چگونه خصلت های انسانی در پیشرفت یا اضمحلال جوامع تاثیرگذارند؟

چه علل و عواملی باعث شد تا غرب طی دو الی سه سده به توسعه پایدار برسد و اکنون نیز جامعه غربی به عنوان جامعه پیشرفته شناخته می شود؟

چه علل و عواملی باعث شد تا غرب طی دو الی سه سده به توسعه پایدار برسد و اکنون نیز جامعه غربی به عنوان جامعه پیشرفته شناخته می شود؟ آیا می توان ویژگی های انسانی را در تحولات اجتماعی دخیل دانست؟ آیا عکس این مساله نیز صحیح است یعنی همان ویژگی های انسانی در شرایطی خاص جوامعی را به طرف اضمحلال، سرنگونی و تنزل سوق دهد؟ به نظر می رسد اختلاف بین این دو مسیر اختلاف کاملاً ظریفی است که شاید همان کارکردهای فطری انسانی بتواند تحت شرایطی کمک کند که جامعه یی پیشرفت کند و همان کارکردهای فطری در شرایط دیگری و خارج از حدود و محدودیت هایی می تواند جوامع را به طرف اضمحلال و تنزل هدایت کند و این همان چیزی است که از آن تحت عنوان ریشه های انسانی توسعه یاد می شود. دکتر محمد طبیبیان استاد علم توسعه در سخنرانی اخیر خود در منزل عبدالله نوری به این موضوع پرداخته است که آن را می خوانید. بحثم را شروع می کنم از تحلیلی که در یک کتاب به وسیله داگلاس نورث مطرح شده است.

بسیاری از دوستان اسم داگلاس نورث را شنیده اند. او اقتصاددانی است که جایزه نوبل گرفته است و در دهه های اخیر بسیار مطرح بوده و کارهایش بسیار انعکاس داشته است و حتی در کشور ما هم در روزنامه ها به دفعات به اسم ایشان اشاره شده و کارهایش را دیده ایم. او کتابی دارد به اسم درک فراگرد تغییر اقتصادی. این کتاب یک فصل دارد به اسم عروج تمدن غرب و فصل دیگری هم تحت عنوان دلایل عروج و سقوط اتحاد جماهیر شوروی و این کتاب از همین نظر جالب است که دلایل تحولات جوامع را بر مبنای کنش های رفتار افراد انسانی بررسی کرده است. در این کتاب با توجه به اینکه دلیل عروج و ترقی جامعه غربی را از قرن 17 به بعد با شواهد بسیار زیاد و ریزبینی های بسیار دقیق و ارائه دلایل تاریخی مختلف بحث کرده ولی یک نتیجه ساده گرفته است. همیشه نتایجی که ممکن است ما از یک تحقیق یا پژوهش پیدا کنیم اهمیت آن به پیچیدگی آن نیست.

خیلی وقت ها هست که با کمال تعجب نتایج بسیار ساده یی از یک کار پرزحمت و تحقیقاتی گرفته می شود و به دست می آید. نتیجه ساده یی که ایشان از این مرور سیصد ساله گرفته است این است که رشد کشورهای غربی حقیقتاً رشد یگانه و تحول یگانه یی است در تاریخ. از قرن 17 به بعد این تحولی که در اروپا و در قسمتی از جهان اتفاق افتاده است تاریخ بشر مشابه آن را ندیده است و ما ناگهان طی 300 سال با تحولاتی روبه رو می شویم که بشر طی هزاران سال، 10 هزار سال یا 20 هزار سال که از وجود بشر در کره زمین و جامعه متمدن می گذرد، نمونه اش را ندیده است که ناگهان انسان بتواند به فضا برود و وسایل مدرنی مثل کامپیوتر و موبایل به وجود بیاید و انواع و اقسام امکانات فراهم شود و علم تا این درجه تحول پیدا کند. او می گوید که این تحول نتیجه چند حادثه خاص است که یکی تکامل اندیشه ها به صورت زنجیره یی است. یعنی اندیشه هایی حاصل شد و این اندیشه ها به صورت پیوسته و زنجیردار تکامل پیدا کرد و رشد کرد و یکی از دلایل اینکه فرصت برای تکامل اندیشه ها حاصل شد این بود که حکومت های مرکزی در اروپا تا قرن 15 و 16 و حتی قرن 17، حکومت های ضعیفی بودند و امکان اینکه مانع تحول فکری بشوند را پیدا نمی کردند.

در همان کتاب از لحاظ تاریخی جوامعی مثل چین و جوامع اسلامی را مقایسه می کند و می گوید که در این جوامع با اینکه فرهنگ های پربنیه یی وجود داشته ولی همین که حکومت های قوی مرکزی وجود داشت و اجازه تحول فکری را نمی داد این کشورها از لحاظ علمی با اینکه بنیه اش را داشتند و جرقه های آن را هم می شد دید ولی نتوانستند پیشرفت کنند، پس یکی وجود اندیشه هایی است که آزادانه رشد کردند و تحول پیدا کردند و بعد تصحیح این اندیشه ها از طریق تجربه بود. اینکه تجربه کردند، اندیشه هایشان را تغییر دادند و بهبود دادند و تصحیح کردند و سیستم های فکری بهتری را پیدا کردند و بر مبنای آن سیستم های تصحیح شده، افکار و ایده ها و اندیشه های جدیدی را توسعه دادند و بعد بعضی از حوادث تاریخی و تصادفی و خوش شانسی بود که این سه عامل سبب شد تمدن بزرگی به وجود بیاید که ما امروزه در واقع در حواشی آن هستیم و از نتایج آن استفاده می کنیم و بعضاً هم با آن درگیری و کشمکش داریم ولی نمی توانیم انکار کنیم که یک حادثه بزرگ تاریخی است که در سیصدسال اخیر ایجاد شده و جهان نمونه آن را ندیده است.

