کد خبر 464225

چرا بزرگ زیباست؟ تئوری‌ها و واقعیت‌ها

نویسنده: حمید پاداش*

رابطه اندازه بنگاه ها و توسعه همواره یکی از موضوعات علمی مورد مجادله بین اقتصاددانان بوده است. عده‌ای معتقدند بنگاه‌های کوچک و متوسط موتور توسعه هستند،در حالی که از نظر عده‌ای دیگر بنگاه‌های بزرگ این نقش را بر عهده دارند.

رابطه اندازه بنگاه ها و توسعه همواره یکی از موضوعات علمی مورد مجادله بین اقتصاددانان بوده است. دو ایده مشخص دراین باره مطرح شده و می­شود: عده­ای معتقدند شرکتهای کوچک و متوسط(از جمله استارت آپها) موتور محرک توسعه کشورها هستند. این شرکتها منبع اصلی نوآوری، بهره وری، اشتغال و حتی برابری نسبی درآمد هستند. مدافعان ایده "کوچک زیباست"، بنیان تئوریک آن را تا آدام اسمیت هم نسبت میدهند. در مقابل، عده­ای از اقتصاددانان معتقدند شرکتهای کوچک و متوسط منابع لازم و کافی برای تحقیق و توسعه ندارند و بنابراین نمیتوانند منشأ نوآوری و بهره وری باشند. اشتغال این شرکتها نیز از کیفیت و امنیت برخوردار نیست  و اتفاقا تمرکز این شرکتها در کشورهای در حال توسعه­ای است که از توزیع مناسب درآمد برخوردار نیستند. در حقیقت، شرکتهای کوچک، سرریز بنگاههای بزرگ هستند. بنگاههای بزرگ میتوانند برای ایجاد زنجیره ارزش، شرکتهای نوآور وبهره ور را به تعداد زیاد ایجاد یا خریداری نمایند و حتی خود بازاری بزرگ برای شرکتهای کوچک شوند. دستمزد بیشتر، آموزش بهتر، فناوری بالاتر، اشتغال پایدارتر، بهره وری بالاتر، صادرات بیشتر، مسؤولیت اجتماعی بیشتر، تمکین مالیاتی بالاتر و نوآوری بیشتر همه جزو مزایای بنگاههای بزرگ هستند. مدافعان ایده "بزرگ زیباست"، بنیان تئوریک خود را به اندیشه های شومپیتر نسبت میدهند. این دو رویکرد، رویکردهای اصلی درباره نسبت اندازه بنگاه و توسعه هستند. در ادبیات علمی، رویکرد سومی به نام رویکرد بینابینی تعریف نشده است اما کاملا روشن است که می شود چنین رویکردی نیز متصور شد.

کتاب "بزرگ زیباست" در سال 2018 توسط انتشارات دانشگاه MIT منتشر شد و مجددا مجادله جدی بین اقتصاددانان ایجاد نمود؛ نویسندگان کتاب، اتکینسون ولیند، اقتصاد سیاسی گرایش به سمت بنگاه های کوچک را از منظر تاریخی و اقتصادی در آمریکای امروز(تا دوره ترامپ) را تحلیل و نقد کرده اند؛ مطابق این رهیافت، همه دولتها و رؤسای جمهور در آمریکا( از کارتر و ریگان تا اوباما و ترامپ)، حداقل در کارزارهای انتخاباتی شان، بر دفاع از شرکتهای کوچک تأکید کرده اند. سیاست، اولین و مهم ترین دلیل محبوبیت شرکتهای SME بوده و هست؛ چون با مناطق و حوزه های انتخاباتی و محلی سروکار دارند. دلیل دوم آن، ایدئولوژی است؛ محبوبیت SME­ها در طول زمان با ارزشهای آمریکایی­ها و سنت جمهوری خواهی آنها گره خورده است. با این حال، واقعیتها حاکی از روندهای دیگری است که معمولاً از آنها چشم پوشی می­شود؛ به عنوان نمونه، تنها 10 درصد آمریکایی­ها خوداشتغال هستند(90 درصد مزدبگیر هستند) و بیش از 50 درصد مزدبگیران برای شرکتهای متوسط، بزرگ و سازمانهای دولتی و عمومی کار می­کنند. البته، در همان حال 57 درصد آمریکایی ها دوست دارند برای خودشان کار کنند. تفاوت بین 10 درصد و 57 درصد تفاوت بین واقعیتها و آرزوهاست. علاوه بر این، نرخ استارت آپها به سیکل های کسب و کاری وابسته است؛ بعد از بحران 2008،  نرخ استارت آپهای حوزه ساخت و ساز تا 26 درصد کاهش و بعد از پیدایش نفت شیل، نرخ استارت آپهای حوزه معدن تا 30 درصد افزایش داشته است. بنابراین، نرخ استارت آپها در وهله اول تابع عملکرد کل اقتصاد است. علاوه بر این، نرخ استارت آپها به شدت رقابت در حوزه بین الملل و سیاست رقابتی داخلی نیز وابسته است.

