پایان نامه‌ای که هیچوقت نوشته نشد

پایان نامه‌ای که هیچوقت نوشته نشد

سال آخر دانشگاه بودیم. در مقطع فوق لیسانس رشته جامعه شناسی. آن روزها هر 10 نفرمان دنبال پیدا کردن موضوعی بودیم برای پایان‌نامه. اصلاً سال آخر مقطع کارشناسی ارشد همه چیز تحت‌الشعاع پایان‌نامه است. کلاس‌های درس و واحدهای جدید چندان برای دانشجو مهم نیست. همه دنبال این هستند که موضوعی بکر پیدا کنند، همه می‌خواهند فیل هوا کنند، برگی به دفتر برگ‌های علمی کشوراضافه کنند و... رؤیا است یا واقعیت؟ هرچقدر استادهایمان می‌گفتند پایان‌نامه دانشجویی صرفاً تمرین یک کار پژوهشی جدی است و نباید برای نوشتنش دنبال چیزهای بزرگ رفت، توی کت‌مان نمی‌رفت که نمی‌رفت. همه می‌خواستند زودتر موضوع تحقیق‌شان را تصویب کنند، زودتر پروپوزال بنویسند و زودتر از طرحی که خلق کرده‌اند دفاع کنند.

نادیا همکلاسی‌مان ازهمان روزهای اول بیشتر از همه دنبال پیدا کردن موضوعی عجیب و غریب و تازه بود. البته هر موضوعی که پیشنهاد می‌داد آنقدر بزرگ و راه‌های تحقیق درباره‌اش آنقدر سخت بود که خیلی زود رد می‌شد. اما ناامید نمی‌شد. پرشور بود، پرکار و پر تلاش. همیشه یا توی کتابخانه دانشگاه بود یا اگرهم در کتابخانه نبود گوشه حیاط کتابی در دست مشغول مطالعه. به گوشه و کنار دانشگاه سر می‌زد با انجمن‌های مختلف علمی ارتباط می‌گرفت، جلسه یا سخنرانی نبود که او پای ثابتش نباشد. در یک کلام باهوش بود و پرکار. بین همکلاسی‌ها هم به همین عنوان مشهور بود. یک دختر پرشر و شور که معلوم نبود از دنیا چه می‌خواهد.

نادیا در آن روزهای پایانی تحصیل‌مان ناگهان موضوع تحقیقش را مشخص کرد؛ می‌خواست روی شرکت‌های هرمی کار کند. آن روزها این شرکت‌ها بدجوری اسم در کرده بودند. گلد کوئیست و هزار عنوان دیگر در همه شهر فعال بودند. او می‌خواست درباره ابعاد جامعه‌شناختی این شرکت‌ها تحقیق کند. اینکه چرا این شرکت‌ها در جامعه‌ای مثل جامعه ما بیش از کشورهای توسعه یافته موفقند و می‌توانند آدم‌های بیشتری را جذب کنند. یادم است وقتی می‌خواست در دفاع از موضوعش حرف بزند رو به استادمان گفت: «همه در کشور ما دنبال راه‌های میان‌بر هستند. این باور همه جا هست که آدم ها برای اینکه لاغر شوند، رژیم نمی‌گیرند، ورزش نمی‌کنند بلکه یکراست می‌روند سراغ دارو و آمپول و جراحی. یعنی همه دنبال راه‌های سریع هستند. درحالی که ما باید یاد بگیریم راه‌های دیگری هم هست. چرا در جامعه ما گلدکوئیست می‌گیرد؟ و نه در هیچ جای دیگر دنیا؟ چون همه راه میان بر و سریع می‌خواهیم.» استدلال‌های او این بار انگار به دل استادهای جامعه‌شناسی دانشگاه‌مان نشست. قبول کردند که در این زمینه تحقیق کند.

کلاس‌های دانشگاه روز به روز کمتر می‌شد و هر کدام از ما دنبال نوشتن پایان نامه خود بودیم. من حوزه کارم جامعه شناسی علم و تکنولوژی بود. آن روزها تازه بازار استفاده از اینترنت بین جوان‌ها داغ شده بود. هر بار به دانشگاه می‌رفتم سراغی از نادیا می‌گرفتم. اما همه از او بی‌خبر بودند. دیگر نه در کتابخانه بود نه در جلسات سخنرانی و نه نزد استاد راهنما و مشاورش. کم پیدا شده بود. این برای همه ما عجیب بود.

 ماه‌ها بعد که مراحل نهایی کردن پایان نامه‌ام را می‌گذراندم و با استاد راهنمایم در دانشگاه جلسه داشتم، نادیا را دیدم. لپ‌هایش گل انداخته بود و از این سوی دانشگاه به آن سو می‌دوید و با دانشجوها حرف می‌زد. نه فقط همکلاسی‌ها که خیلی‌های دیگر. صدایش زدم و درباره روند نوشتن پایان نامه‌اش پرسیدم. با صدای بلند خندید و گفت: «ای بابا مدتی هست که بی‌خیالش شدم. خودم کسب و کار راه انداختم.» دهانش را چسباند بیخ گوشم و گفت: «بیا ساندویچی کنار دانشگاه، کارت دارم. راه پولدار شدن را پیدا کرده‌ام.» از روزی که نادیا تصمیم گرفته بود درباره شرکت‌های هرمی تحقیق کند از همین می‌ترسیدم. اینکه موضوع تحقیق را رها کند و خودش بشود جزئی از ماجرا. در ساندویچی نزدیک دانشگاه از دختری که می‌شناختم خبری نبود. او شده بود یک بازار یاب حرفه‌ای که تمام سعی و تلاشش را به کار می‌برد تا من را هم جزئی ازپروژه‌اش کند. برایش همان دلایلی را برشمردم که او خودش برای تصویب موضوع تحقیقش برآنها پای فشرده بود. اینکه این راه‌های میان‌بر برای ما نیست. برای ما که جامعه شناسی می‌خوانیم. برای او که دنبال این بود بفهمد چرا در جامعه ما همه می‌خواهند به سریع برسند. برای ما که با پژوهش‌مان صبوری را تمرین می‌کنیم. مدام به او یادآوری می‌کردم فقط چند ماه دیگر فرصت باقی مانده برای دفاع از پایان نامه. اما نادیا فقط می‌خندید. آنقدر رؤیاهای بزرگ در سر پرورانده بود که نمی‌توانست به آرزوهای کوچک و پیش‌بینی‌پذیر من بیندیشد. حتی برای چند ثانیه.

 همه ما 9 نفر دانشجوی جامعه شناسی از پایان نامه‌مان دفاع کردیم بجز او. نه برای دفاع آمد نه خداحافظی از همکلاسی‌هایش. هیچ‌کدام از ما دیگر نه او را توی دانشگاه دید و نه هیچ جای دیگری. نمی‌دانم نادیا بالاخره به آرزوهای بزرگش رسید یا نه؟ اما می‌دانم که او هیچوقت پژوهشش را درباره شرکت‌های هرمی کامل نکرد، پایان نامه او هیچوقت نوشته نشد.

 

 

x