در فصل مربوط به عروج تمدن غرب - فصل بعدی - موضوع عروج و سقوط اتحاد جماهیر شوروی است که این حادثه هم برای همه ما و هم برای تمام جوامع بشری درس مهمی است که می گوید چگونه می توان به این معما پاسخ گفت که کشوری ناگهان دستاوردهای صنعتی، علمی و فنی بی نظیری کسب کند و جامعه روستایی کم سوادی مثل روسیه قبل از انقلاب را در مرزها و جلوی تحول علم قرار بدهد ولی چنین جامعه یی با آن دستاوردهای علمی و فنی و صنعتی، ناگهان فرو بریزد. این را چطور می توان فهمید؟ به نظر من این درس هایی که ما می توانیم از این نوع تجربیات بشری بگیریم، درس های بسیار با ارزشی است که نباید آن را کنار گذاشت و نباید به آن بی توجهی کرد. حادثه عجیبی است، روسیه قبل از انقلاب اکتبر و سر کار آمدن کمونیست ها یک جامعه روستایی نسبتاً عقب مانده بود ولی در مدت کوتاهی توانست به یک جامعه باسواد، بادانش و علم و صنعت پیشرفته تبدیل شود و در عین حال نظام هیتلر را شکست بدهد و توانست بمب اتم را در مدت کوتاهی منفجر کند. به فضا برود و اولین آدم ها را به فضا بفرستد و ناگهان و در طرفه العینی فرو ریخت و از هم پاشید. چه می شود که ناگهان اجزای یک جامعه به صورت نهادهای آن جامعه، مقامات آن جامعه و افراد به پاره پاره کردن تار و پود جامعه می پردازند و ستون ها را می شکنند و پی ها را از جا می کنند و گلیم ها را از زیر پای قدرت و سازمان سیاسی می کشند. چگونه است که چنین سرنوشتی نقطه پایانی بر سرگذشت محتوم و چاره ناپذیر و ناگزیر یک جامعه در سیستم سیاسی است.

این سوال بسیار مهمی است که این شخص روی آن بحث می کند، و همانطور که خدمت تان عرض کردم هر دو قسمت این بحث مطرح شده را می توانیم بر مبنای کنش ها و عکس العمل های فرد انسانی تبیین کنیم و بشناسیم و بفهمیم و این چیزی است که می خواهم آن را مطرح کنم البته این بحث بسیار وسیعی است. یکی از نکاتی که این متفکر مطرح می کند و ما می توانیم این پدیده ها و تجربیات را از آن زوایا نگاه کنیم این نکته است که رابطه ساری و جاری بین اعتقادات و شکل گیری آنها چگونه است و اینکه از طریق تجربه آن اعتقادات تصحیح می شوند یا نمی شوند. این نکته بسیار مهمی است که می شود فهمید اندیشه ها کدامند، افکار چگونه هستند و این افکار چگونه شکل می گیرند، چگونه تصحیح می شوند یا فرصت تصحیح شدن را پیدا نمی کنند و این نکته یی است که در تحول یک جامعه باید به آن توجه کرد و به آن پرداخت.

مساله بعدی این است که چگونه می توانیم نوع بازخورد سیاست ها و خط مشی های نهادی شده را بفهمیم یعنی اگر نهادهایی ایجاد شده اند بر مبنای افکار و اندیشه های آن نهادها پایدار شدند و برای کارهای اجتماعی قاعده گذاری کردند. آیا نتایج دستاورد و عملکرد آن نهادها بازخوردی دارد که آنها را تصحیح کند یا نه؟ یا اینکه آنها در یک حالت ایزوله شده یی قرار می گیرند و امکان هر نوع تصحیح شدن را از خودشان سلب می کنند؟ مثل حزب کمونیست شوروی که نهادی است که براساس یک فکر ایجاد شده بود و جایگاهی پیدا کرد و قوانینی برای حفظ خود تنظیم و قاعده گذاری می کند و اداره کشور را براساس قواعدی که تعیین می کند برعهده دارد. همانطور که ملاحظه می کنید این چارچوب ها در هر جامعه یی برای فهم و درک تحولات و مسیرهایی که آن جامعه در پی می گیرد، قابل به کارگیری است. نکته جالب اینکه یک دانشمند یا متفکر اجتماعی قرن بیستم در سال 1947 یعنی حدود 60 سال پیش وقتی هنوز شوروی در اوج قدرت بود نکته یی را تشخیص داد براساس تحلیل های جامعه شناسی اقتصادی. آن فرد می گوید اگر حادثه یی سبب شود که اعتقاد و کارآمدی حزب کمونیست به عنوان یک ابزار سیاسی به هم بخورد، شوروی طی یک شب از یکی از قوی ترین جوامع به یکی از ضعیف ترین و فلاکت بار ترین جوامع تبدیل خواهد شد. یعنی متوجه شد که تمام این حرکات و تمام آن قدرت به خاطر آن ساختار خاصی که ایجاد شد به یک نهاد برمی گردد و آن حزب کمونیست است و گفت که اگر حزب کمونیست کارآمدی اش را از دست بدهد و در واقع اتحاد و انسجامش را از دست بدهد یک شبه آن سیستمی که بر مبنای آن نهاد استوار هست به فلاکت بارترین جامعه روی زمین تبدیل می شود و جالب است که 60 سال قبل یک چنین پیش بینی البته براساس نظریه های تحولات اجتماعی شده است و خواهیم دید که این فروپاشی نیز تحت کارکردهای درونی غیرقابل اجتناب است. با این مقدمه می خواهم به این بحث بپردازم که چگونه کارکردهای ناشی از خصلت های فردی و انسانی می تواند روندهای تاریخی با این قدرت و عظمت را ایجاد کند، در این قسمت بحث می خواهم اشاره یی بکنم به تحول فکری اتفاق افتاده در دنیا به خصوص در اروپا که هم سیستم سرمایه گذاری به آن ترتیب که ما می شناسیم و هم سیستم کمونیستی زاییده همان تحول فکری است.