در حقیقت، آنچه از مفاد کتاب بزرگ زیباست مستفاد می شود این است که تاریخ توسعه، تاریخ کوچک­ها وبزرگ­ها نیست؛ تاریخ امواج متوالی نوآوری است که شومپیتر از آنها با عنوان "پارادایم های فنی-اقتصادی" نام می برد. اندازه بنگاه­ها در اقتصادهای پیشرفته تابعی از تغییرات بنیادین در فناوریهاست و تغییرات فناوری ریشه در تغییرات اقتصاد تولید دارد. ماهیت فناوریهای تولیدی است که اندازه بنگاه را تغییر میدهد. در بخش غیرتولیدی، فناوری اطلاعات از طریق ارتقای بهره وری، اندازه بنگاه را تعیین میکند.

کتاب "بزرگ زیباست" دو افسانه مربوط به شرکتهای کوچک و متوسط را به باد انتقاد شدید گرفته است: افسانه اشتغالزایی شرکتهای کوچک و افسانه نبوغ در گاراژ. افسانه اشتغالزایی SMEها را دیوید بیرچ در سال 1979 مطرح کرد اما مطالعه بیرچ در آن زمان حداقل از 5 جهت مورد نقد واقع شده است؛ اول، محاسبه نادرست اشتغال بر اساس روش اشتغال خالص طی دو دوره زمانی توسط اقتصاددانان؛ دوم، تعریف و طبقه بندی نادرست کوچک و بزرگ در آمار شرکتها؛ سوم، نادیده گرفتن تأثیر سن شرکتها روی اشتغال؛ چهارم، نقش مخرب استارت آپها در اشتغالزایی(مطابق گزارشات بنیاد کافمن) و پنجم، وابستگی تعداد و اشتغال شرکتها به رشد درآمد سرانه کشورها و ایالتها(مطابق مطالعات آکس و آرمینگتون).

افسانه نبوغ در گاراژ، استارت آپها را منشأ نوآوری تعریف میکند. هر چه شرکتها جوان تر باشند نوآورترند. اگر به داستان ظهور غول های تکنولوژی امروز نظیر اپل و گوگل نگاه کنید می بینید خاستگاه اصلی اینها گاراژهای کوچک بوده اند. این افسانه غلط از دو تفسیر از دو کتاب شومپیتر نشأت گرفته است؛ کتاب نظریه توسعه اقتصادی در سال 1911 که بر کارآفرینی فردی تمرکز دارد(شومپیتر 1) و کتاب سرمایه داری، سوسیالیسم و دموکراسی در سال 1942 که بر نوآوری بنگاههای بزرگ متمرکز است(شومپیتر 2). از نگاه شومپیتر 2، در صنعت مدرن، تعداد اندکی از شرکتهای بزرگ، ابزاری عالی برای تحریک تغییرات فناوارنه هستند در حالی که در شومپیتر 1، تخریب خلاق را فردکارآفرین انجام میدهد. کارآفرینی شومپیتر 1، کارآفرینی حداقلی و کارآفرینی شومپیتر 2 کارآفرینی تحولی است. اقتصادهای ضعیف مملو از کارآفرینی حداقلی و اقتصادهای پیشرفته مملو از کارآفرینی تحولی هستند. هرچه کشورها فقیرتر باشند درصد بیشتری از مردم خوداشتغال می شوند؛ نرخ خوداشتغالی در آمریکای شمالی 7 درصد، اروپا و در جنوب شرق آسیا 41 درصد است. این نرخ در بروندی 89.9 درصد است. فقیرترین کشورها، صادرات با ارزش افزوده پایین تری دارند و معمولاً توریسم را راه حل برون رفت از فقر تلقی میکنند(سهم توریسم از صادرات در آمریکا 11 درصد و در باهاماس 73 درصد است). تنها عاملی که می­تواند 5 عامل به ظاهر غیرمرتبط(خوداشتغالی، حجم و ترکیب صادرات، درآمدسرانه، نابرابری، نرخ استارت آپها) را به هم وصل کند و تبیین کننده عملکرد اقتصادهای فقیر در مقابل اقتصادهای ثروتمند باشد شرکتهای بزرگ است. در اقتصادهای ثروتمند، بزرگ ها مشغول تولید و اشتغال هستند و در اقتصادهای فقیر، بخش های غیررسمی، کشاورزان و خرده فروشان مسؤول کل اقتصاد هستند. بنابراین، وقتی میخواهید بزرگ را در مقابل کوچک ارزیابی و مقایسه کنید بهتر است ارتباط شرکتهای بزرگ را با خوداشتغالی، درآمد سرانه، صادرات، نابرابری و نرخ استارت آپها بررسی کنید. این است واقعیت "بزرگ زیباست" در برابر افسانه"کوچک زیباست".

