من در یک ماشین و خانواده آقای خجسته در ماشین دیگر.»

این سفر ۲۵ روزه که از نیشابور، سبزوار، سمنان، تهران، قم، اصفهان، شیراز، کرمان، یزد و اردکان گذشت، برای حاج‌محمود فراموش‌نشدنی است. او می‌گوید: «آقا هم خوش‌سفر و هم خوش‌صحبت بودند و با وجود رانندگی طولانی، اصلا احساس خستگی نمی‌کردم.»

قضاوت نکردن افراد از روی ظاهر

حاج‌محمود از دو تجربه کوهنوردی با آقا (در تهران و مشهد) یاد می‌کند. او می‌گوید: «در مسیر کوهنوردی ارتفاعات کلکچال، آقا با مردم بسیار مهربانانه برخورد می‌کردند. برخی از جوانان شاید ظاهرشان چندان مناسب نبود، اما همین که آقا را می‌شناختند، با صمیمیت سلام می‌کردند و ایشان با محبت پاسخ می‌دادند. یک‌بار آقا گفتند: واقعا به ظاهر اشخاص نمی‌شود قضاوت کرد.»

ادب در تربیت؛ از احترام به فرزندان تا مدیریت دفتر

او از زیست تربیتی آقا این‌گونه می‌گوید: «فرزندان آقا هم مثل خودشان با محبت هستند. آقا حتی وقتی فرزندانشان کوچک بودند، آن‌ها را با احترام و با لفظ «آقا مصطفی»، «آقا مجتبی» و «آقا مسعود» صدا می‌زدند.»

در امور دفتر نیز حاج‌محمود بیشتر با «آقا مجتبی» در ارتباط بود. او می‌گوید: «آقا مجتبی نسبت به برادر بزرگ‌ترشان بیشتر امور دفتر را پیگیری می‌کردند. ما هم اگر مشکلی از مردم داشتیم، با ایشان در میان می‌گذاشتیم که با دقت پیگیری می‌کردند.»

خط قرمز نسبت فامیلی؛ استفاده از عنوان باجناق ممنوع

وقتی از او پرسیده می‌شود که آیا تا به حال از عنوان «باجناق رهبر» برای پیشبرد کاری استفاده کرده، با قاطعیت می‌گوید: «واقعا به یاد نمی‌آورم خودم را جایی با این عنوان معرفی کرده باشم. آقا هم این اخلاق را دوست داشتند که بین ما و سایر افراد تفاوتی نباشد. من همیشه به فرزندانم تاکید می‌کنم که به دلیل این نسبت فامیلی، باید مراقب رفتارمان باشیم و نمی‌توانیم هر کاری که دلمان می‌خواهد انجام دهیم.»

از فرش جهیزیه تا قناعت در وسایل منزل

ساده‌زیستی، محور اصلی روایت‌های حاج‌محمود است. او تأکید می‌کند: «فرش اتاق کار آقا همان فرشی بود که مربوط به جهیزیه همسرشان بود و قسمت‌هایی از آن نخ‌نما شده بود. دفتر کار هم بسیار ساده بود.»

او خاطره‌ای از منزل قم تعریف می‌کند: «اوایل ازدواج بشری‌خانم، همسرم در آشپزخانه از سادگی وسایل تعجب کرده بود. بشری‌خانم گفته بود من خودم این وسایل را نمی‌خواستم؛ زندگی من و همسرم زندگی طلبگی است.»

وداع با مراد؛ مروری بر تلخ‌ترین روز عمر

حاج‌محمود در پایان گفت‌وگو، وقتی از روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ می‌گوید، بغضش می‌شکند: «آن لحظه که تلویزیون خبر شهادت آقا را اعلام کرد، انگار قلبم می‌خواست از جا کنده شود. من ۵۵ سال عاشقانه ایشان را دوست داشتم. آقا همان‌طور که دوست همه مردم ایران بودند، برای خانواده هم همچون یک دوست بودند.»

او با اشاره به اقتدار دفاعی و موشکی کشور می‌گوید: «ملت ایران باید برای این اقتدار و عزت، امروز سرش را بالا بگیرد و به آن افتخار کند.»

x