همانطور که شما عزیزان و بزرگواران می دانید مارکسیسم از دل سرمایه داری و از دل افکار و اندیشه های لیبرالی ایجاد شده. این نتیجه همان فرهنگ فکری و سابقه است، منتها در یک نقطه یی آن تحول فکری که به این ترتیب از قرن 17 شروع شد، دو شاخه می شود. اینها به هم مربوط هستند و قوم و خویش نزدیک هستند ولی دو شاخه می شوند. از آن طرف جامعه صنعتی غرب براساس یک سری از افکار ایجاد می شود و از طرف دیگر هم سبک دیگری از سازمان اجتماعی براساس آرا و افکار مارکس و لنین شکل می گیرد. ما یک ریشه واحد فکری و فرهنگی را برای هر دو داریم، این تغییر پارادایم و تغییر فکری که درباره خصلت انسان و نگاه کردن به انسان هست، عمدتاً از قرن 17 شروع می شود و مربوط به دو زمینه مختلف است، یکی اینکه انسان ها علاقه مند به کسب منزلت هستند و باید این را به حساب آورد که هر فردی علاقه مند است منزلت کسب کند و هر انسانی این علاقه را دارد، این منزلت ابعاد مختلفی دارد؛ منزلت معنوی، علمی، اجتماعی، فرهنگی، مادی و نهایتاً سیاسی.

از انواع حاد علاقه به منزلت، علاقه به قدرت و شهوت قدرت و عشق بی محابا و غیرقابل کنترل قدرت طلبی است ولی اگر دقت کنیم این عشق حالت حاد است، علاقه یی است که در همه انسان ها هست و آن کسب منزلت است.

انسان ها همگی علاقه مند به کسب ثروت هستند و اگر هم کسانی باشند که صادقانه علاقه مند نباشند بسیار معدود خواهند بود. علاقه بارز و غالبی که می شود در جوامع دید این است که مدام دنبال درآمد هستند و برای دستمزد و درآمد و حقوق و تجارت چانه می زنند و دنبال سود هستند.

این علاقه به کسب ثروت هم به عنوان یکی از ویژگی های انسان ناشی از فطرت انسان ها است و این علاقه مربوط به بهره مندی مادی از زندگی است و نوع حاد آن را تحت عنوان حرص و طمع می شناسیم. آن چیزی که ما می گوییم حرص یا علمای اخلاق می گویند طمع، در واقع همان علاقه به بهبود زندگی مادی است در حالت حاد خودش.

گزارش سخنرانی دکتر محمد طبیبیان در منزل عبدالله نوری

هر دو این موارد از یک مأخذ اصلی یعنی آگاهی به نفس انسانی هر فردی ریشه می گیرد که در شکل دیگر خود به صورت خودخواهی ظاهر می شود و با توجه به ریشه های تاریخی و تربیتی زندگی هر فرد ممکن است اختلاف های حاد مرتبط به خود هم ظاهر شود بنابراین ریشه آن خودخواهی است،

این نکته را در کتاب های زیادی خوانده ایم و در بسیاری از مجالس شنیده ایم که در طول تاریخ و در فرهنگ های دیگر کشورها در مورد زشت شمردن و نکوهیدن این دو ویژگی یعنی عشق به قدرت و طمع به ثروت، تلاش زیادی شده است،

یک قسمت از مباحثی که همیشه مطرح است در این مورد است که مردم می گویند دنبال قدرت نروید که زیاد خوب نیست و دنبال ثروت هم نروید که خیلی خوب نیست، به خصوص این داستان قدرت در ادبیات ما جایگاه بسیار جالبی پیدا کرده و سیاست را یک کار نامناسبی در افکار و اندیشه های تاریخی جلوه داده است که بحث سیاست، بحث قدرت است و می گویند که من این نگین سلیمان، به هیچ نستانم / که گاه بر او دست اهرمن باشد نگین سلیمان سمبل قدرت است.یعنی می گوید که او را نمی خواهم چون دست شیطان در آن است. یا مولانا می گوید که جام فرعون نگیرم که دهن گنده کند.