اما اگر ماجرا این است آیا هنوز می شود به سیاستگذاری توسعه بویژه در کشورهای فقیر امیدوار بود؟ در واقع، از منظر سیاستگذاری توسعه، ماجرای بزرگ زیباست چه دلالتهایی دارد؟ حداقل 5 مکتب فکری درباره ساختار و سیاست اندازه بنگاه در تاریخ اندیشه های اقتصادی قابل تفکیک است؛ لیبرتاریانیسم، نئولیبرالیسم جهانی، محلی گرایی پیشرونده، حمایت گرایی ملی و توسعه گرایی ملی. لیبرتارین ها با الهام از مکتب اتریش، بر مبنای آزادی کسب و کار و ازادی مبادله، هدف شرکتها را تعقیب نفع خصوصی میدانند و از شرکتهای کوچک به دلیل کمک به افزایش رقابت دفاع میکنند و گرایش به بنگاههای بزرگ را با سرمایه داری رفاقتی همسو می بینند. برای نئولیبرال ها اندازه بنگاه اهمیتی ندارد. بااین حال، کوچک گرایی را به عنوان جریان غالب سیاسی حمایت میکنند. از نظر محلی گرایان، شرکتهای SME اساس اقتصاد محلی و منطقه ای هستند و نیازی به شرکتهای بزرگ با توجه به مقیاس محل و منطقه وجود ندارد. در مناطق، زنجیره های بزرگ تولید موضوعیت ندارند. حمایت گرایی ملی که با جمهوریخواهی ترامپی گره خورده، بر اساس رویکرد پوپولیستی خود به شدت به بنگاههای بزرگ حمله میکند. همچنین، هرگونه سیاست تجارت آزاد و گردش آزاد نیروی کار از جمله مهاجرین را به شدت رد میکند. بنابراین، هیچ یک از چهار مکتب لیبرتارین، نئولیبرال، محلی گرایی و حمایت گرایی نمیتوانند حامی بنگاههای بزرگ باشند. تنها مکتبی که باقی می ماند توسعه گرایی ملی است. در مکتب توسعه گرایی ملی، یگانه هدف سیاست عبارت است از حداکثرکردن رشد نوآوری و بهره وری ملی. توسعه گرایی ملی نیاز به یک دولت توسعه گرای فعال دارد که بنگاههای بزرگ را درخدمت نوآوری، بهره وری، صادرات و رقابت پذیری تعریف میکند. مبنای سیاستگذاری در مکتب توسعه گرایی ملی، توزیع قابلیتهای بهره وری و ثروت بین ملتهاست و هدف دولت توسعه گرا حداکثرسازی بازارهای خارجی برای صادرات با ارزش افزوده بالا در نظر گرفته می شود. در فضای توسعه گرایی ملی، اصل اساسی نه رقابت صرف است نه همکاری محض. بلکه اصل همکاری-رقابت است که توسط یک سیاست درست رقابتی در سطح ملی تضمین می شود. بدین ترتیب، اگر اندیشه ها و سیاستها در کشورهای مختلف به دنبال تحقق بزرگ­ها هستند ناگزیر باید رویکرد توسعه گرایی ملی را در پیش بگیرند. این است آخرین توصیه آخرین فصل کتاب "بزرگ زیباست".

*عضو هیأت علمی دانشگاه تهران

بیشتر بخوانید
ارسال نظر

آخرین قیمت ها از کف بازار
سایر بخش های خبری