این نوع تفکر که علاقه به قدرت و علاقه به ثروت زشت شمرده شده است ریشه قدیمی در فرهنگ ما دارد و در بقیه فرهنگ ها کمابیش در اخلاق قدیم و سنتی این ویژگی وجود دارد، البته در اقتصاد، علوم سیاسی و علوم اجتماعی مدرن این اخلاق مقداری مورد بازنگری قرار گرفته و در واقع به رسمیت شناخته شده. به این ترتیب که از قرن 18 به بعد اقتصاددان ها می گویند که همه انسان ها چون ویژگی خودخواهانه دارند و علاقه مند به بهبود زندگی اجتماعی و مادی هستند، این انسان ها الزاماً نباید این ویژگی برایشان جزء اخلاق بد تلقی شود. اشکالی ندارد که مردم دنبال منافع باشند، خیلی وقت ها می بینیم که وقتی مردم و افراد دنبال منافع خودشان هستند می توانند دنبال منافع جمع هم باشند و این یک نکته بسیار مشهور در اقتصاد است که ما اقتصاددان ها همیشه به آن توجه می کنیم؛نانوا و قصاب محل برای خیرخواهی نیست که نان و گوشت برای ما تهیه می کنند، برای پیگیری منافع خود تلاش می کنند ولی مثل این است که برای پیگیری منافع جمع هم تلاش می کنند.منتها آیا همه جور خودخواهی و همه جور حرص و طمع و دنبال ثروت رفتن ضد منافع اجتماعی است؟ اقتصاددان ها می گویند؛ نه، تحت بعضی از شرایط اخلاقی خاص به دنبال منافع فردی رفتن، مثل این است که فرد منافع جمع را پیگیری کند و تحت یک شرط اخلاقی و عمومی و آن هم این است که دنبال منافع رفتن افراد در قالب تولید کالا و خدماتی باشد که به درد مردم عادی می خورد. پس آن اخلاق قدیم که اصولاً هر نوع حرص و طمع را مذمت می کرد و زشت می شمرد اینجا این ترتیب تقسیم می شود که اگر افراد دنبال منافع خودشان باشند تحت دو شرط باید این کار را انجام دهند.

آن دو شرط این است؛ یکی اینکه محیط رقابتی باشد و دوم اینکه دنبال منافع رفتن در تولید کالا و خدماتی باشد که آن کالا و خدمات تولید و ارائه شده به درد مردم عادی بخورد و ضابطه برای مردم عادی چیست؟یعنی اگر شما آمدید و کارهای هنری برای مقامات و افراد خاص کردید و وسایلی که به درد درباری ها می خورد فراهم کردید، اقتصاددان ها این را خیلی به عنوان ایجاد کالا و خدماتی که تولید آن به دردمان می خورد و منافع عموم را تامین می کند، به شمار نمی آورند.

می گویند که باید به درد مردم عادی بخورد مثل جوراب، نان، مسکن و غذا و الی آخر و یک ضابطه دارد که ضابطه آن این است که آن کالا در بازار معامله شود و این یک ضابطه مهم است و به همین دلیل است که بازار رقابتی برای ما اقتصاددان ها بسیار جایگاه و ویژگی خیلی بارزی دارد. چرا؟ چون جایی است که مردم عادی می گویند چه چیزی برای ما خوب است و علامت می دهند به آنهایی که دنبال منافع خود هستند که چه چیزی برای ما تامین کنند. پس بنابراین ما حرکتی را از لحاظ فکری دیدیم که در اروپا پدیدار شد و همین حرکت فکری بود که انگیزه و موتور محرکه رشد و توسعه اقتصادی شد و همان طور که عرض کردم خیلی وقت ها چیزهایی که در تاریخ بشر مهم است ساده است.منتها باید آن چیز ساده را پیدا کنیم و جواب بسیاری از معماها می تواند گزاره های ساده باشد. گزاره یی که جامعه غربی را به حرکت درآورد این فکر بود که افراد و اقتصاددان ها به آن رسیدند و آن را طرح کردند و در اطراف فکر، سیاست های اقتصادی و نهادهای انتقادی ایجاد شد و جامعه غربی از جا کنده شد و براساس همین ایده ساده هم هست که اگر دقت کنید ژاپنی ها و بعداً چینی ها و ویتنامی ها در آن پیش می روند یا عرب ها در حاشیه دیگر خلیج فارس.

این ایده چیست؟، اینکه بگذارید مردم دنبال منافع شان بروند. ولی دو شرط و قید را اعمال کنید؛ یکی اینکه رقابت باشد و دوم اینکه دنبال منافع رفتن برای تولید کالاها و خدمات به درد بخور عموم باشد و برای اینکه تضمین کنیم که این کالا و خدمات به دردمان می خورد باید در بازار معامله شود. برای همین بازارها باید رشد کنند، بازار خدمات وکالا، بازار حمل و نقل، بازار بیمه، بازار مالی و بورس، هرچقدر اینها رشد کنند نشان می دهد که رفاه مردم عادی در حال بیشتر شدن است و این چیزی است که یک اخلاق جدید هم در رشته های علوم اجتماعی جدید بر مبنای آن شکل گرفته است. در ارتباط با حکومت، همان پارادایم فکری در مورد بحث بعدی یعنی کسب قدرت مطرح است. کسب قدرت یک بحث اخلاقی در طول تاریخ بوده است و مورد توجه متفکران مختلف. از یک طرف قدرت فاسدترین چیزی است که می تواند ایجاد شود. قدرت سیاسی وقتی متمرکز می شود مسموم ترین و فاسدترین است، از طرف دیگر وجود قدرت سیاسی برای اداره جوامع اجتناب ناپذیر است و این یک تعارض است.از قدیم متفکرانی متوجه این تعارض بوده اند - چه قبل از قرن 17 و چه بعد از آن - ولی آنچه که ما می بینیم مربوط به بعد از قرن 17 است.آنها به این معتقد بودند که باید برای این هم مثل طمع و حرص، حد و حدودی قائل شد و قیودی گذاشت تا مفید باشد.منتها نوع قیودی که متفکران بزرگ سیاسی برای قدرت گذاشته اند مثل ژان ژاک روسو و منتسکیو و جان لاک، مساله محدود بودن قدرت است و وجود مکانیسم های چک و پالایش و کنترل و همین ایده یی که در جوامع دنیای امروز جا افتاده؛ تفکیک قوا به قوای مجریه، مقننه و قضائیه و کنترل هایی که اینها روی هم باید کنند و به کار بردن مکانیسم های انتخاب برای مدت های محدود، اینها مسائلی بود که آن انگیزه خطرناک را یعنی کسب قدرت و شهرت را در حیطه یی قرار می دهد که مفید واقع شود.و در همین ارتباط است که حقوق انسانی تعریف شده است. چون ما با طماع های مالی بهتر می توانیم کنار بیاییم. می توانیم با آنها معامله نکنیم، از آنها قایم بشویم یا اینکه نگذاریم مال را بدزدند و اگر هم دزدیدند بگوییم بردار و برو.

اما طماع های قدرت بسیار خطرناک ترند، با اسلحه ها می آیند، می کشند و زندانی و قتل عام می کنند و در طول تاریخ نمونه های این گونه را بسیار در جوامع مختلف و در جامعه خودمان دیده ایم، آغامحمدخان قاجار، نادرشاه افشار و انواع و اقسام این افراد که دیده اید چقدر برای قتل عام آماده هستند و در جوامع دیگر افرادی مثل استالین را دیده اید که 10 ،20 میلیون نفر را کشت تا پایگاه خود را حفظ کند.

پل پوت به همین ترتیب یک سوم از کل جامعه خود را در کامبوج از بین برد. بنابراین این حیطه خیلی خطرناک تر است. من مثال از آغامحمدخان و غیره گفتم ولی ما به نفرات کاری نداریم و به کل و نفس ماجرا کار داریم و نکته جالب هم این است که مهم نیست چه کسی آنجا قرار می گیرد، وقتی تاریخ را مطالعه می کنید، می بینید همین آدمی که در آن جایگاه قرار می گیرد ممکن است این گونه کارکردها را از خود بروز بدهد، پس مساله فرد نیست. آن فرد ممکن است خیلی هم شخصاً قابل احترام بوده باشد ولی وقتی در جایگاه قرار می گیرد، کارکردهای خاصی از خود بروز بدهد که مال آن جایگاه است، و آن کارکردها نامطلوب است.

بنابراین ما تعادل های ظریف و حساسی در امر کسب ثروت و قدرت داریم که اگر آن تعادل ها و قیود به این دو علاقه فطری انسان ها اعمال شود، این علاقه فطری می تواند نتایج بسیار خوبی داشته باشد این تعادل حساس، کانالیزه کردن تمایل به کسب قدرت و کسب ثروت و محدود کردن هر کدام در چارچوب قانونمندی های خاص خود است. سازوکارهای قرار گرفتن این دو محرکه در یک مسیر و اثر بازخورد تشکیل دهنده این دو بر یکدیگر، جست وجوی قدرت برای کسب ثروت و دست اندازی به ثروت با استفاده از اهرم های قدرت سیاسی و استفاده از ثروت برای تقویت پایگاه سیاسی، خطرناک ترین اتفاقی است که می تواند برای یک جامعه بیفتد. یکی از دستاوردهای مهمی که ما در دنیای غرب می بینیم، وسواس عجیبی است که برای جدا کردن این دو حیطه به خرج می دهند. کسی که می خواهد دنبال ثروت باشد در چارچوب قیود خود و قانونمندی خودش از کسی که می خواهد بیاید در چارچوب کسب قدرت در قالب قیود خودش جدا است. این دو نباید با هم مخلوط شود. در جوامعی که این دو با هم مخلوط شده بازخورد بسیار وحشتناکی را ایجاد کرده. کسانی که برای کسب قدرت به قدرت سیاسی آویزان می شوند و بعد از اینکه ثروت کسب کردند، با استفاده از قدرت سیاسی ثروت را برای تقویت پایگاه سیاسی خودشان به کار می برند و وقتی پایگاه سیاسی خودشان را تقویت کردند، از آن پایگاه برای کسب منابع و کنترل بیشتر روی منافع جامعه استفاده می کنند و وقتی که منابع بیشتری به دست آوردند، می خواهند قدرت بیشتری را کسب کنند و نمونه آن هم اکنون مطرح است و آن کشور میانمار است، که اگر در اخبار آن را ملاحظه فرموده باشید، در برمه مردم دارند انقلاب می کنند،

آنجا کشوری است پرنعمت، با منابع طبیعی بسیار زیاد، گاز فراوان، جنگل های خوب و کشوری است که اگر آزادی در آن به وجود می آمد مثل کره جنوبی یا مالزی، کشور پیشرفته یی می شد.یک وقتی در چند ده سال پیش، حدود 30، 40 سال پیش، نظامی ها قدرت را به دست گرفتند و سیستم سیاسی را کنترل کردند که گاز را به چین می فروشند و چین هم به آنها کمک می کند و منابع دیگرشان هم به همین ترتیب. منابع بیشتری هم می توانستند از طریق سرکوب بیشتر مردم و تقویت قدرت به دست بیاورند .

به این ترتیب که کل سیستم کشور الان یک پادگان است و نکته جالب این است که اینها با افکار سوسیالیستی انقلاب یا کودتا کردند برای اینکه کمک کنند تا جامعه سوسیالیستی به وجود بیاید. اخیراً دوستان شاید در شبکه های بین المللی دیده باشند که دختر ژنرالی که آنجا حاکم است وقتی ازدواج می کرد بقیه ژنرال ها در یک شب چندین میلیون دلار جواهرات به او کادو دادند و نوع زندگی که اینها می کنند با فقر و فلاکتی که مردم شان به آن دچار هستند فاصله یی زمین تا آسمان دارد.

و مساله شناخته شده یی که دارند این است که این ژنرال ها معمولاً در سوئیس ویلاهایی دارند که 10 ماه در سال به سرکوب مردم و غارت کشورشان مشغول هستند و دو ماه در ویلاهایشان در سوئیس استراحت می کنند. این ویژگی ها را اتفاقاً در مجله یی در مورد کشورهای آفریقایی مثل زیمبابوه می خواندم و به این مورد بسیار علاقه مندم چون از لحاظ اقتصاد خیلی جالب است. حاکمان آنجا بر مردم بسیار فقیری حکومت می کنند که آنها را از طریق مخلوط شدن اقتصاد و سیاست غارت می کنند.و این مخلوط شدن از یک طرف فقر مردم را ایجاد کرده و اینکه ثروت ها را در نهایت در اختیار قدرتمندان قرار داده است و همین ثروت ها هم کمک کرده است که اینها محدودیتی برای قدرت سیاسی خودشان قائل نشوند و قائل نباشند. بنابراین ملاحظه می کنیم که جامعه می تواند براساس ایجاد شرایط آزادی برای مردم معمولی و بروز همان خصلت های ثروت دوستی و مال اندوزی و قدرت طلبی راه رشد را بگیرد و وقتی اینها با هم مخلوط می شود راه فلاکت و بدبختی را پیش می گیرد. همان طور که می دانید در مورد زیمبابوه اکنون تورم 8 هزار درصد است که این تورم اصلاً قابل باور نیست،

غیررسمی ها می گویند 13 هزار درصد و نرخ بیکاری 80 درصد است. از هر 4 نفر یک نفرشان به کشورهای همسایه فرار کرده و میانگین طول عمر که 30 سال پیش 65 سال بوده الان حدود 35 سال است یعنی مردم، جوان ها و بچه ها به شدت تلف می شوند، ولی این حکومت همچنان برقرار است و افراد بالای حکومت بسیار ثروتمند هستند.نفت و گاز ندارند ولی الماس دارند و در تجارت الماس و منابع جواهراتی که در کشورهای همسایه هست دخیل هستند و مردم شان که یکی از بزرگ ترین امکانات کشاورزی را در آفریقا دارد و صادرکننده محصولات کشاورزی بودند، گرسنه اند.بنابراین نکته یی که عرض کردم این است که اگر ما به سازمان اجتماعی عنایتی نکنیم و متوجه نباشیم که چطور می تواند از دست در برود، یکی از این دو اتفاق می افتد؛ یک جنبه آن چنان می شود که به طور ناگهانی مثل شوروی فرو می ریزد یا اگر مکانیسم های فرو ریزش مطرح نباشد، سقوط دائمی پیش می آید، به ترتیبی که ممکن است کل یک ملتی از بین برود و نابود شود.نوع اتفاقی که در کشورهای جهان سوم می افتد یک نوع خاص است که در این مورد دو نکته را می گویم.

مشکل خاص حکومت های جهان سوم در این تجربه بشری جالب است. ما نباید فکر کنیم که حکومت های جهان سوم نوآوری نداشتند و ابتکار به خرج ندادند. اتفاقاً خیلی جالب است. نمی دانم از روی غریزه است یا از روی هوش. ابتکاراتی به خرج دادند که جلوی فروپاشی سیستم هایشان را بگیرند و آن ابتکار هم ساده است. شاید اولین بار هم استالین آن کار را کرد ولی بعد از آن مائو از آن استفاده اساسی کرد و بعد از آن جاهای مختلف. آن هم اینکه انقلاب در انقلاب درست کنیم. به چه شکلی استالین وقتی متوجه شد که مردم از کارهایی که می شود ناراضی اند و زمینه عدم رضایت در داخل جامعه زیاد است با افکاری که داشت تقصیر مشکلات را به گردن منتقدان خودش گذاشت.ابزارهای تبلیغات در اختیارش بود. در روزنامه، رادیو و تلویزیون و گفت تقصیر اینها است که شما پیشرفت نمی کنید چون من که دوست دارم شما پیشرفت کنید و خب دوست دارم که جامعه غذا داشته باشد. چطور است که ما بمب اتم و هواپیمای جنگنده سریع درست می کنیم ولی نمی توانیم تخم مرغ و نان درست کنیم؟ پس یک عده نمی گذارند، پس آنها را بگیریم، و ریختند و کسانی که با خودش مخالف بودند و همین انتقادها را از او می کردند، گرفتند،مائو هم از این مساله برای انقلاب فرهنگی استفاده کرد وقتی که فهمید خیلی اوضاع خراب است. و آن چیزی که فکر کرده نمی شود این است که قشرهای بزرگی از فرهنگیان، متفکران و دانشجویان و تحصیلکرده ها علیه او سازمان پیدا می کنند. او هم همین کار را کرد و گفت، ای مردم چه نشسته اید یک عده دارند شما را غارت می کنند، اینها چه کسانی هستند؟، دانشجوها و کارگرها، پس بیرون بریزید و هر کسی که مخالف خلق و فعالیت های خلقی است را خودتان تنبیه کنید، که مردم هم دانشگاه ها را بستند و... و همان داستان مشهور انقلاب فرهنگی که در چین اتفاق افتاد. همان کار را می بینیم که آقای موگابه در زیمبابوه انجام داده است، که گفته مردم چرا نشسته اید که این مزرعه دارها زندگی شما را اینچنین کرده اند؟ مزرعه های آنها مال شما است،

در نتیجه مزرعه ها را که گرفتند، گفت این مزرعه ها مال شما نیست، بیایید بیرون و هر کسی هم که مقاومت کرد کتک خورد و گفتند که این مزارع مال نظامی های خوب ما است که از کشور دفاع می کنند و باید اینها را به اینها بدهیم و مزارع تعطیل شد و مزرعه دارها که اکثراً سفیدپوست بودند در رفتند.

و یکسری دیگر می گویند که مشکلات شما مال کیست؟ فقیرها و بیچاره ها که دور و بر شهر هستند و حلبی آباد درست کردند ماخذ مساله هستند. حلبی آبادها را خراب کنید، چون فکر می کنند که اینها قیام می کنند و بد پتانسیلی هم برای قیام کردن هستند و ممکن است آشوب بدی شود چون حلبی آباد ها و حاشیه نشین های شهرها از نظامی ها و شهرنشین ها خیلی بیشتر هستند، همین مکانیسم که ابداع سیاسی جوامع جهان سومی است، این است که نارضایتی هایی که ناشی از موقعیت بهره کشی و افزایش تنش بین مردم و حکومت است را به گردن قشرهای مختلف مملکت خودشان می اندازند. به خصوص روشنفکرهای آزادی خواه که انگشت بر خطاها و سوءاستفاده های حکومت می گذاردند. و طالب تغییر روش می شدند. استفاده حکومت ها از ابزارهای تبلیغاتی در دسترس برای سرزنش کردن منتقدها به عنوان عاملان مشکلات و قرار گرفتن در برابر موج نارضایتی، خودشان نارضایتی را ایجاد می کنند و بعد خودشان جلوی آن موج قرار می گیرند و مخالفان خود را که می گویند علل اصلی نارضایتی سرکوب می کنند،متاسفانه این شرایطی که ملاحظه می فرمایید وجود تکنولوژی و وجود امکانات برای کشورهای جهان سوم بدبختی را بیشتر کرده چون اینها در گذشته های دور وقتی که حکومت های سرکوب گری هم در کشورهای مختلف وجود داشتند، مثلاً در هند، عثمانی و ایران یا در هر جای دیگر، این کشورها تا می خواستند به نقاط دوردست برسند آنها باز لشکرکشی می کردند، دوباره باید اسب سوار می شدند، لشکرکشی می کردند، کلی هزینه متحمل می شدند تا عده یی را سرکوب کنند و آن کار پردردسر و پر مشقت و پرهزینه یی بود،امکان فعالیت تبلیغاتی حکومتی که به دهات اطراف هم برسد محدود بود، حداکثر ممکن بود که جارچی بفرستند، حداکثر هم همین بود. ولی در دنیای جدید حکومت ها در همه خانه ها هستند؛ رادیو، تلویزیون و ابزارهایی که دارند و همه جا حرفشان را می زنند.

ابزارهایی اتمی دارند که بر سر مردم بریزند، اسلحه های پیشرفته، هلی کوپتر و هواپیما دارند و متاسفانه وقتی که آن نوع و نقش تکنولوژی عوض شده تبدیل به یک بلای جداگانه شده است،نه تنها سخت افزار دارند که تکنولوژی را فراهم کرده است، امکان تعقیب و دستگیری مخالفان را هم دارند.نیروهای قاهره برای تحرک موتوری برای رسیدن به پهنای جغرافیایی را دارند. همه اینها ابزارهای قدرت را دارند که در تاریخ بشر به این ترتیب وجود نداشته. این ابزارهای قدرت و غارت چه چیز بوده است؟ یکی از آنها ابزارهای اداری است، نزدیکی به قدرت، منع کردن یک عده و دادن مجوز به عده یی دیگر،ممنوعیت ها و مقررات دست و پا گیر برای عموم، روش های اجرایی پیچیده و یکی از مهمترین آنها تورم است.

تورم یک ابزار غارت نامحسوس و غیرملموس است ولی ابزار بسیار موثری است. و کشورهای مختلف جهان سوم از جمله همان مثالی که عرض کردم با تورم هشت هزار درصد که اگر هشت هزار درصد باشد یعنی هر سال قیمت ها در طول سال، 81 برابر می شود و این یعنی غارت. چون پول چاپ می کنند و منابع کشور را به دست می آورند. و کنترل بر تخصیص منابع مثل همان مثالی که از برمه زدم؛ گاز را به چین بدهیم و دلارهایش را صرف زندگی لوکس خودمان بکنیم و منابع در اختیار ما قرار داشته باشد، این حوادث و شرایط سبب می شود که کار برای بهبود در کشورهای جهان سوم بسیار مشکل شود و به طور کلی به غیر از موارد خاصی که دارند خودشان را از فقر نجات می دهند به نسبت عقب می روند.

مثلاً در برمه یک جاده نظامی و فرودگاه نظامی درست می کنند و عکس اش را تلویزیون نشان می دهد و می گویند که ما داریم پیشرفت می کنیم و زیربنا درست می کنیم. منتها این جاده را برای چه کسی استفاده می کنند؛ برای نظامی ها. بعد آمارسازی هم می کنند و می گویند نرخ رشد تولید ملی ما دورقمی است. از آن طرف می بینیم که مردم بدبخت و عادی نان معمولی هم برای خوردن ندارند.

اگر با این دید نگاه کنیم بیشتر کشورهای جهان سوم مرتب دارند فاصله را از دست می دهند و به عقب می روند. بنابراین چیزی که ما می توانستیم از آن درس بگیریم، چند نکته است؛ یکی اینکه باید دنبال این باشیم که از این ایده دفاع کنیم که حکومت و قدرت باید از اقتصاد جدا شود، آدم هایی که می خواهند وارد قدرت شوند آدم های محترمی هستند و بزرگوار و سرور ما، ولی باید از کار و فعالیت سودآور دور شوند.

مساله بعدی قانونمندی هایی است که ما باید به اینها حاکم کنیم. رفتار اقتصادی رفتاری است که باید رقابتی باشد و ما باید دشمن حسادت باشیم. اصلاحات یعنی همین. نه اینکه ما دنبال این باشیم که شغل عده دیگری را برای دیگران بگیریم و همان کارهایی را کنیم که دیگران کردند، اصلاحات یعنی اینکه بیاییم دولت را از فعالیت سودآور جدا کنیم و پای آن هم بایستیم. اگر نماینده مجلسیم، اگر صاحب نظر هستیم و اگر اهل قلم و روزنامه نگار هستیم و ناظر باشیم بر اینکه آنچه به دولت مربوط است جدا است و آنچه به اقتصاد مربوط است جدا است و اهل اقتصاد راهی به قدرت نداشته باشند. مثلاً در امریکا یا اروپا ثروتمندها روی سیاست اثر می گذارند. این درست است؟ ولی چطور؟، مقدار پولی که هر شخصی می تواند به احزاب کمک کند محدود است، هزار دلار است و نه بیشتر البته من رقم اخیر آن را نمی دانم شاید یک خانواده 5 نفری بتوانند 5 هزار دلار بدهند.

یا یک شرکت با کارمندانش، نفری هزار دلار کمک می کنند. قدرت هم پول لازم دارد. درست است ولی این پول باید از کجا بیاید؟، از پولی که مردم داوطلبانه و محدود می دهند.و بعد در این کشورها دادستان کل روی نوع خرج این پول، نظارت خاصی دارد و آن پول را اگر من بخواهم نماینده شوم و مردم میلیون ها دلار هم به من کمک کردند در اختیار من نیست که بتوانم به فامیل های خودم مهمانی بدهم یا برای پسرم ماشین بخرم.می گوید می توانی پوستر تهیه کنی و تبلیغ تلویزیونی بخری، مکانی را اجاره کنی برای اینکه افراد به سخنرانی ات گوش کنند ولی یک قران آن را هم نمی توانی برای خودت خودکار بخری و جلوی خودت بگذاری و پولی هم که در آن صندوق باقی می ماند را دادستان به نفع کشور جمع می کند، پس همه اینها قاعده پیدا می کند وقتی که مساله اقتصاد از سیاست جدا باشد و منظور از جدایی سیاست و اقتصاد این نیست که سیاست پول نمی خواهد ولی قاعده مند و با قواعد جدا و نکته بعدی این است که ما اگر اقتصادی می خواهیم باید این اقتصاد رقابتی باشد و متاسفانه دیده ام بسیاری از کسانی که می گویند ما اصلاح طلب هستیم ولی خودشان پایگاه های انحصاری را تقویت کرده اند و مجلس اصلاح طلب ما حاضر نشد که قانون ضد انحصار را تصویب کند.

*این متن گزارش سخنرانی دکتر سید محمد طبیبیان در آذر ماه سال 1386 است.

بیشتر بخوانید
ارسال نظر

آخرین قیمت ها از کف بازار
سایر بخش های خبری